چند ساعت با غسالهای بهشت زهرا

یا حسین! برمی گردم به طرف صدا. جمعیتی ، جنازه کفن پوش شده ای را که ترمه ای روی آن انداخته شده ، بالای سر گرفته اند و یا حسین می گویند.
کد خبر: ۳۹۲۸۶
سه بار و هر بار جنازه را تا بالای سر می آورند و زمین می گذارند. دست آخر جنازه را هل می دهند عقب یک آمبولانس مزدای نقره ای.
آمبولانس ، جنازه را تا سر خاک می برد. اینجا، خروجی غسالخانه بهشت زهرا(س) است. زن و مرد، پیر و جوان و تک وتوک بچه هایی هم مقابل درها ایستاده اند.
آنها که کنجکاوترند، یا پردل و جرات تر، داخل غسالخانه می روند تا از پشت شیشه ، عزیزشان یا عزیز دیگران را ببینند که چطور رنگ پریده و سرد، روی سنگهای مرمر سیاه غسل داده می شوند.می دهند.
زنی از همه بیتاب تر است. او حتما مادر است. دختر جوان دیگری به سروصورتش چنگ می زند. او خواهرش بوده. چند جوان ، دستان مردی را محکم گرفته اند تا آسیبی به خودش نرساند در غم فراق برادر...
کنار سالن غسالخانه ، دو دکه کوچک کسب وکار می گذرانند. یکی از آنها پارچه نویس و تابلونویس است و دیگری خلعت کربلا و نوار کاست می فروشد.
از نوارهای قرآن و نوحه های مذهبی بگیرید تا نوارهای پاپ مرسوم وطنی. نرخ پارچه نویسی متری 1200 تومان است و به گفته مسوول غرفه با بهترین کیفیت تولید می شود.
می پرسم: «خسته نشدی آنقدر پارچه ترحیم نوشتی؛»
می گوید: «نه ، چرا؛ این هم بالاخره یک کار است. به هر حال باید کار کرد دیگر...»
اگر تا به حال به بهشت زهرا رفته باشید (حتما رفته اید، اگر هم نرفته اید، مطمئن باشید روزی خواهید رفت)، پشت ساختمان غسالخانه حیاطی وجود دارد که سربازی در پشت درهای آهنی آن کشیک می دهد.
کنار این درها روی تابلویی نوشته شده «عزادار گرامی ، جهت رعایت حال خودتان ، از ورود شما به این قسمت کاملا معذوریم.»
این در آهنی هر روز بارها برای آمبولانس های بنز بهشت زهرا باز می شود. آمبولانس ها، محموله هایشان را اینجا خالی می کنند؛ در سردخانه بهشت زهرا.
مراد احمدوند مسوول قسمت داخلی سردخانه بهشت زهراست: بهشت زهرا 46 سردخانه دارد که در هر کدام 2 جنازه یا بیشتر جا می گیرد. آمبولانس ها جنازه ها را اینجا خالی می کنند.
بعد از این که جواز صادر شد، آنها را از سردخانه به غسالخانه می بریم و بعد از شستشو هم اگر جنازه مجهول الهویه باقی ماند، دوباره در سردخانه نگه می داریم.
چه موقع از سال آمار جنازه ها خیلی زیاد می شود؛
کمی فکر می کند، سیگار دیگری روشن می کند و می گوید: «تقریبا در همه سال رقم ثابتی است. همان 150 جنازه در روز؛ اما در زمان تعطیلات این رقم بالا می رود. بیشتر آمار برای تصادفات است.»
یادم آمد که ما رتبه اول تلفات جاده ای را داریم. مسافرت های کنار دریا، دیداری چند روزه از دوست و فامیل ، زدودن غبار چند ماه کار بی وقفه و...
از کنارم یک روحانی می گذرد و سلام و علیکی رد و بدل می شود. قبل از این که چیزی بگویم ، احمدوند می گوید: «اینجا در هر شیفت کاری 2 روحانی به عنوان ناظر شرعی در قسمت مردانه و یک خانم با تحصیلات حوزوی هم در غسالخانه خانمها بر نحوه غسل و کفن جنازه ها نظارت می کنند.
البته تمام غسالها نکات شرعی را به طور کامل می دانند، اما برای اطمینان خاطر مردم چند روحانی هم ناظر شرعی هستند.»
آمبولانس بنزی وارد حیاط می شود. عکاس روزنامه چند فریم عکس می گیرد، از هیبت نقره ای آمبولانس ، جنازه ای پوشیده در کاوری سبزرنگ و پیرمرد کارگری که جنازه را از آمبولانس خارج می کند و در یکی از سردخانه ها می گذارد.
اسمش حشمت الله عسگری است. همان پیرمرد کارگر را می گویم ، فکر کنم 70ساله باشد.
دندان هایش را تازه کشیده و بانمک حرف می زند. 17 سال در سازمان بهشت زهرا کار کرده است. BEHESHTE-ZAHRA2.jpg

15 سال در واحد دفن کار می کرده و 2 سال است که جنازه ها را برای واحد دفن آماده می کند.

آقا حشمت ، وقتی که حالت گرفته می شه ، چی کار می کنی ؛
هیچی ، بالاخره کاره دیگه. هم روزی آدم می شه و هم ثواب آخرتش. خودتون که وضع مملکت رو می دونید...

جواب سوالم رو ندادی ها!
دل گرفتن نداره که. پسر خود من 2 سال پیش عمرشو داد به شما... خدا بیامرز جوون خوبی بود. خیلی خوب بود.

خدا بیامرزتش ، اما هنوز جواب من رو ندادی!
کاری نمی کنیم ، خدا رو شکر، خدا رو شکر... مزاحمش نمی شوم.
راحتش می گذارم تا به کارش برسد. در سردخانه بهشت زهرا 8 کارگر در هر شیفت کاری جنازه ها را از آمبولانس ها به سردخانه و از آنجا به سالن غسل منتقل می کنند.
8 کارگر در 8 ساعت کاری. 2 نفر هم مسوول شیفت شب هستند که تا صبح در سردخانه می مانند.
غسل اجساد هر روز تا ساعت 3 بعدازظهر انجام می شود و بعد از آن ، جنازه ها باید منتظر فردا صبح بمانند. دفن اجساد هم تا ساعت 5/4 بعدازظهر امکانپذیر است.
ساعت از 3 گذشته و ما هنوز در سردخانه مانده ایم. احمدوند ما را به انتهای سالن راهنمایی می کند. جایی که باید سرت را خم کنی ، تا وارد سالنی دیگر بشوی؛ جایی که این طرف شیشه های غسالخانه است.
این طرف شیشه ها، بوی کافور و سدر بینی ات را می سوزاند. سالن غسل خالی است و سنگها تمیز. خبری از همهمه و سروصدای مرسوم روزانه نیست.
یکی از غسالها کف سالن غسل را با آب و مایع ضدعفونی کننده تمیز می کند.

می توانم اسمتان را بپرسم؛
نه!

آنچنان قاطع و محکم پاسخ می دهد که دست و پایم را گم می کنم.

اسم کوچکم مسعود است.
مسعود 27 ساله است با 5 سال سابقه کار در سازمان بهشت زهرا، قسمت غسالخانه.
از بیکاری مجبور شدم به این کار مشغول شوم. روزها تا ساعت 3 کار می کنم. تا ساعت 5 هم اضافه کاری می کنم.

از کارت راضی هستی؛
بله ، چرا راضی نباشم؛ خدا را شکر.

تو هر روز تا ساعت 5 بعدازظهر کار می کنی. پس کی وقت استراحت و تفریح پیدا می کنی؛
در طول ماه که نه ، اما با قانون جدیدی که برای ما گذاشته اند ما می توانیم 3 روز در هفته با حقوق و مزایای کامل استراحت کنیم. امکانات رفاهی خوبی هم برایمان تدارک دیده اند.

مردم مارا به چشم خوبی نگاه نمی کنند درک نمی کنندکه چه کارخداپسندانه ای انجام می دهیم

مثلا خود من الان به باشگاه شهرداری می روم.

بچه هایت با کار تو مشکلی ندارند؛
همه خانواده و فامیل می دانند که شغل من چیست. بچه ها هم خدا را شکر هیچ مشکلی ندارند؛ اما بعضی وقت ها به هر حال مردم یک چیزهایی می گویند دیگر!
مردم ، ما را به چشم خوبی نگاه نمی کنند... درک نمی کنند که چه کار خداپسندانه ای انجام می دهیم.
او یک «مرد» است ، قرص و محکم. باید هم قرص و محکم باشد، اما حس و حال یک «زن» زمانی که همان کار را در سالن مجاور انجام می دهد چیست؛
وضع مالی ما خیلی خوب بود. ما در شهرستان زندگی می کردیم و شوهرم شرکت آسفالت سازی داشت. من هم خانه دار بودم و دخترهایم را بزرگ می کردم. اما شرکت شوهرم ورشکست شد ما آمدیم تهران.

پس مجبور شدید این کار را انتخاب کنید؛
نه ، اصلا خیلی هم دوست داشتم. روز اولی که سرکار آمدم خیلی خوشحال بودم ، چون توانسته بودم پول در بیاورم ، آن هم از یک کار ثواب!
شوهرم هم چند وقتی است که در شهرداری کار پیدا کرده. الان هر دویمان خیلی راضی هستیم. احساس خاصی است!
احساس ثوابی که هر روز 18 زن و 40 مرد در آن طرف شیشه های غسالخانه از کارشان دارند و ما، ایستاده در این طرف شیشه ها با تعجب و حتی ترس نگاهشان می کنیم.
یک بار خواستم چیزی را از نزدیک شیشه بردارم. وقتی به طرف شیشه رفتم ، ناگهان دختری جوان جیغ کشید و غش کرد.
به هر حال نمی شود فکر مردم را عوض کرد. ما می ترسیم ، از آینده ای که در انتظارمان است و کسانی که ما را برای اولین شب تنهایی ابدی مان غسل می دهند و آماده می کنند.
برای روزی که همیشه آرزوی نیامدنش را می کنیم: «خدا نکند!» اما تقدیر الهی هیچ گاه منتظر دعاهای ما نخواهد ماند.
از نیرویی صحبت می کنم که صبح پنجم دیماه ، جان 40 هزار نفر را در بم گرفت. به طور قطع فکر کرده اید اگر روزی فاجعه بم در تهران اتفاق بیفتد، چه خواهد شد؛
پاسخش را نمی دانیم ، اما می دانیم که خوب نخواهد بود. پس باید چاره ای اندیشید.
اسماعیل دانش پژوه ، مدیر روابط عمومی سازمان بهشت زهرا می گوید: «در ستاد مدیریت بحران شهر تهران که از طرف وزارت کشور مسوول مدیریت شهر تهران در مواقع بحرانی است 22 کمیته تشکیل شده که کمیته بیست و یکم آن ، کمیته تدفین شهر تهران است.
مسوولیت این کمیته با سازمان بهشت زهرا است.»
او که دبیر این کمیته هم است ادامه می دهد: «5 گام برای تدفین در مواقع بحرانی به وسیله کارشناسان بهشت زهرا مشخص شده که در هر گام و در شرایط متفاوت ، مواردی سنجیده شده است.
ما همه این موارد را در طرحی به مرکز مدیریت بحران ارائه کرده ایم. آنجا هم طرح جامع مدیریت بحران شهر تهران در حال تدوین است و به صورت کلی ، اقدامات تدفینی در مواقع زلزله تهران ذکر شده است.»

یعنی برنامه ریزی کاملی صورت گرفته است؛
بله. مطمئن باشید.

اجازه دهید رک بگویم. ما را در گورهای دستجمعی دفن نخواهید کرد؛
پاسخ این پرسش را محمود رضاییان ، مدیر عامل سازمان بهشت زهرا می دهد: «ببینید، اصلا مشخص نیست که آن روز، خود ما کجا باشیم.
شاید همه مسوولان ستاد بحران زیرآوار مانده باشند؛ اما به هر حال نمی توان از تقدیر الهی گذشت. زلزله تهران به طور قطع تلفات بسیاری خواهد داشت ، اما با مدیریت بحران می توان جلوی بسیاری از فجایع را از پیش گرفت».
دانش پژوه می گوید: «اگر آمار تعداد 200 جنازه در روز را برای بهشت زهرا در نظر بگیریم که تازه در بیشتر آمار است ما در سال 40 هزار جنازه دفن می کنیم.
تخمین حداقل تلفات در تهران حدود 500 هزار نفر است ؛ یعنی حدود 12 سال ظرفیت بهشت زهرا در یک روز پر خواهد شد.»
حوالی غروب است. گردش ما در سرزمین اهل قبور تمام شده است. در اتاقی منتظر ماشین نشسته ام. آقا حشمت هم در همان اتاق نمازش را تازه تمام کرده است.
بی مقدمه می پرسد: «چاقوداری ؛!» می گویم: «چاقو برای چی؛!» از جیب کتش یک پرتقال بزرگ بیرون می آورد و با دست پوست می کند پرتقال را 4 قسمت می کند.
یک قسمت برای من ، یک قسمت برای مجید آزاد (عکاس روزنامه) و یک قسمت برای خودش. یک قسمت را هم روی میز می گذارد و تا به اولین کسی که از در داخل شد تعارف کند.
نگاهم می کند. حواسم به او نیست. می گوید: «بهش فکر نکن!» می پرسم: «مگر می دونی به چی فکر می کنم؛» می خندد: «به هر چی که فکر می کنی ، زیاد بهش فکر نکن. خدا بزرگه ، خیلی بزرگه!...»
حرفش تمام نشده که سریع از جا بلند می شود. قامت می بندد و می گوید: الله اکبر...

روح الله انصاری
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها