با هادی مرزبان، کارگردان نمایش خانمچه و مهتابی

تئاتر اجتماعی ،‌ تماشاگر را پرسشگر بار می‌آورد

خانمچه و مهتابی یازدهمین نمایشنامه از اکبر رادی است که توسط هادی مرزبان هم اکنون در برج آزادی اجرا می‌شود. البته او 2 بار هاملت با سالاد فصل را اجرا کرده که با این وجود 12 بار متن‌های رادی را به صحنه آورده است.
کد خبر: ۳۸۴۴۲۲

در این نمایش گلاب آدینه (خانجون)، ایرج راد (شارل)، فرزانه کابلی (گلین)، سیروس همتی (آموتی)، سیما تیرانداز (ماهرو)، صبا کمالی (لیلا) و یارتا یاران (سامان) بازی می‌کنند.

«خانمچه و مهتابی» مثل دیگر متن‌های اکبر رادی، نمایشی اجتماعی است که قصه زندگی 3 زن از 3 طبقه پایین، متوسط و بالای اجتماع را روایت می‌کند که به دلیل نازایی با مشکلات عدیده‌ای در زندگی‌شان مواجه شده‌اند.

علت گرایش شما به تئاتر اجتماعی چه دلیلی دارد؟

در کل من تصورم بر این است نباید فقط جنبه سرگرم‌کننده تئاتر را در نظر بگیرم. به نظرم تماشاگر پرسش‌هایی دارد که باید پاسخش را از تئاتر بگیرد. اگر نمایش در سالن تمام بشود و تماشاگر بدون پاسخ به پرسش‌ها و طرح پرسش‌های تازه‌تر و فکرکردن برای یافتن پاسخش سالن را ترک کند که دیگر تئاتر ندیده است. من خودم در زندگی‌ام همواره فکر کرده‌ام که چه چیز در جامعه ما از طرح مسائل اجتماعی مهم‌تر است. در پاسخ به همین دغدغه، در اکثر کارهایم 2مقوله فقر و بی‌عدالتی وجود داشته است.

فقر و بی‌عدالتی چرا برایتان این همه اهمیت یافته است؟

انسان‌ها معمولا درگیر این دو مقوله هستند. آنها بی‌عدالتی و فقر را با گوشت و پوست و استخوانشان احساس می‌کنند. حتی ممکن است عده‌ای باز دستشان به دهنشان برسد و گرسنگی به آن مفهوم را لمس نکنند، اما گرسنگی به مفهوم آن چیزی است که زنده‌یاد شریعتی می‌گوید؛ فقر شکم گرسنه خوابیدن نیست، روزنامه‌ها و کتاب‌های زیادی هست که در انبارها باقی می‌ماند، این فقر است. من خودم فقر را تجربه و بی‌عدالتی را بارها لمس کرده‌‌ام.

اولین بار کی و چگونه جذب آثار رادی شدید؟

من از سال 49 یا 50 از دوران دانشجویی بود که به آثار رادی علاقه‌‌مند شدم. همان سه چهار متن اولیه‌اش تاثیر عجیبی روی من گذاشت و برای همین به خودم حق نمی‌دادم سراغ آثارش برای کار کردن بروم. یا خودم را در آن حد نمی‌دیدم یا فکر می‌کردم با او برای اجرا به توافق نخواهیم رسید. تا این که سال 62 به وسیله یکی از دوستان به رادی معرفی شدم تا پلکان را اجرا کنم.

در یک شب سرد زمستانی رفتیم سراغش. تا آن موقع تصورم این بود که رادی یک آدم درشت و خشن است که مثل ایبسن موهای وزوزی دارد. تصورم این بود که صدای دو رگه دارد و حتی می‌ترسیدم با او برخورد داشته باشم. وقتی دیدمش باورم نشد. او یک آدم کوچک جثه بود که بسیار خوش‌صورت بود و خوش‌بیان با انرژی مثبت. رفتیم توی دفترش نشستیم. هر لحظه فکر کردم این اتاقک کوچک چه عظمتی دارد. من در آنجا چخوف، میلر، ایبسن و صادق هدایت را دیدم. در آنجا پلکان را از رادی گرفتم و این پی‌ریزی اجرای آن شد در سال 63.

چه اتفاقی در اولین اجرا موجب شد که ارتباطتان با رادی تدوام پیدا کند؟

پس از اولین اجرا ما خود به خود به هم نزدیک‌تر شدیم. در زمانی که نمایش پلکان روی صحنه آمد، چند منتقد به ما تاختند. او این برخوردها را در کتاب مکالمات، بشنو از نی و پشت صحنه آبی آورده است.

و این همراهی تا زمان مرگ رادی ادامه پیدا کرد و بعد از آن باز هم نمایشنامه‌هایش را روی صحنه بردید.

بله، ما با هم خیلی دوست شدیم و رفت و آمد خانوادگی پیدا کردیم. سال 67 آهسته با گلسرخ را اجرا کردیم. در آنجا احساس کردم که از آن به بعد قرار است او بنویسد و من کار کنم. بعد در سال 69 نمایش «هاملت با سالاد فصل» را کار کردیم. در آن موقع من که گاهی به دفتر رادی سر می‌زدم بانو حمیده، همسر ایشان هم برای پذیرایی می‌آمد. من به رادی گفتم که دوست دارم 10 متن از شما را روی صحنه ببرم. پرسید حالا چرا 10 تا؟ من گفتم: پس چند تا؟ حمیده بانو گفت: 14 تا! من هم پذیرفتم. در سال 1372 هم تنبورنواز را کار کردم.

بعد دوباره در سال 76 با هم بودید تا امروز؟

بله در آن سال خودش ‌آمیرز قلمدون را نوشت و به من داد تا کار کنم. سال 78 شب روی سنگفرش خیس را کار کردیم. بعد نوبت به باغ شب‌نما رسید. بین ما اصلا مشکلی پیش نمی‌آمد. اگر هم مساله‌ای بود در حد 7 دقیقه حل می‌شد. من در زمان حیات رادی 10 متن ازش کار کردم. با این که 27 سال این همکاری ادامه داشته است، من همچنان در دنیای رادی قدم می‌زنم. رادی خودش درجایی اشاره می‌کند؛ مرزبان خودش را سر چند ورق‌پاره از نمایشنامه‌هایم پیر کرد و هرگز اجرش را نبرد. اجر من این بود که با بودن در کنارش خیلی از او یاد گرفتم، هم در تئاتر و هم در زندگی!

رادی از کدام اجرای شما بیشتر خوشش می‌آمد؟

هیچ وقت چیزی نمی‌گفت. من در زمان روخوانی و دورخوانی و بعد زمان تمرین و حرکت چندبار دعوتش می‌کردم سری به ما بزنند. هیچ وقت دخالت نمی‌کرد.

برخورد انتقادی که داشت؟

صددرصد. البته او خیلی مبادی آداب بود، روح بسیار لطیفی داشت و تا می‌خواست چیزی بگوید، چندبار مزمزه‌اش می‌کرد و بعد می‌گفت.

اما در برخی کارها، متن او را تغییر هم می‌دادید.

رادی با آن همه حساسیتی که روی تک‌تک جملاتش داشت، در زمان اجرای آمیرز قلمدون می‌خواستم یک صحنه کامل را حذف کنم. گفت: چرا؟ من هم دلایلم را گفتم. گفت: در نهایت کارگردان تو هستی. اشکال ندارد. این موارد را در کتاب پشت صحنه آبی آورده است. در «شب روی سنگفرش خیس» و« لبخند باشکوه آقای گیل» هم این اتفاق افتاد.

تغییراتی هم در متن «خانمچه و مهتابی» داده‌اید.

هادی مرزبان: نباید فقط جنبه سرگرم‌کننده تئاتر را در نظر بگیریم. برای همین همواره فکر کرده‌ام هیچ‌چیز مهم‌تر از طرح مسائل اجتماعی روی صحنه نیست

من در سال 86 که رادی در اوج بیماری بود، شبی در بیمارستان سراغش رفتم. یک ساعت و ربع راجع به «خانمچه و مهتابی» با او حرف زدم. نقطه نظراتش را گرفتم که در این اجرا اعمال کرده‌ام. برخی می‌گویند رادی چخوف ایران است. من می‌گویم او میلر و ایبسن هم هست و بعد چخوف است.

رادی در این متن از آن رئالیسم مرسوم در آثارش کاملا فاصله می‌گیرد.

بله. البته او در «هاملت با سالاد فصل» هم یک ذره فکرشان به سمت مدرنیته رفته است.

در آنجا که کاملا مدرن است، اما در خانمچه همچنان رئالیسم مشهود است؟

او در «خانمچه و مهتابی» کمتر توضیح صحنه می‌نویسد. اگر هم توضیح صحنه نوشته مثل دیالوگ است.

انتخاب بازیگران خانمچه و مهتابی چگونه بود.

من طبق روال ابتدا بازیگران اصلی را انتخاب می‌کنم و بعد بقیه را بر این اساس می‌چینم. اولین انتخابم گلاب آدینه بود. 2 روز هم معطل شدم تا متن را بخواند. به او زنگ زدم. جمله بسیار زیبایی گفت: کدام بازیگر است که این نقش را رد کند؟ او بازیگر بسیار بافرهنگ و باکلاسی است. بعد از او نوبت به انتخاب ایرج راد رسید. بعد هم فرزانه کابلی، سیما تیرانداز، صبا کمالی، سیروس همتی و یارتا یاران انتخاب شدند.

طراحی صحنه را برای سالن آزادی در نظر گرفته بودید؟

بله. طراح دو سه تا طرح زد، البته برای همین برج آزادی. من از ابتدا خواستم تا این سطح شیبدار درست بشود. طراح یک دکور عظیم ساخته بود که من بخش‌هایی از آن را حذف کردم. متاسفانه او هم کم‌کاری کرد. نیاز به یکسری وسایل داشتیم که اصلا برایمان نیاورد. ما سعی خودمان را کرده‌ایم با همین بضاعت نظر مخاطب را جلب کنیم.

فکر کنم می‌شد با نورهای بیشتر تقطیع‌های زمانی و مکانی را انجام دهید و این بر سیال بودن فضا هم می‌افزود.

بله! متاسفانه ما با همین نورها سعی کرده‌ایم صحنه‌های رئال و سوررئال را نشان دهیم و جریان سیال ذهن را تداعی کنیم. حرف شما هم درست است، اما این سالن از این بیشتر امکانات ندارد. من همیشه یک مخاطب متوسط را در نظر می‌گیرم که بتواند با اثرم ارتباط برقرار کند.

بازتاب کارتان تا امروز چطور بوده است؟

خیلی خوب! بازیگرانم هم همین حالت را داشته‌اند. چراکه باور نمی‌کنیم این همه تماشاگر برای دیدن کار بیایند. من اصلا به تماشاگر عبوری اعتقاد ندارم. برای همین فرقی نمی‌کند که نمایشم در برج آزادی، میدان ولیعصر و امام حسین اجرا بشود. مردم برای دیدن کارم می‌آیند.

آیا غیر از سعادت‌آباد و زن وجوه مشترک دیگری بین خانجون و بقیه کاراکترها هست؟

نازایی درد مشترک آنهاست. همه برای همین به دنبال رفتن در سعادت‌آباد هستند. بله. خانجون حتی به آسایشگاهی در سعادت‌آباد برای بستری می‌رود، اما اینجا مثل زندان می‌ماند. خانجون خوشحال است که ته راهرو است دیگر با سعادت‌آباد برخوردی ندارد.

مار هم نشانه استعاری است؟

بله، این مار ابعاد مختلفی دارد. دردی است که خانجون را رها نمی‌کند. آن فریادی است که خانجون می‌گوید می‌خواهم فریاد بزنم که آن طرف شنیده شود. شاید آن بدی‌های اوست که پیش از مرگ از درونش خارج می‌شود.

این مار در صحنه واقعی است.

بله، من و خانم آدینه چند روز رفتیم پیش آقای امیر رهبر که فردی تحصیلکرده است و کارش پرورش حیوانات است. او آدم خوشفکری است که انواع حیوانات را تعلیم می‌دهد. مار برایمان در ابتدا علاوه بر ترسناک بودنش چندش‌آور هم بود. یواش یواش با آن انس گرفتیم. ترسمان هم ریخت. گلاب آدینه حتی با مارها دوست هم شده است. مارها می‌فهمند و درک می‌کنند حس آدم‌ها را. هفته آینده مار بزرگتری را می‌آوریم. چراکه مار فعلی زمان غذا خوردنش می‌رسد. حتی آن مار بزرگ‌تر هم خطری ندارد.

سالن آزادی را خودتان انتخاب کردید؟

در حقیقت حسین پارسایی، مدیر بنیاد رودکی از من خواست که با این نمایش سالن برج آزادی را دوباره راه‌اندازی کنیم. من قرار بود وحدت را بگیرم، اما برنامه‌های آنجا پر بود. من دیدم که این پیشنهاد هم بد نیست. دوستان مرا برحذر می‌داشتند چراکه معلوم نبود تماشاگر بیاید یا نیاید. از اولین شب خوشبختانه تماشاگرانمان سیر صعودی داشت.

الان دیگر به ما گفته‌اند دیگر تبلیغ نکنید. حتی گفتند دیگر سینما آزادی برایتان بلیت نفروشد. الان دیگر جانداریم. فکر می‌کنم من با این کار تعهد و مسوولیتم را انجام داده‌ام. حالا به مدیران برمی‌گردد که با برنامه‌های دیگر مردم را به برج آزادی دعوت کنند.

رضا آشفته
‌ جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها