سلسله مباحث گروه اندیشه روزنامه جام‌جم درباره الگوی اسلامی ـ ایرانی پیشرفت ـ 8

علوم انسانی ضعیف ، مانع الگوی پیشرفت اسلامی

با گذشت بیش از 3 دهه از عمر انقلاب اسلامی و ارائه الگوهای متفاوتی از رشد و توسعه اقتصادی در مدیریت کشور بویژه در برنامه‌های 5 ‌ساله توسعه اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی تجربه و معلوم شد این الگوها در برخی موارد پاسخگوی نیازهای مردم، مطالبات اسلامی و قرآنی انقلاب اسلامی نیستند و باید با همت دانشمندان و فرهیختگان جامعه به الگوی اسلامی ـ ایرانی پیشرفت برسیم تا دیگران از روی الگوی ما الهام بگیرند و تکامل جامعه نمونه اسلامی بر پایه عدل، قسط و آبادانی میسر شود.
کد خبر: ۳۹۸۰۲۱

در بررسی ابعاد الگوی اسلامی ـ ایرانی پیشرفت و تفاوت آن با توسعه غربی با دکتر ابراهیم فیاض، عضو هیات علمی دانشگاه تهران به گفت‌وگو نشستیم.

در بحث الگوی اسلامی ـ ایرانی پیشرفت با دو مفهوم توسعه و پیشرفت روبه‌رو هستیم که لازم است برای ورود به بحث روی این دو اصطلاح تامل کنیم و سیر تاریخی آنها را بدانیم. لطفا در مورد سیر تحول تاریخی این اصطلاحات توضیح دهید؟

Development موضوعی است که آمریکایی‌ها آن را بعد از جنگ جهانی دوم در ادامه نظریه انگلیسی‌ها که تکامل و تجدد را مطرح ‌کرده بودند، مطرح کردند. انگلیسی‌ها تکامل و تحول یعنی Evolution را قبول داشتند. بعد از این مرحله در اروپای متصل به Revolution یعنی انقلاب تبدیل شد. Evolution تغییری است که تقریبا حالت نرم دارد و با ریزش همراه است که در آن ضعیف‌ها نابود می‌شوند وقوی ها و اصلح‌ها باقی می‌مانند. در این وضعیت بقای اصلح مدنظر است که Evolution یعنی همان تحول و تکامل نامیده می‌شود، چون تحول طبیعت بر این اساس است که ضعیف‌ها از بین می‌روند و اقویا باقی می‌مانند. این مبنای توسعه قرار می‌گیرد، ولی Revolution انقلاب است که اروپای متصل که اروپای کاتولیک‌زده است به رادیکالیسم اعتقاد دارند و معتقدند باید ریشه‌ها عوض شود که همان Revolution است، یعنی تقریبا می‌توان گفت تحول و تکامل درجه دو یا تحول به توان دو است که این به آن معناست که تحول فرمیک (ساختاری) را قبول ندارند، بلکه تحول محتوایی را قبول دارند، یعنی علاوه بر فرم، محتوا هم باید تغییر پیدا کند. پس تحول در 2 بخش فرم و محتوا را Revolution یا انقلاب می‌گویند، چون طی مراحلی جامعه از لحاظ ساختاری و معرفتی زیر و رو می‌شود و به صورت ریشه‌ای تغییر می‌کند که به آن رادیکالیسم می‌گویند. به همین دلیل انقلاب با رادیکالیسم و تحول با اصلاحات پیوند خورده است.

در انقلاب بشدت کشت و کشتار وجود دارد و همه ساختارها با فشار عظیم و خشونت تمام به هم ریخته می‌شوند. کار‌هایی که ناپلئون در انقلاب فرانسه و هیتلر بعدها در آلمان یا استالین در شوروی سابق انجام داد که اینها همه Revolution بودند. تغییراتی که بتدریج در انگلستان انجام شد و در آن انقلابات نرمی به وجود آمد Evolution بود و به تدریج هم بر خودشان مسلط شدند و البته کشت و کشتار هم در این انقلاب نرم انجام شد. منظورم این است که در انگلستان همواره Evolution، ولی در اروپای متصل همواره Revolution مطرح بوده است.

آیا مذهب در این دو نگرش هم تاثیرگذار است؟ اگر پاسخ مثبت است چه تاثیری دارد؟

در بستر مذهب کاتولیک Revolution و در بستر مذهب پروتستان Evolution معمولا روی داده است و به همین دلیل اگر دقت کنیم داروین در انگلستان ظهور می‌کند و همچنین بعدها اسپنسر در انگلستان. پس مکتب تجدد و تکامل انگلیسی است که بعد از جنگ جهانی دوم از آن توسعه استخراج می‌شود.

مفهوم توسعه در آمریکا از چه زمانی و براساس چه مبانی‌ای مطرح شد؟

بعد از این ‌که جنگ جهانی دوم به پایان می‌رسد و انگلیس ضعیف و امپراتوری آن از هم پاشیده ‌شد، کشور آمریکا جای او را می‌گیرد و مفهوم توسعه را تولید می‌کند، اگرچه آمریکا ادامه انگلستان است ولی چون بدون تاریخ است و نمی‌خواهد ادامه تاریخ انگلستان باشد و چون می‌خواهد رشد کند، مقوله‌ای به نام توسعه را تولید می‌کند که بسط جامعه است.

توسعه یک بحث اجتماعی است و برای دستیابی به آن جامعه باید باز شود و بسط پیدا کند که بعدا در جنگ جهانی دوم که پوپر براساس مدل آمریکایی آن را بسط و در استرالیا نشر می‌دهد و کتاب «جامعه باز و دشمنان آن» را براساس همین اعتقاد می‌نویسد، یعنی عملا جامعه باز، نتیجه توسعه است، یعنی جامعه زمانی که توسعه پیدا می‌‌کند باز می‌شود و بر این اساس پوپر می‌خواهد بگوید آلمان هیتلری و بعد از آن شوروی، دشمن توسعه هستند. آنها انقلاب کردند بنابراین دشمن جامعه باز هستند. این انقلاب‌ها جامعه بسته ایجاد می‌کند، چون رادیکالیسم ایجاد می‌شود، پس جامعه باید به‌هم ریخته شود و به قول خودش می‌گفت بهشتی که اینها در Revolution و انقلاب مطرح کردند به جهنم تبدیل خواهد شد. ولی اعتقاد دارد چیزی که خودش می‌گوید شبیه محافظه‌کاری و نوعی اصلاح‌طلبی است و با همین سیستم تکامل و تجدد و با مقوله‌ای به نام توسعه که بعدها در آمریکا ترسیم شده به جامعه باز می‌رسیم.

با پیروز شدن آمریکا در جنگ جهانی دوم، در واقع مفهوم توسعه پیروز می‌شود و دیگر موضوع تکامل مطرح نشد. تجدد از بین رفت و به جای آن توسعه مطرح ‌شد که مقوله‌ای آمریکایی است. بر این اساس در آمریکا که جامعه‌ای بدون تاریخ است و اقوام‌های مختلف حضور دارند و با هم زندگی می‌کنند باید با هم مشارکت داشته باشند تا بتوانند این کشور را پیشرفته کنند و جهان و بهشت آینده را در آمریکا بسازند. بعدها تئوری جامعه باز پوپر توسط جورج سوروس کاملا عملی شد و جامعه باز و دشمنان آن، استراتژی جهانی برای تحرکات و کارهای جهانی شد. استراتژی آمریکا از دوره بوش تا این اواخر به این گونه بود که انقلاب‌‌های رنگین در کشورهای مختلف با حمایت موسسه جامعه باز انجام شود.

این نگرش‌ها چگونه وارد ایران و دیگر کشورها شد و چه تاثیری ایجاد کرد؟

جورج سوروس، موسسه‌ای را با عنوان پوپر تاسیس و سعی کرد اندیشه‌های پوپر را در دیگر کشورها وارد بحث محافل علمی و دانشگاهی کند، البته بُعد استراتژیک آن توسط ساموئل هانتینگتون ارائه شد که این کتاب حدود1980 نوشته و سال 1372 در ایران ترجمه شد. از همان زمان که هانتینگتون این بحث را مطرح کرد در ایران هم وارد شد و جنبشی به نام اصلاحات که همان جنبش جامعه باز پوپری است دنبال شد و سعی کردند جنبش اصلاحات را براساس همان سامان سیاسی در جوامع دستخوش دگرگونی در ایران اجرا کنند. در همان دوران حتی اصطلاحات، مساله سامان فرهنگی مطرح و حتی سمینارهای بین‌المللی در این ارتباط برگزار شد و به دنبال سامان دادن بودند یعنی طبق همان بحث جامعه باز که ریشه در جامعه‌شناسی آمریکایی دارد، یعنی جامعه که یک مقوله اروپایی است را به سازمان تبدیل می‌کنند، پس جامعه در آمریکا به مقوله سیستم تبدیل می‌شود و مباحث کارکردگرایانه درباره آن مطرح می‌کنند، یعنی می‌گویند هر جامعه‌ای که کارکرد داشته باشد و مانند سازمان باشد سامان یا تعادل (که اصطلاح فارسی آن سامان و معادل عربی آن تعادل است) پیدا می‌کند، یعنی هر سیستمی که کارکردهای خود را درست و خوب انجام دهد، به سازمان تبدیل می‌شود و سامان پیدا می‌کند که همین سامان سیاسی در جوامع دستخوش دگرگونی همان‌ طور که از نظریه هانتینگتون بر می‌آید یک کتاب بسیار بنیادی است و برای سال‌های سال تا این اواخر در آمریکا رواج داشت که اکنون شکست خورد و شمشیری که به طرف کشورهای دیگر آمده بود به خود آمریکایی‌ها برگشت و در حوادث اخیر کشورهای تونس، مصر، اردن، یمن، بحرین و... دیده می‌شود.

پس مقوله توسعه، یک مقوله کاملا سیستماتیک و تئوریک با ساختار تئوریک و تاریخی آمریکایی‌ها و ساختار جامعه‌شناسی آمریکا و یک ساختار بسیار مهم و اساسی است که متاسفانه تاکنون کمتر درباره آن بحث شده است.

بله. این مقوله بشدت مکانیکی است، چون تکامل یک نوع نرم است و اصلاحات یک نوع انقلاب نرم است که در این انقلاب نرم مردم کشته می‌شوند، ولی به قول معروف با پنبه سرشان بریده می‌شود یعنی مردم در یک جهت پیشرفت له و نابود می‌شوند و مشروع است چون نامش تکامل است و ضعفا باید از بین بروند. به همین دلیل به جای فقرکشی اصطلاح فقیرکشی را مطرح کردند. هدف تکامل این است که به شدت همه را کشت و کشتار کنند ولی کشت و کشتار نرم پذیرفته شده و مشروع که فقیرکشی نام دارد. تحولات اجتماعی این گونه رخ می‌دهند و بعد به همین دلیل وقتی تئوری فقیرکشی به جای فقرکشی مطرح شد، در این نگرش فقیرکشی به جای فقرکشی به صورت آرام و تدریجی است، با گرسنگی دادن و بیماری دادن مزمن انسان‌ها و فقرا به تدریج و آرام آرام می‌میرند و چون یکباره و با شمشیر و گیوتین و همانند انقلاب نیست، کسی متوجه نمی‌شود این فقرا در حال مردن هستند. به قول جان کازانو، کسی که در آمریکا دلار ندارد مرده است. میزان مرگ و زندگی با دلار سنجیده می‌شود. کسی که پول دارد زنده می‌ماند و کسی که پول ندارد می‌میرد. این همان بحث‌های ساختار است، ساختاری که نتیجه آن فقیرکشی است، اما انگلستان چون تابعی از اروپاست و نمی‌توانست مانند آمریکا باشد، بحثی را مطرح کرد و می‌گوید که اگر به فقیر در جامعه کمک نکنیم باعث می‌شود خود آنها به ما ضرر بزنند. باید تا حدی به فقرا رسیدگی شود که مشکلات اینها به ما منتقل نشود. حداقل معیشتی به مردم فقیر ارائه می‌دهند و این باعث می‌شود این فقرا دیگر دزدی، جنایت و فساد نکنند و باعث نشوند مزاحم تکامل شوند.

اخلاق در روند توسعه و تکامل چه جایگاهی داشت؟

در جامعه تکاملی اگر حتی به کسی اعانه یا کمک مالی ‌دهند این کار برای جلوگیری از فساد و موانع تکامل است نه این‌که این کار جزو ساختار و بحث بنیادی در غرب باشد، یعنی اخلاق در تکامل معنا ندارد. تنها تکامل است که اخلاق را تعیین می‌کند. به همین دلیل تکامل بسیار بیرحمانه است. این روش خیلی بی‌اخلاقی است، یعنی ضداخلاق به اخلاق تبدیل شده است، یعنی هیچ گونه ملاک اخلاقی بالاتر از واقعیت وجود ندارد و واقعیت به اخلاق تبدیل شده است که به آن رئالیسم سیاه می‌گویند، چون در این نگاه واقعیت خود ملاک واقعیت است، چون حقیقتی وجود ندارد که اخلاقی وجود داشته باشد، چون سقف همان واقعیت است. این فاشیسم است، اگر بگوییم هست‌ها بایدها را تعیین می‌کند یا واقعیت‌ها حقیقت را تعیین می‌کند یا واقعیت اخلاق را تعیین می‌کند. این فاشیسم است و چون فاشیسم است غیراخلاقی است، چون پیشرفت فاشیسمی انسان‌ها را نابود می‌کند، پس تکامل یک سیستم بشدت غیراخلاقی است و معتقد است در آن حقیقت وجود ندارد و حقیقت همان واقعیت است که مکرر دارد تکرار می‌شود.

در این میان، مساله حقوق بشر چه جایگاه و معنایی دارد؟

اگر جنگ‌طلبی انگلیس در قرن نوزدهم را می‌بینید، اگر در این قرن استعمار و کشت‌ و ‌کشتار آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها را در طول تاریخ می‌بینید، به خاطر همین تکامل است که جنگ از اساسی‌ترین بخش‌های آن است. در جایی که تکامل هست دیگر اخلاق وجود ندارد که بگوییم اخلاق زندگی مردم است و مردم حقیقتی دارند و دموکراسی باید حقیقت را تامین و تقویت کند و راه رسیدن به حقیقت دموکراسی است. اینها در غرب وجود ندارد. به افغانستان لشکرکشی می‌کنند و آدم‌های بی‌گناه را می‌کشند. پس جنگ و جنگ‌ا‌فروزی جزو سیستم آنهاست. تکامل وارد هر جا که شد محال است جنگ ایجاد نکرده باشد و مهم‌ترین تحول اجتماعی هم ضداخلاقی‌ترین پدیده یعنی جنگ است. جنگ جان انسان‌ها را به ناحق می‌گیرد و اینجاست که این مسائل ایجاد می‌شود و آمریکایی‌ها به چنین سیستمی روی می‌آورند و جنگ مهم‌ترین پویایی تاریخ است.

بنابراین تکامل و توسعه کاملا غیر اخلاقی است، در تاریخ هم وجود ندارد که غرب به نام توسعه کشت و کشتار و فساد نکرده باشد، البته نام آن را اصلاح می‌گذارند.

امام خمینی(ره) فرمودند غرب به نام حقوق بشر، ضد حقوق بشر را انجام می‌دهد. به نام صلح، جنگ و به نام عدالت، ظلم را ایجاد کرد. جنگ‌افروزترین کشورها هستند، اما به لحاظ بعد ارتباطی ظاهرا اخلاقی رفتار می‌کنند و نشان می‌دهند و آنقدر این را تکرار می‌کنند که مردم باورشان می‌شود و فکر می‌کنند حقوق بشر متعلق به اینهاست.

نظریه تکاملی و باقی‌ماندن اقویا و از بین رفتن ضعفا که شما مطرح کردید چه ارتباطی با داروینیسم دارد، آیا از این نظریه در علوم دیگر هم استفاده شد؟

اصول اخلاقی غرب از زیست‌شناسی استخراج شده است و بعد بر اساس همین زیست‌شناسی علوم انسانی برای تکامل استفاده می‌کنند که اسم آن را اقتصاد گذاشتند، اقتصاد غرب براساس زیست‌شناسی بنا می‌شود. این اقتصاد هم بقای اصلح را در علوم انسانی و جامعه مورد توجه قرار می‌دهد و تئوری پیشرفت در اقتصاد در جوامع انسانی واقع می‌شود.

نکته: اکنون دانشگاه‌های کشور بیشتر توسعه‌طلب هستند تا پیشرفت‌طلب بر همین اساس علوم انسانی تابعی از علوم فنی شده که این بزرگ‌ترین خطر تاریخی برای کشورهایی مانند ایران است

تعدیل اقتصادی همان تئوری زیست‌شناسی اقتصادی است، زیست‌شناسی اقتصادی که مبنای تکامل واقع می‌شود، قانون عرضه و تقاضاست که اگر تقاضای مناسب آن در بازار وجود نداشته باشد نابود و به یکباره ورشکسته می‌شوید. باید تقاضا را افزایش داد و تقاضا هم با تبلیغات افزایش می‌یابد. تکامل بدون جنگ محقق نمی‌شود. پس این سیستم زیست‌شناختی، اخلاقی، فرهنگی و... وقتی وارد اقتصاد می‌شود، اقتصاد عرضه و تقاضا مطرح می‌شود. این تئوری اقتصاد پولی است که ربا جزو اصول آن است. بانک بدون هیچ زحمتی به مردم پول می‌دهد. اگر مردم با کارهای شبانه‌روزی توانستند وام را پرداخت کنند که هیچ اما اگر نتوانستند کل اموالشان مصادره می‌شود که نام این بانکداری براساس ربا را عقلانیت گذاشتند.

آیا عقل‌گرایی غربی چون از وحی گریخت و به عقل خود بنیاد توجه کرد به چنین سرنوشتی دچار شد؟

Rationalism از اقتصاد گرفته شد و وارد سیاست و دیگر علوم انسانی مانند روان‌شناسی شد، اگر لازم بود عرض می‌کنم که در روان‌شناسی هم اینها چگونه از بعد معرفتی بازتولید شد،Rationality یا Rational به نام حصه، جیره و سهم است یعنی معنای اصلی Rationality سهم است،Rationality یعنی سهم‌گرایی، جیره‌گرایی یعنی همان چیزی که کمترین خرج انجام شود و بیشترین پول به دست بیاید تا ورشکسته نشوید.

Rationality یعنی عقلانیت اقتصادمحور زیست‌محور تکامل‌محور که وبر و دیگر دانشمندان علوم اجتماعی روی آن بحث می‌کنند، بنابراین بیشترین بحث‌های وبر روی سیاست، قدرت و اقتدار روی این سیستم است و وقتی که «فرار از جهنم» را در بازدید از شیکاگو می‌نویسد به خاطر این است که می‌گوید در این کشور با روی کار‌ آمدن Rationality چه بی‌اخلاقی‌ها ایجاد شده است. امروزه متاسفانه به تقلید هم فقط عقلانیت را تکرار می‌کنند و باید بدانیم که Rationality که در غرب وجود دارد به این معنایی که ما به کار می‌بریم نیست، عقلانیتی که ما به کار می‌بریم به معنای Reasonality نیست Reason به حکمت و wisdom برمی‌گردد، این عقلانیت در ایران بد ترجمه شد باید Rationality به جیره‌گرایی یا عقلانیت جیره‌گرایی ترجمه می‌شد.

در روان‌شناسی این نگرش چه تغییراتی را ایجاد کرد؟

وقتی با این سیستم در روان‌شناسی شخصیت وارد شدند، چیز وحشتناکی از آن استخراج شد که محرک و پاسخ نامیده می‌شود. مبنای روان‌شناسی تکامل محرک و پاسخ است. بر این اساس هیچ فطرتی و ثبات درونی در انسان وجود ندارد و انسان تابع محرک و پاسخ است یعنی انسان وابسته به محیط است و اصلا شخصیتی ندارد. هر شخصیتی که محیط به او دهد می‌پذیرد، این تئوری زیست‌شناسی روان‌شناختی انسانی است که مبنای آزمایش‌های آن هم سگ پاولوف است. سگ پاولوف که براساس محرک و پاسخ عمل کرد، در روان‌شناسی آمریکایی توسط واتسون و اسکینر ادامه پیدا کرد که چیز وحشتناکی استخراج شد. فیلم «دیوانه از قفس پرید» آمریکایی، همین مفهوم را می‌رساند، تمام این فیلم براساس سیستم وحشتناک روان‌شناسی آمریکایی است که در جامعه آمریکا اجرا می‌شود و دخالت دولت و حکومت به نام روان‌شناسی در مدارس و خانواده وجود دارد و حتی از هم پاشیدگی خانواده‌ها طبق قانون محرک و پاسخ انجام می‌شود. با قانون محرک و پاسخ این تکامل ادامه دارد و اینجاست که بدترین تئوری‌های روان‌شناسی مطرح می‌شود که بعدا در علوم اجتماعی هم مطرح شد و به نام کنش متقابل معروف شد. معنای جامعه هم این است کنش متقابل نمادین، هر چه قدر کنش دادی همان قدر کنش می‌گیری. مبنای آن هم گروه‌هاست و حتی جامعه هم مطرح نیست؛ آن هم گروه‌های کوچک. دیگر جامعه وجود ندارد و جامعه به شکل موزاییکی است که از تکامل نتیجه می‌شود یعنی همه به صورت انفرادی زندگی می‌کنند و در آپارتمان زندگی می‌کنند و دیگر محله وجود ندارد و افراد تک‌تک در خانه‌ها کنترل و هدایت نرم می‌شوند.

به نکته خیلی مهمی رسیدیم، به نظر می‌رسد این کنترل و هدایت، شکلی جهانی به خود می‌گیرد و ما را به مساله جهانی شدن هدایت می‌کند.

جهانی‌شدن در ایران خوب تعریف نشده است. Globalization یعنی کره‌ زمین که روی میز تحریر گذاشته می‌شود و با دست چرخانده می‌شود که این Global است. جهانی شدن را درست ترجمه نکردیم، Global کره‌ای است که با دست چرخانده می‌شود و هر جایی که بخواهیم می‌توانیم بچرخانیم. جهانی شدن به معنایی که مدنظر ماست باید Worldization ترجمه می‌شد. Earthization هم نیست که بگوئیم که به معنای زمین‌گرایی است. جامعه تقلیل یافته به گروه‌ها و کنترل شدید گروه‌ها به وسیله روان‌شناسی محرک و پاسخ که در روان‌شناسی اجتماعی به نام گروه شاهد و آزمایش در یک سازمان طبیعی وحشتناک با اخلاق بدون حقیقت اقتصاد بر مبنای عرضه و تقاضا در گلوبالی که با اختیار می‌توانی کره زمین را به هر طرف بچرخانی معنا پیدا می‌کند، حتی cosmos و WORLD نه! زمین هم نه! کره‌ای که روی میز چرخانده شود مثل فیلم دیکتاتور بزرگ که چارلی چاپلین نقش هیتلر را بازی کرد و کره زمین مثل توپ در دست هیتلر بود و با آن بازی می‌کرد.

در جوامع غربی روی مفهوم آزادی خیلی تأکید می‌شود، چه رابطه‌ای میان توسعه و آزادی وجود دارد؟

توسعه موضوع باز شدن اجتماعی بدون تاریخ است، یعنی جامعه‌ای که اصلا تاریخ در آن وجود ندارد و مبنایش این بود که یک جامعه بدون تاریخ باز شود و توسعه و گسترش پیدا کند. متاسفانه برعکس آن چیزی که در ذهن مردم وجود دارد جامعه باز نتیجه توسعه است نه جامعه آزاد، جامعه آزاد نتیجه تاریخ و پیشرفت است، جامعه آزاد جامعه‌ای است که در پیشرفت واقع شده باشد و به جلو حرکت کند. جامعه آزاد به چه جامعه‌ای گفته می‌شود یعنی از چه چیزی آزادی دارد؟ مهم‌ترین بحثی که در غرب از ابتدا مطرح بوده، آزادی از جبرهاست، آزادی از جبر طبیعت مهم‌ترین مساله در بحث پیشرفت است. مکان و زمان مهم‌ترین جبرهای طبیعت است، اگر بتوانیم در یک لحظه و با یک سرعت و حرکت بیشتری از یک مکان به مکان دیگری حرکت کنیم، آزادی از جبر طبیعت نامیده می‌شود مثل ساختن هواپیما، ایجاد تونل‌ها، ساخت قطارها، پس مهم‌ترین عاملی که آزادی از جبر طبیعت را به وجود می‌آورد، تکنولوژی است و در نتیجه پیشرفت براساس تکنولوژی انجام می‌شود، این مبانی برعکس توسعه است، برعکس توسعه صحبت از باز شدن اجتماعی نیست، بحث بر سر این است که ما بر زمان و مکان مسلط می‌شویم و زمان و مکان را تسخیر می‌کنیم. پس روی همین اساس با از بین رفتن جبرهای اجتماعی به آزادی اجتماعی می‌رسیم و جامعه به خودآگاهی‌ای می‌رسد که خودش می‌تواند سرنوشت خودش را انتخاب کند و با یک عقل جمعی به آینده حرکت کنیم که دموکراسی، انتخابات، مردم‌سالاری، مردم‌محوری و عقل سلیم و... همه از بحث‌های پیشرفت است. روی همین اساس مهم‌ترین بحثی که در موضوع توسعه وجود دارد این است که باید یک نوع نگاه جامع به کل عالم و علوم انداخته شود.

در الگوی اسلامی ـ ایرانی پیشرفت و اصولا در موضوع توسعه توجه به علوم (تجربی و انسانی) چه جایگاهی دارد. آیا اصلا فرقی میان این دو علم در روند توسعه وجود دارد؟

در مورد موضوع پیشرفت، نکته اساسی این است که علم تجربی بنیادین نیست، بلکه علم انسانی بنیادی است، چون علوم انسانی است که چارچوب‌های آینده را ترسیم می‌کند و راه رسیدن به آن را ترسیم می‌کند که یک عقلانیت خاصی است که بحث مفصلی دارد یعنی به عبارت دیگر آن عقلانیت ابزاری نیست، بلکه عقلانیت کلانی است که هم ساختار مفهومی پیشرفت را ترسیم می‌کند و هم رسیدن به آینده را و این جامعه را در یک حالت تکاملی می‌داند نه یک حالت بسته بودن بلکه یک حالت تکامل دارد. از نظر تاریخی هرچه در جامعه حرکت می‌کنیم بیشتر پیشرفت می‌کنیم یعنی حالتی دارد که تاریخ رو به پیشرفت است. رو به عقب‌رفت نیست و موقعی که مبنا اینها قرار می‌گیرد بسیاری از مسائل چارچوب تئوریک خاص خودشان را پیدا می‌کنند، یعنی مبنایش که تاریخ و پیشرفت است و هر چه ما پیشرفت می‌کنیم عقل انسانی پیشرفته‌تر می‌شود به خاطر خود تاریخ، چون خود تاریخ یعنی تجربه و هرچه روی هم تراکم تاریخی پیدا می‌کند ما بیشتر می‌توانیم آینده را ترسیم کنیم چون از گذشته به آینده حرکت می‌کنیم، پس نقش تاریخ این است که هر چه تاریخ را بیشتر برجسته کنیم آینده را بهتر می‌فهمیم و به همین دلیل تاریخ یکی از بنیانی‌ترین روش‌ها برای رسیدن به آینده است.

به نظر شما برای تحقق پیشرفت در جامعه ما چه موانع مهمی وجود دارد و چه راهکارهایی را برای از بین بردن آن پیشنهاد می‌کنید؟

اگر شعور عمومی جامعه رشد نکند پیشرفت به وجود نمی‌آید، بر همین اساس یکی از مهم‌ترین مفاهیمی که برای پیشرفت اتخاذ می‌شود جهان پدیداری است که به غلط در زبان فارسی به جهان‌بینی ترجمه شده است، یعنی جهان‌پدیداری مردم باید رشد کند و اگر جهان‌پدیداری مردم

رشد کند خود به خود پیشرفت ایجاد می‌شود، البته جهان پدیداری مستقیم مرتبط با دین است.

جمهوری اسلامی ایران بحث پیشرفت را مطرح می‌کند، البته در ابتدای انقلاب اسلامی توسعه مطرح بود توسعه‌ای که بعد از جنگ تحمیلی مطرح شد، یعنی تلقی این بود که تمدن غرب را می‌پذیریم و فقط براساس تمدن غرب استانداردهای داخلی را شکل می‌دهیم، اما این‌که اخیرا موضوع پیشرفت مطرح شده بحث این است که استانداردهای غرب را نمی‌پذیریم. ما یک پیشرفت به تمام معنا بومی را ایجاد می‌کنیم که در حال ایجاد آن براساس علوم انسانی و جهان پدیداری اسلامی هستیم و سعی می‌کنیم ساختار اجتماعی خود را شکل دهیم و خاورمیانه و جهان را مورد تاثیر قرار دهیم که اکنون خاورمیانه بشدت سعی می‌کند به طرف ایران حرکت کند و از توسعه غربی که افرادی مانند مبارک، بن علی و آتاتورک به دنبالش بودند در حال جدا ‌شدن و به طرف پیشرفت اسلامی در حال حرکت است که محدوده جغرافیایی آن هم معلوم می شود و اینجاست که خود اسرائیل هم بشدت در حال قرار گرفتن در مخمصه است، چون اسرائیل مظهر توسعه در خاورمیانه بود نه مظهر پیشرفت. زمانی که بحث پیشرفت مطرح است اسرائیل دیگر در منطقه جایی ندارد و خود به خود موضوعیت ندارد و این عضو منطقه در حال جدا شدن از غرب است، خاورمیانه دارد یک نوع پیشرفت بومی براساس عقلانیتی که در آن وجود دارد را ترسیم می‌کند و می‌خواهد حوزه جغرافیای فرهنگی را رشد دهد، ولی متاسفانه بزرگ‌ترین مشکل ما در تحقق این اهداف، حاکم بودن فنی‌ها و توسعه‌طلبان است که در آموزش عالی و در شورای عالی انقلاب فرهنگی حضور دارند. اکنون دانشگاه‌های کشور بیشتر توسعه‌طلب هستند تا پیشرفت‌طلب. بر همین اساس علوم انسانی تابعی از علوم فنی شده که این بزرگ‌ترین خطر تاریخی برای کشورهایی مانند ایران است، اکنون تحقیقات علوم انسانی در کشور نهادینه نمی‌شود، مگر این‌که فنی‌ها آن را تایید کنند. تار و پود کشور ما توسعه‌طلب است نه پیشرفت‌گرا. اکنون این ساختار نمی‌تواند جوابگوی تولید مفاهیمی باشد که به آنها نیاز داریم و این انحطاط به وسیله ساختار آموزش عالی است که باید براساس علوم انسانی پیشرفت‌گرا شود و حتی علوم انسانی باید سیاستگذاری‌های کلان فنی، علوم پایه و پزشکی را تعیین کند تا پیشرفت حاصل شود.

سید‌ حسین امامی
جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها