تبار عاشقان
شاهد مرگ غمانگیز بهارم چه کنم
ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم
نیست از هیچ طرف راه برون شد ز شبم
زلف افشان تو گردیده حصارم چه کنم
از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند
سخت دلبسته این ایل و تبارم چه کنم
من کزین فاصله غارت شده چشم توام
چون به دیدار تو افتد سر و کارم چه کنم
یک به یک با مژههایت دل من مشغول است
میلههای قفسم را نشمارم چه کنم
خاموشی مطلق
آن چه از هجران تو بر جان ناشادم رسید
از گناه اولین بر حضرت آدم رسید
گوشهگیری کردم از آوازهای رنگرنگ
زخمهها بر ساز دل از دست بیدادم رسید
قصه شیرین عشقم رفت از خاطر ولی
کوهی از اندوه و ناکامی به فرهادم رسید
مثل شمعی محتضر آماج تاریکی شدم
تیر آخر بر جگر از چلة بادم رسید
شب خرابم کرد اما چشمهای روشنت
باردیگر هم به داد ظلمتآبادم رسید
سرخوشم با این همه زیرا که میراث جنون
نسل اندر نسل از آباء و اجدادم رسید
هیچ کس داد من از فریاد جانفرسا نداد
عاقبت خاموشی مطلق به فریادم رسید
الف، لام، میم
به آینده
اشارتی روشن بود
آن سیل زخمدار اسارت
که در بستری برهنه
میرفت
و پیشاپیش
جرس آفتاب
خسارت انسان را
ذرّه ذرّه مینواخت
بر چکاد چوب و آهن
تو آن ترنّم لاریبی
که تازیانه تحریف
هرگز به گرد صراحتت نمیرسد
اینک قاریان قبیله من
تارهای صوتی خود را
به روایت تو
شانه میزنند
ای معلّم سوم !
و چه فصیح میدانند
تاریخ حماسههای بلیغ
از آوردن یک سوره
ـ مثل نگاه تو ـ
تا حشر عاجز است...
نه، هرگز
بر گلوی مبین تو
انکار خنجر و زوبین
خدشهای وارد نکرد
هنوز رسا و بلندی: الف
لام
میم...
یک رباعی
هرچند که از آینه بیرنگتر است،
از خاطر غنچهها دلم تنگتر است
بشکن دل بینوای ما را، ای عشق!
این ساز، شکستهاش خوشآهنگتر است
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم