فرزند خردسال قربانی پدر و مادر معتاد

«بین سلامت خودم و پسرم باید یکی را انتخاب می‌کردم. چاره‌ای جز این نبود. رفتار وحشیانه‌ای که شوهرم داشت آنقدر مرا می‌ترساند که در جایم خشکم می‌زد، چون می‌دانستم خشمش می‌تواند هزینه سنگینی برایم داشته باشد. وقتی از مواد مخدر استفاده می‌کردم دیگر اهمیتی به مسائلی که در اطرافم می‌گذشت نمی‌دادم. تحت تاثیر مواد، همه چیز آسانتر و زیباتر به نظر می‌رسید و تلخی‌های زندگی سخت با شوهری که هرگز علاقه‌ای به او نداشتم فراموش می‌شد.
کد خبر: ۳۹۱۹۸۳

وقتی آن روز شوم طبق معمول به خاطر شیطنت‌های «نوآ» مجبور به تنبیه کردنش شدم فکرش را هم نمی‌کردم که این اتفاق ساده و روزمره زندگی ما تبدیل به جنایتی هولناک شود که پایان بسیار تلخی به همراه داشته باشد. من و «استیون» تربیت کردن فرزندمان را هر دو به عهده داشتیم و سعی می‌کردیم به هر شکلی که هست او را مودب، حرف‌شنو و ساکت بار بیاوریم. این در واقع خواسته شوهرم بود که من به ناچار و از روی ترس آن را پذیرفته بودم چون راهی جز قبول کردن هر آنچه که او می‌گفت نداشتم. اگر دستور به تنبیه کردن پسرمان می‌داد به ناچار اجرا می‌کردم، چون می‌دانستم در‌غیر‌این‌صورت ده‌ها برابر این تنبیه را خودش روی پسرمان یا من اجرا خواهد کرد. خانه ما زندانی پر از خشم و نفرت بود که رقت‌بار در آن روزگار سپری می‌کردیم و اسمش را زندگی می‌گذاشتیم.» «رابین کرنیگ» 27 ساله مادر بی‌رحمی است که ابتدا خودش دست به کار شده و سپس با ادامه حملات وحشیانه شوهر 32 ساله‌اش استیون به فرزندشان نوآ سکوت کرده است. «رابین» را به خاطر این که خودش هدف ضرب و شتم‌های همسرش قرار نگیرد، مثل همیشه در مقابل رفتارهای غیرانسانی این مرد با کودک 3 ساله‌شان سکوت کرد و این بار سکوتش هزینه سنگینی به بار آورد. جراحات بسیاری که به جمجمه و صورت نوآ وارد شده بود ساعاتی بعد مرگش را رقم زد و این زوج که هر دو از قرص‌های توهم‌زا استفاده می‌کنند راهی زندان شدند.

آنها بعد از تکمیل پرونده و دفاعشان، به دست‌کم 30 سال حبس بدون امکان تخفیف در مجازات محکوم خواهند شد. «می‌دانستم استیون یکبار دیگر ازدواج کرده و از آن زندگی فرزندی خردسال دارد اما اطلاعاتی که در مورد همسر و فرزند سابقش داشتم بسیار محدود بود و در واقع اهمیت زیادی هم به این مساله نمی‌دادم. روزی که از من خواست با او ازدواج کنم تنها چند هفته با بیرون افتادن ازخانه کوچکی که توان پرداخت اجاره‌اش را نداشتم فاصله بود و پیشنهادش آن زمان، تنها راه برای نجاتم از وضع موجود بود. می‌دانستم او کارگاه نجاری نسبتا بزرگی دارد که چند شاگرد تمام‌وقت در آن کار می‌کنند و پول خوبی درمی‌آورد که می‌تواند گره از مشکلات متعدد زندگی‌ام باز کند. اینکه او چطور مردی بود و چرا از همسر اولش جدا شده بود، در آن مقطع و با شرایط وخیمی که زندگی‌ام داشت فرق زیادی نمی‌کرد. تنها چند دقیقه وقت لازم داشتم تا جواب مثبت به ازدواج با مردی بدهم که یک حیوان صفت واقعی بود. کسی که در طول زمان مرا هم شبیه به خودش کرد و کم‌کم از انسانیت دور و دورتر ساخت.» پزشکی قانونی علت مرگ کودک 3 ساله‌ای که در پی تماس مادرش با آمبولانس به بیمارستان منتقل شده بود را ضربه مغزی بر اثر ضربات متعدد و محکم به سرش اعلام کرد. وجود این گزارش رسمی که توسط پزشکان ارائه شد، ماموران بلافاصله والدین این کودک را به عنوان قاتلان او شناسایی و بازداشت کردند. آنها می‌دانستند تمامی قصه‌ها و ادعاهای این زوج در بیمارستان و درباره زمین خوردن فرزندشان هنگام بازی در پارک و افتادن از پله‌ها، سناریویی غلط و دروغ است که برای فرار از اتهاماتشان آنها را از خود ساخته و تحویل داده‌اند. گزارش پزشکی قانونی به وضوح ثابت می‌کرد که این کودک بی‌گناه سال‌ها هدف رفتارهای وحشیانه والدین بی رحمش قرار می‌گرفته که کوچک‌ترین اهمیتی به او نمی‌دادند. گزارشی که بعدها با اعتراف رابین مادر مقتول ابعاد بسیار فاجعه‌بارتری از آن روشن شد.

«بعد از ازدواج با استیون، احساس کردم برای مدتی هم که شده آرامش به من رو کرده و می‌توانم مثل دیگر دخترهای همسن و سالم که دغدغه‌ای جز مسائل روزمره کوچک و بی‌اهمیت ندارند، زندگی کنم. تصورم این بود که ازدواج توانسته مرا از مخمصه‌ای که از زمان ترک منزل والدینم در آن افتاده بودم، نجات دهد و به ساحل آرامش برساند، اما اشتباه بزرگی کرده بودم. استیون یک دیوانه تمام عیار بود که مشکلات رفتاری‌اش همان هفته اول ازدواجمان بروز کرد و بدبختی واقعی من از زمانی شروع شد که زندگی را زیر یک سقف با او آغاز کردم. تنها 2ماه بعد از ازدواجمان نوآ را باردار شدم و از آن پس می‌دانستم با این اتفاق، هرگز راه گریزی از استیون نخواهم داشت. چاره‌ای نبود باید با او زندگی می‌کردم تا مخارجم تامین می‌شد.»طبق گزارش‌های ثبت شده در پرونده اعتراف‌های این متهمان، آنها بعد از کتک زدن شدید فرزندشان نوآ که حرفشان را گوش نکرده و با بازیگوشی‌هایش سبب عصبانیت آنها شده بود، او را روی زمین در آشپزخانه رها کرده و به دنبال سرگرمیشان رفته‌اند. غافل از این که ضربات شدید مشت و لگد وارد شده به این کودک بی‌گناه او را دچار خونریزی داخلی و مغزی کرده و‌هر‌چه سریع‌تر باید به بیمارستان منتقل می‌شد، اما رابین و شوهرش که هر دو مواد مصرف کرده و حال عادی نداشتند، با تصور این که خوابیدن کودکشان روی زمین به آرامی می‌تواند چند ساعتی آنها را از شلوغی‌های فرزندشان در امان بدارد، در کمال خونسردی تلفنی غذای رستوران سفارش دادند و شروع به نگاه کردن فیلمی کردند که از چند روز قبل منتظر فرصت مناسبی برای دیدنش بودند. ساعت‌ها از بی‌حال افتادن نوآ روی زمین گذشته بود که بالاخره رابین زمانی که قصد داشت قبل از خوابیدن لیوان آبی از آشپزخانه بردارد، متوجه حال و روز وخیم فرزندش شد. نفس کشیدن عجیب نوآ سبب ترس و وحشت مادر بی‌خیالش شد و او فورا دور از چشم شوهرش که روی مبل و جلوی تلویزیون خوابیده بود با آمبولانس تماس گرفت و از آنها کمک خواست و تا رسیدن ماموران امداد به محل، زمان کافی بود تا رابین شوهرش را بیدار کند و اتفاق وحشتناکی که رخ داده بود را برایش توضیح دهد و ماموران معتقدند که در طول همین فاصله هم آنها داستان‌هایی را مبنی بر زمین خوردن نوآ از خودشان ساختند تا از بازجویی‌های احتمالی و گناهی که به گردن داشتند، تبرئه شوند. داستان‌های غیرواقعی که با گزارش پزشکی قانونی دروغ بودن آنها خیلی زود فاش شد. «بعد از تولد نوآ، راهی جز ادامه زندگی با استیون نداشتم، خوب فهمیده بودم که او مردی بسیار خشن با رفتاری دیوانه‌وار است که هر زمان اوضاع آن طور که او می‌خواهد، پیش نرود، دست به رفتارهای وحشیانه می‌زند. پولی نداشتم که از او جدا شوم و فرزندم را به تنهایی بزرگ کنم، این بود که تصمیم گرفتم هر طور شده با خصوصیاتی که دارد، بپذیرمش و زندگی‌مان را ادامه بدهم. استیون کم‌کم با گذشت زمان آنقدر روی مغزم تاثیر گذاشت که شبیه به خودش شدم. می‌دانستم روزبه‌روز قسی‌القلب‌تر و بی‌رحم‌تر از قبل می‌شوم، اما اهمیتی برایم نداشت. من پابه‌پای او مواد مصرف می‌کردم و همین که می‌دانستم لازم نیست محتاج درآوردن پول از راه کار کردن در محل‌هایی همچون رستوران‌ها و دستشویی‌های عمومی باشم، برایم کافی بود. در این میان نوآ که مهمانی ناخواسته بود و جایی در زندگی‌مان نداشت بسرعت بزرگ و خواسته‌ها و شیطنت‌هایش مدام بیشتر و بیشتر می‌شد و من و استیون که در طول روز کمتر از 2 ساعت در محل کارش بود، اعصاب نگهداری کردن از او را نداشتیم و تاثیر مواد روزبه‌روز مغزمان را بیشتر از بین می‌برد. رفتارهای خشن شوهرم با نوآ از همان سال اول تولدش آغاز شده بود و من که اوایل به خاطر عکس‌العمل‌ها و کتک‌هایش ناراحت می‌شدم، با گذشت زمان به آنها عادت کردم و حتی فرمان‌هایش را اجرا می‌کردم. انگار موجودی بی‌روح شده بودم که تحت تاثیر مواد مخدر و زندگی با شوهر بی‌رحم دیگر وجدانی نداشتم که آزرده شود. در طول چند ماه اول تولد نوآ، بارها به‌خاطر کتک‌هایی که به پسرمان می‌زد تا حتی گریه نکند، اعتراض کرده بودم، اما چنان وحشیانه پاسخ گرفته بودم که دیگر جرات نداشتم، حرفی بزنم. در برابر اعتراض‌هایم مشت و لگدهای بی‌امان به بدنم وارد شده بود و بی‌پولی و خماری کشیده بودم و به همین خاطر می‌دانستم نباید ایرادی به رفتارش بگیرم. روز حادثه مثل همه روزهای دیگر نوآ باید تنبیه می‌شد و این اتفاق افتاد و من باز برای نجات خودم از مشت و لگدهای سنگین شوهرم ابتدا خودم دست به کار شدم و بعد هم در برابر حرکات وحشیانه‌اش سکوت کردم. من برخلاف آنچه پلیس می‌گوید نقشی در وارد کردن ضربات مرگبار بازی نکردم، اما سکوتم بزرگ‌ترین اشتباهم بود. باید می‌دانستم ازدواج با مردی که اکنون فهمیده‌ام از همسر سابقش هم به خاطر رفتارهای وحشیانه‌اش جدا شده و حتی یک بار با ضرب و شتم فرزندش ‌ بازداشت شده، چنین عاقبت شومی در پی خواهد داشت. نوآ قربانی نادانی من و سلسله اشتباهاتی شد که از سال‌ها قبل در زندگی‌ام مرتکب شده‌ام.»

مترجم: المیرا صدیقی

منبع: کورت نیوز

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها