بهار تازه سپری شده بود، دیگر میشد هُرم تابستان را حس کرد. زمان زیادی نمیگذرد که قطار کرج را هم پشت سر میگذارد و پس از آن، طبیعت چهره عوض میکند، هنوز روشناست و میتوان ثانیه ثانیه را همراه با باغها و گندمزارها و حتی تکدرختهای تنها نجوا کرد.
همیشه برای من مسافرت با قطار همراه با آرامش است، البته سفر در ذاتش خوب است حال با هر وسیلهای میخواهد باشد، وقتی با هواپیما سفر میکنی، احساست در دنیای تکنولوژی غرق میشود، سرعت و گاهی نیز اضطراب، ولی وقتی با قطار سفر میکنی، هر چند زمان آن طولانیتر است، اما مطمئنی که این زمان را برای سفر کردن اختصاص دادهای و گویی که آرامشت افزون میشود. بامدادان میتوانی همراه با آفتاب طلوع کنی و شامگاهان نیز با غروب آفتاب وداع میکنی و زندگی را به بامدادی دیگر میسپری. باز هم ذهن من سفر کرد، شیطنت میکند، باید رامش کنم تا کمی بیشتر به سفر کردن فکر کند.
ما در 3 کوپه هستیم و مقصدمان مراغه است تا از آنجا به مقصد قله سهند حرکت کنیم. ابتدا که سوار قطار میشویم هنوز جمع نشاط دارد که سخن بگوید، طبیعت بیرون را نگاه کند و از برنامههای فردا بگوید. همه میدانیم که شب را باید زودتر استراحت کنیم تا بامدادان آماده باشیم برای حرکت دوباره...
مراغه؛ شهر تاریخ و باغ و زیباییبیش از 50 سال است که قطار تهران ـ تبریز رفته و آمده است، این بار هم یکی از آن همه، زنجان را که پشت سر میگذاریم دیگر غروب شده است، آفتاب آرامآرام وداع میکند و جمع تنها به یک شام ساده اکتفا میکند. وقتی سبک باشی با تکانهای قطار بهتر کنار میآیی. برای رفتن به دامان کوه باید چیزی بخوری که قوت داشته باشد و از این دست تنقلات بسیار یافت میشود.
ما از اولین کوپههایی بودیم که چراغها را خاموش و خود را برای استراحت شبانگاهی آماده کردیم. زمان بسرعت گذشت. سریعتر از آنچه فکر کنیم. هنوز نماز صبح نشده است که به مراغه میرسیم. از ابتدای شب به مامور سالن سپرده بودیم که قبل از رسیدن به ایستگاه مراغه به ما خبر بدهد تا وسایلمان را جمع کنیم. او هم به وظیفه خودش به درستی عمل کرد.
خواب هنوز در حوالی چشمان ما پرسه میزند که از قطار پیاده میشویم، اما شاید نتوان به زبان قلم آورد که وقتی نسیم بامدادین آذربایجان به صورتت میخورد چگونه جان را جلا میدهد و تمام خوابی را که فکر میکردی توانت را گرفته است بهدور دستها میفرستد و تو سراپا نشاط میشوی. به خاطر دارم که وقتی پایم را از پلهها پایین گذاشتم، تنها یک بیت از حافظ در ذهنم نشست:
نفس باد صبا مشکفشان خواهد شد
عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد
مراغه را همه ما به شهر خواجه نصیرالدین طوسی و رصدخانه آن میشناسیم، به عبارت دیگر در برههای از زمان این شهر یکی از قطبهای علمی ایران پس از اسلام بوده است، افتخاری که هنوز بر تارک شهر میدرخشد. دوست دارم مراغه را ببینم، اما پس از توقفی کوتاه برای خواندن نماز صبح، حرکت میکنیم. حرکت به سمت صعود.
سهند؛ عروس کوهستانهای ایرانسهند معروف است به عروس کوهستانهای ایران. اوحدی مراغهای در وصفش چنین سروده است:
باد سهند بین که برین مرغزارها
چون میکند ز نرگس و لالهنگارها؟
در باغرو که دست بهار از سر درخت
بر فرقت از شکوفه بریزد نثارها
از مراغه که حرکت میکنیم کمتر از 2 ساعت باید مسافت طی کنیم که تقریبا 40 دقیقه آن جاده خاکی است. مرغزار است و مرغزار، رود روان و سپیدارهای سربرفلککشیده، کندوهای عسل و ...
در پس هر پیچی روستایی نهفته است و در بستر دره رودی خفته؛ نخستین روستا مردق است، پس از آن کرج آباد، سپس ینگجه، و بعد از آن آغاجری.
هر قدر میروی باز سهند نهان است، رخ نمینماید این عروس آذربایجان. گاهی اوقات در میان پیچها نیمنگاهی میاندازد و باز هم پنهان میشود. راه خاکی کمی سخت است، اما دستاندازهای جاده باعث میشود همه از خواب بیدار شوند، چشمها را بگشایند و به سهند سلام دهند.پس از کمی پیادهروی به چشمهای میرسیم به نام گیرخ بولاغ که ترجمه آن به زبان فارسی «چهلچشمه» میشود. این آخرین جایی است که مسافران میتوانند آبی به صورت بزنند و برای ادامه راه قمقمهها را پر کنند. در طول مسیر چشمهای وجود ندارد، به همین سبب هر کسی بخشی از کولهپشتی خود را سبک میکند، وسایل غیرضروری را درون مینیبوس میگذارد، آب بر میدارد و اینچنین صعود آغاز میشود.
صعودبه دامنه سهند که میرسی، ابتدا از خودت میپرسی آیا به راستی من میتوانم تا ساعاتی دیگر بر فراز این قله باشم؟ درست مثل عروس است با دامنی سبز که تا پاییندستها را پوشانده است. اندکی برف نیز بر قله باقی مانده و رخ مینماید. هوا هنوز خنک است که صعود را آغاز میکنیم.
پیشبینی این است که صعود حدود 3 ساعت طول بکشد، حال کمی بیشتر یا کمتر، البته بیشترشدن زمان آن محتملتر است. برای صعود 2 مسیر وجود دارد، یکی با شیبی تندتر و دیگری با شیبی کمتر و ما مسیر دوم را انتخاب میکنیم.
ابتدای مسیر خیلی مشکل نیست. بیشتر حالت گلگشت دارد، اما هر قدر که بالاتر میروی شیب کوه بیشتر و بیشتر میشود و البته از توان ما که کوهنوردان حرفهای نیستیم نیز کاسته میشود.
حدود 60 درصد مسیر را رفتهایم که با سختی میتوانم پیش بروم، اول از همه یکی از همراهان کوله را از دوشم برمیدارد، گروه نیز از سرعت خود میکاهد و البته زیبایی نهفته در دامنه سهند نیز رنگ امید را پررنگ و پررنگتر میکند و توان حرکت را افزونتر، حرکت جریان دارد اما آرامتر. زندگی نیز گاهی اینطور است، جریان دارد، ادامه دارد، گاهی آرامتر و گاهی رهوارتر و گاهی تندتر.
یکی از ویژگیهای کوه رفتن این است که به انسان کار تیمی را میآموزد. جمع باید با هم حرکت کند، اگر بناست سریعتر بروند، همه سریعتر حرکت میکنند و البته سرعت بر اساس توانمندیها و ظرفیتهای جمع تعیین میشود، به همین ترتیب است که کمی آسان و کمی سخت صعود ادامه دارد.
بر فراز ابرهاسرانجام با قدری سختی و کمی آسانی به قله میرسیم. صعود حدود 3ساعت طول کشیده است، اختلاف زیادی با زمان تقریبی برآوردمان نداریم.
اینجا سهند است.با ارتفاع بیش از 3700 متر ، دومین قله آذربایجان پس از سبلان. این کوهستان از طرف غرب به دریاچه ارومیه، آذرشهر و عجبشیر، از سمت شرق به هشترود از شمال به بستانآباد و از جنوب به مراغه و بناب متصل میشود. ساعت حدود 11 صبح است که رسیدهایم، سختیها یکباره به آسانی بدل میشوند. وقتی که به فراز میرسی دیگر فراموش میکنی چه مسیری را پشت سر گذاشتهای، دیگر کم آوردن نفس برایت به دفتر خاطرات میپیوندد و... صبحانهای فراهم است، مه است و ابر و ما بر فراز ابرهاییم و ابرها زیر پایمان ایستادهاند، در میان مه، پاییندست کوه بخوبی مشخص نیست، اما همینقدر نیز کفایت میکند. خیلی زود باید برگردیم، نهار برای پایین هماهنگ شده است.
مسیر بازگشت هم سختیهای خاص خود را دارد، سراشیبیها بر زانو فشار میآورد، در این شرایط باتوم خیلی میتواند کمک کند، بخشی از سنگینی را تحمل میکند و باعث میشود از فشار بر زانو کاسته شود.
هنگام بازگشت گویی فرصت بیشتری فراهم است تا بتوانیم به طبیعت توجه کنیم، پونه، گلهای شقایق، آویشن و... همه هدایایی است که بر دامن پر مهر سهند خفته است و کسانی که رهوارتر میروند، فرصت بیشتری مییابند تا انبان خود را از این سبزیهای بهشتی پر کنند.
فراموش کردم بگویم روز اول تیرماه روز سهند است، مشخص است که مسیر صعود شلوغتر از زمانهای دیگر است، حتی خانوادهها نیز آمدهاند و برخی از آنها حتی توانستهاند قله را فتح کنند. هنگام برگشت، برخی ترجیح میدهند از دامنه شمالی پایین بیایند. تیمهایی که از این مسیر بازمیگردند، غالبا به تبریز میروند، اما مسیر پایین آمدن ما همان سوی مراغه است، میآییم تا دوباره به قطار برسیم.
بازگشتدوست دارم از خود مراغه بنویسم، از شهری که هر چند دیگر قرنهاست که پایتخت نیست، اما اصالت بر چهره مردمانش جا خوش کرده است، شهری دانشگاهی که هنوز به رصدخانه خواجهنصیرالدین طوسیاش افتخار میکند.
مراغه شهر بزرگی است. گشتن در آن نیز لطف خاص خود را دارد. بناهایی از دورانهای مختلف تاریخی را در خود جای داده است. آرامگاه اوحدی مراغهای، پل خانقاه، گنبد سرخ، گنبد غفاریه، کلیسای مراغه، مسجد شجاعالدوله و... هر کدام نقشی از تاریخ و فرهنگ هستند که بر تارک این شهر میدرخشند.
علیرغم خستگی، کمی وقت داریم که در شهر بگردیم، اما سریعتر باید به ایستگاه قطار برگردیم و اینچنین نیز میشود.
هنگامی که عقربههای ساعت، 5 بعدازظهر را نشان میدهند هر یک از ما با انبانی از سوغات و هدیه که بخش مهمی از آن خشکبار است، سوار قطار میشویم. صدای سوت قطار یک بار دیگر میگوید که باید رفت، باید به تهران برگشت و زندگی را جور دیگری آغاز کرد...
مریم چهاربالش
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم