یک ‌قاچ ‌از ‌زندگی

همان‌طورکه تو‌ دوست‌‌ داری محبوبه

کد خبر: ۳۹۵۳۷۱

فرش‌ها را هم داده بودم بشویند و حالا گل‌های‌شان مثل گل‌های بهاری خوش آب و رنگ بود؛ ملحفه‌های سفید تا شده توی کشوی پایینی بودند؛ لباس‌ها را اتو زده و به رخت‌آویز آویزان‌شان کرده بودم. خلاصه همه چیز مرتب و پاکیزه جای خودش بود؛ حتی چند شاخه گلی که باید دم سال تحویل توی آن گلدان آبی رنگ بودند. حیاط کوچک هم آبپاشی شده و گلدان‌های «سینه‌ری» که تو دوست‌شان داری، دور حوض نقلی به صف ایستاده بودند. حوض را هم شسته بودم و آب انداخته بودم؛ 7 تا ماهی قرمز زبر و زرنگ هم توی آب، بازی می‌کردند؛ مثل بازی گرگم به هوای بچگی‌های خودمان.

روی پله‌ها نشستم و یک بار دیگر همه اینها را نگاه کردم ومثل یک مبصر سختگیر حاضر و غایب‌شان کردم. همه چیز آماده بود؛ همان‌طور که تو دوست داری محبوبه.

صدای زنگ در که توی حیاط پیچید، از جا پریدم. به پشت در که رسیدم، نفس‌نفس می‌زدم؛ می‌بینی محبوبه؛ می‌بینی گذر زمان با آدم چه می‌کند؟

در را که باز کردم، علی زودتر از همه آمد تو؛ تو که نه، پرید توی بغلم؛ همان‌طور که تو دوست داری.

بعد هم مرضیه و شوهرش و دوقلو‌ها آمدند؛ پشت سر آنها هم محمد و بقیه بچه‌ها با عهد و عیال؛ خلاصه حسابی شلوغ شد؛ صدای جیغ بچه‌ها تو حیاط پیچید؛ دخترها به اتاق‌ها سرک کشیدند و بعد رفتند توی آشپزخانه و مرتب می‌گفتند: وای چه خونه تمیزی!

خلاصه همه چیز سر جای خودش بود؛ از پذیرایی و سینی چای و قندان با قندهای نه بزرگ و نه کوچک تا ناهار دور هم؛ درست همان‌طور که تو دوست داری.

بچه‌ها تا بعدازظهر ماندند؛ ماندند و گفتند و خندیدند؛ بعد هم بلند شدند و شال و کلاه کردند که بروند خانه پدرشوهرها و مادرزن‌های‌شان.

همین که رفتند دیگر دلم تاب نیاورد، گویی سینه‌ام برای قلبم کوچک شده بود.

من هم زدم بیرون؛ می‌دانی که دیگر رانندگی نمی‌کنم؛خودم را به مترو رساندم؛ یک کمی دیرتر از روزهای دیگر آمد اما خلوت‌تر بود.

نشستم و ایستگاه‌ها را یکی‌یکی شمردم. هی دلم آرام‌تر می‌شد؛ تا رسیدم؛ رسیدم به تو؛ می‌بینی؟ همان کت ‌و شلواری را پوشیده‌ام که تو دوست داری محبوبه.

خوش به حالت که می‌بینی؛ بدا به حال من که چشمانم در حسرت دیدنت، فقط اشک نصیب‌شان می‌شود.

نگو، خودم می‌دانم که دوست نداری گریه‌ام را ببینی.

می‌دانی که همیشه حرفت را گوش می‌کنم، به روی چشمم.

ببین، این گل‌های «سینه‌ری» را هم برای تو آورده‌ام؛ آوردنش با مترو آسان نبود؛ اما به عشق تو آوردمش؛ از همان‌هاست که تو دوست داری محبوبه.

راستی، از اینجا یک سری هم به کهریزک می‌زنم؛ مثل همان روزها که با هم می‌رفتیم؛ مثل همان روزها به هیچ‌کس نمی‌گویم که رفته‌ایم.

تا یادم نرفته، این را هم برایت بگویم؛ 15 اسفند مثل هر سال یک درخت‌ و امسال یک بوته «محبوبه شب» در باغچه کوچک خانه‌مان کاشتم.

یک محبوبه که شب‌ها با تو بیایم و بنشینیم روی همان پله‌ها و در عطر مست‌کننده‌اش با هم حرف بزنیم.

محبوبه نمی‌دانی چقدر دلم برای صدایت تنگ شده است؛ برای چشمانت؛ برای دیدنت، برای بودنت.

محبوبه نمی‌دانم می‌دانی یا نه که در دلم چه غوغایی برپاست.

محبوبه تو بهتر از هر کس می‌دانی که هیچ‌گاه نخواستم ترا بیازارم؛ هیچ‌وقت صدایم را بر تو بلند نکردم؛ گِلِه‌‌گزار نبودم، اما با این همه بر خودم سخت می‌گیرم و نهیب می‌زنم که چرا آن روزها که در کنارم بودی، تو را بیشتر نگاه نکردم؛ چرا تو را بیشتر صدا نکردم؛ چرا بیشتر نشنیدمت؛ چرا بیشتر... .

آه محبوبه، نمی‌دانی چقدر دلم برایت تنگ است.

ای‌کاش می‌توانستم فریاد بزنم و بگویم؛ به همه بگویم؛ حالا که آغاز سال است، بیشتر همدیگر را بفهمند؛ بیشتر همدیگر را ببینند؛ بیشتر همدیگر را بشنوند؛ بیشتر...

کورش اسعدی‌بیگی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها