در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
«با وجود کودکی بسیار غمانگیزی که داشتم، انتظار بیشتری نمیرفت در آینده تحول عظیمی برایم به وجود بیاید و ناگهان همه چیز تغییر کند. برای دخترکی که در سن کمتر از 5 سالگی مجبور بود بههمراه مادرش به مدت 10 تا 12 ساعت به رستورانی مملو از مشتری برود تا خرج زندگیاش درآید، حضور در دادگاه امروز چندان هم عجیب به نظر نمیرسد. من شروع سختی را تجربه کردم و تا همین امروز هم انگار مشکلات پشت سر هم روی زندگی من آوار میشود و راه فراری هم از آن ندارم. اتهامات وارد شده به من گرچه مدارکی موثق دارد که گناهکار بودنم را نشان میدهد، اما در عین حال آنقدر بیرحمانه جلوه داده شده است که از شنیدنش لرزه به اندامم میافتد. شاید هم حقیقت داشته باشد. شاید همسرم درست بگوید و من زن خشنی باشم که برای راحت شدن از زندگی مشترک با مردی که بیش از 4 سال با او زیر یک سقف شبها و روزها را سپری کرده بودم، نقشه مرگش را طراحی کرده و دستور قتل صادر کرده باشم، اما میدانم حتی اگر چنین شخصیت هولناکی داشته باشم، باز هم کاملا مقصر نیستم. شرایط از من موجودی ساخته که حتی خودم قادر به شناختش نیستم. من حتی خودم را هم گم کردهام».
خانم «دالیا دیپوستیو» زن مصریالاصلی است که به اتهام صادر کردن دستور قتل شوهرش، دستگیر و دادگاهی شده است. دستوری که هرگز اجرا نشد و آسیبی به «مایکل» همسر 40 ساله دالیا نرسید، اما توانست او را راهی دادگاه کند. این زن جوان گرچه اقرار کرده که قصد آزاد شدن از زندگی با شوهرش را داشته، اما به نحوی هم از اتهاماتش سر باز میزند و مدعی است نقشهای هنرمندانه برایش طراحی شده تا او را راهی زندان کند. نقشهای که او، شوهرش مایکل را در آن دخیل میداند.
«پدرم زمانی که از مصر به آمریکا مهاجرت کرد، حدود 40 سال سن داشت و مادرم مرا که فرزند سومش بودم، باردار بود. آنها امید داشتند که رسیدنشان به مملکتی بزرگ و وسیع بتواند رفاهی که هرگز آن را تجربه نکرده بودند برایشان به ارمغان بیاورد، اما مثل هر مهاجر غیرقانونی دیگری کاملا اشتباه کرده بودند. مادرم چند ماه بعد از اقامت در آپارتمانهای کوچک پر از جانوری که خودش بعدها آن را «جهنم» میخواند مرا به دنیا آورد و به ناچار راهی کار سیاه در مکانهای مختلف شد تا خرج و مخارج خود و فرزندانش را تامین کند. پدرم در رستوران کار میکرد و به عنوان پیشخدمت صبح تا 12 شب یکسره مشغول بود. او به خاطر فعالیت زیادش توانست بعد از به دنیا آمدن من از صاحبکارش اجازه بگیرد تا مادرم هم در همان رستوران به عنوان کارگر استخدام شود و حقوق کمی بگیرد. من خیلی کوچک بودم که مادرم به ناچار مرا هم به رستوران میبرد و در گوشهای ساعتها مینشاند تا به کارهایش برسد. ساعتهایی که برایم سالها میگذشت. از ترس نگاههای خشمآلود پدرم که گاهی به من سر میزد، جرات حرکت کردن هم نداشتم. دوران کودکی که من گذراندم بدترین روزهای زندگیام بود. زندگیای که در آینده هم روی خوشی به من نشان نداد و ثابت کرد تقدیرم بد رقم خورده است».
پلیس نیویورک با تماس مردی 40 ساله که خودش را «آنتونی» معرفی میکرد، در جریان داستانی عجیب قرار گرفت. این مرد که پس از صحبت با کارشناس جنایی ساختمان مرکزی پلیس نیویورک به این محل فراخوانده شد، ادعا کرد که زنی جوان از آشنایانش با پرداخت پولی نسبتا زیاد حاضر است کسی را استخدام کند تا شوهر ایتالیاییالاصلش را که «مایکل» نام داشت، به قتل برساند. آنتونی که خودش را از دوستان این زوج معرفی میکرد، مدعی شد ابتدا تصور میکرده حرفهای این زن که بعدها نامش دالیا دیپوستیو اعلام شد، دروغ است و پایه و اساسی ندارد، اما با گذشت زمان وقتی متوجه شد نقشهای که در سر میپروراند کاملا جدی است و خطر در کمین شوهر اوست به ناچار به پلیس پناه برده و درخواست کمک کرده است. ماموران که با شنیدن اطلاعات کافی از سوی این مرد به صحت آن شکی نداشتند راهی در پیش گرفتند تا بتوانند دالیا را هنگام ارتکاب جرم دستگیر کرده و دادگاهی کنند. حدود یک ماه بعد، طبق برنامه طرحریزی شده توسط پلیس، آنتونی مردی خلافکار را برای به قتل رساندن شوهر این زن به او معرفی کرد و او هم فورا 10 هزار دلار پول نقد پرداخت کرد تا خبر قتل همسرش را ساعاتی بعد دریافت کند. 2 ساعت بعد، مرد خلافکار که سلاح به همراه داشت در دیدار با دالیا ادعا کرد شوهرش را بهقتل رسانده و نقشهشان به خوبی اجرا شده است. غافل از این که فردی که آنتونی به دالیا، دوست خانوادگی قدیمی خود معرفی کرده مامور پلیس مخفی است که در کمین دستگیر کردن و پایان دادن به پرونده سنگینی است که نقطه مبهمی در آن وجود ندارد.
«حدودا 18 ساله که بودم، نیویورک را ترک کردم و به کالیفرنیا رفتم. در تمام طول سالهای دوران نوجوانی همیشه مجبور بودم کار کنم تا بتوانم هزینههایم را تامین کنم. از نگهداری کردن از سالمندان تا راه بردن سگها و گربههایشان برایم پول داشت و از انجامش شرمنده نمیشدم، اما چیزی که مهم بود، عدم پیشرفت من به عنوان دختری جوان در کارهای بیاهمیت و بینتیجه بود که باعث میشد احساس بدی داشته باشم. مادرم زمانی که 9 ساله شدم ما را ترک کرده بود و پدرم که 3 فرزند را باید به تنهایی بزرگ میکرد چارهای جز کار کردن برایمان باقی نگذاشته بود. سالها فعالیت در خانههای سالمندان محلهمان بالاخره مقداری پول برایم به جا گذاشت که با آن توانستم شهر را ترک کنم با امید این که آیندهای بهتر پیش رو داشته باشم، اما در کالیفرنیا هم وضع بهتر نبود. باید در رستورانها و سینماها کار میکردم و کسی اهمیت نمیداد که من به عنوان دختری باهوش با نمرات بالای دبیرستان میتوانم پیشرفت کنم و لااقل در حرفهای خاص مشغول به کار شوم که جای ترقی برایم داشته باشد. عاشق آموختن همه چیز بودم، اما هر چه بیشتر سعی میکردم بیشتر در محیطهایی قرار میگرفتم که کوچکترین ارزشی نداشتند. 2 سال بعد در سینما با نامزد سابقم آشنا شدم که پسری ثروتمند بود و ادعا میکرد از صمیم قلب مرا دوست دارد. بعد از 4 ماه از آشناییمان نامزد کردیم و او حلقه 50هزار دلاری به من هدیه داد. احساس میکردم همان دخترک فقیر قصهها هستم که ناگهان خوشبختی بهمنرو آورده و ابرهای تاریکی از زندگیام بیرون رفته است. تمام حرفهای او را در اولین ملاقاتهایمان باور میکردم و ثروتمند بودنش آنقدر برایم جذاب بود که به مسائل جدیتر دقتی نداشتم. اولین هدیه تولدم، خودروی بنز بسیار زیبایی بود که تا آن زمان حتی جرات نگاه کردن به شبیه آن را نداشتم و همه این تجملات چشمانم را کور میکرد. یک سال بعد از نامزدی در حالی که منتظر تعیین زمان ازدواج بودم، ناگهان همه چیز به هم خورد. بدون آن که بدانم چه اتفاقی افتاده، او بدون کوچکترین ناراحتی یا ابراز شرمساری ادعا کرد که دیگر علاقهای به من ندارد و ترجیح میدهد هرگز مرا نبیند. تنها هدایایش بود که برایم یادگار مانده و میتوانست مرا از زندگی سختی که قبل از نامزدی داشتم، نجات دهد. حلقه گرانقیمتی را که هدیه داده بود فروختم و با آن آپارتمان نسبتا خوبی اجاره کردم. میخواستم به علایقی که داشتم که یکی از آنها طراحی لباس بود، بپردازم و برای همیشه تنها زندگی کنم، اما مایکل یک سال بعد از تمام این ماجراهای سخت و تلخ که بیش از پیش مرا افسرده کرده بود وارد زندگیام شد و آنقدر اصرار کرد تا ازدواج کردیم. او گرچه ثروتمند بود، اما اخلاقهای غیرعادی زیادی داشت که قابل تحمل نبود. هرگز نمیفهمیدم ثروتش را از کجا به دست آورده و پول زیادی که خرج میکند چه منبعی دارد. چند ماه بعد از ازدواج دعواهای دیوانهوارمان شروع شد و روزهای زندگی جهنمی من که انگار پایانی نداشت، در بحث و جدل میگذشت. از تهمتهای او که مدعی بود من به خاطر ثروت ازدواج کردهام تا حبس کردنم در خانه، انواع و اقسام زجرهایی بود که تحمل میکردم. خسته شده بودم و راه فراری برای خودم نمیدیدم. آنتونی مردی بود که از چند سال قبل او را میشناختم و با همسرش ارتباط خوبی داشتم و احساس میکردم برادر بزرگترم است و به همین خاطر چند بار نقشه خندهداری را که در ذهن داشتم برایش بازگو کردم. فکر نمیکردم آن را جدی بگیرد، اما وقتی ادعا کرد مردی را پیدا کرده که حاضر به انجام نقشهام است، سکوت کردم. با خودم کلنجار میرفتم، اما انگار میدانستم این اتفاق هرگز نمیافتد و همه این رفت و آمدها و قرارهای پنهانی ظاهر قضیه است و برایم پاپوش بزرگی درست شده است. وقتی دستگیر شدم و ماجرای همکاری آنتونی با پلیس را فهمیدم، یکه خوردم. ضبط شدن مکالماتمان، فیلمبرداری از ملاقات من با خلافکاری که بعدها فهمیدم پلیس بوده و انواع و اقسام مدارک جمعآوری شده، مرا به گودالی عمیق انداخت که راه نجاتی از آن ندارم. انکار نمیکنم که طرح این نقشه از من بود، اما به نظرم، مایکل شوهرم که نفوذ زیادی در دستگاههای دولتی دارد در ماجرا بیتقصیر نیست. او با مطلع شدن از ماجرا همه چیز را طوری طراحی کرد تا من برای همیشه پشت میلههای زندان بمانم و او به زندگی عادی و بیمعنایش ادامه دهد».
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: