چه ضرورتها و الزاماتی باعث شده است تا انقلاب اسلامی پس از 33 سال از استقرارش به این نتیجه برسد که یک الگو برای آیندهاش نیاز دارد؟ راه طی شده ما چه نواقصی داشته است که اکنون به این نیاز رسیدهایم؟
بحث الگوی اسلامی ـ ایرانی پیشرفت از چند جنبه حائز اهمیت است که قطعا ورود به آن مستلزم یک درک صحیح و مفهومی از تکتک واژههاست. یعنی بدانیم مفهوم هریک از واژههای الگو، اسلامی، ایرانی و پیشرفت چیست.
نکته دیگر اینکه ما برای اداره جامعه، الگوهایی را پیشرو داریم و آن الگوهای غربی است. اما توجه داریم که نتایج به کارگیری الگوهای پیشنهادی غرب برای کشورهایی که در دایره اردوگاه غرب یا شرق بودند نتایج قابل تاملی است. یعنی اکثر کشورها به آن اهداف پایهای و آمالی و استراتژیکیشان که صنعتی شدن بود و میخواستند همتراز و همپای کشورهای صنعتی حرکت کنند، نرسیدند.
اتفاقا اکثر این کشورها در وضعیتی قرار گرفتند که مجبور شدند تغییر نگرش یا تغییر الگو و استراتژی بدهند. در واقع امروز این الگوها در دنیا به عنوان یک چالش جدی پیش روی نظامهای تصمیمگیری و سیاستگذاری قرار دارند و به آنها این واقعیت را میگوید که علیرغم امکانات و استعدادهایی که داشتهاند نتوانستند به مراتب و آمال ترسیم شده برسند.
خروجی این الگوها هم سقوط نظامها، دولتها و روسای جمهور در خیلی از کشورهاست. بنابراین کماکان شکاف توسعه و پیشرفت یک شکاف عمیق بین کشورهای پیشرفته صنعتی و کشورهای در حال توسعه است.
این نکته ما را به این فکر وا میدارد که از دید پاتولوژیکی یا آسیبشناسی، در ابتدا یک نگاه عالمانه بر نسخههایی که موفق شدند یا موفق نشدند بیندازیم و ببینیم آیا این بیماری که میگوییم با این نسخه شفا پیدا کرده است؟ و این فرد مشخصههای یک بیمار شفایافته را دارد؟ یا صرفا علائم ظاهری از شادابی و نشاط وجود دارد در حالی که عارضه و اختلالات جدی را در درونش ایجاد کردیم. این مطالعه مربوط به کسانی است که معتقدیم با استفاده از این الگوها شفا پیدا کردند و متعاقبا دلایل اینکه خیلی از بیمارها با این نسخه شفا پیدا نکردند.
این الگوها و مدلها چیست؟
برای پاسخ به این پرسش ابتدا باید وضع موجود جهان یعنی وضعیت کشورهای توسعهیافته که از الگوهای ابداعی خودشان استفاده کردهاند را بررسی کرد و میزان موفقیتشان را سنجید.
همه این الگوها و نسخهها این ادعا را دارند که ما را به یک جامعه مطلوب میرسانند. این جامعه مطلوب چه مشخصههایی دارد؟ روشن است که سطح رفاه در کشورهای توسعهیافته بالاست. یعنی بهبود عمومی سطح زندگی صورت گرفته است. وقتی وضع حال امروز کشورهای پیشرفته را میبینیم، واضح است که 300 ـ 200سال پیش از سال 1776 که علم اقتصاد به مفهوم امروزی تحت عنوان اقتصاد کلاسیک شکل گرفت و سپس اقتصاد نئوکلاسیک متولد شد متعاقبا نظامهایی که امروزه تحت عنوان نئولیبرالیسم اقتصادی مطرح هستند، در مبانی نظری و تئوریک با نگاهی که به جهان داشتند و جامعه مطلوبشان را تعریف کردند و مختصات و مشخصههای برجستهای را نام بردند که آزادیهای اقتصادی و آزادیهای فردی در کارکردهای اقتصادی، عدم دخالت دولت یا دست نامرئی که در بازار ایجاد تعادل میکند، گسترش بازارها و امثال اینها جزو عناصر کلیدی است. از این رو این الگوها انباشت سرمایه و تمرکز سرمایه را به رسمیت شناختند، به طوری که حاکمیت را به سرمایه دادند و معتقدند هر چقدر پول و ثروت بیشتر باشد رفاه ایجاد میشود.
بنابراین این عناصر کلیدی نظری بعدا توجیهگر استعمار شد، یعنی غارت کشورهای جهان سوم و کمتوسعه یافته در قرن 18 و 19 مبتنی بر همین عناصر کلیدی در تئوریهایشان بود که هر کشوری که ثروت بیشتری دارد پس پیشرفته است.
مشکل این الگوها از کجا شروع میشود؟
من از زبان خودشان میگویم. ایرادهایی که مطرح است در بعضی محفلهای آکادمیک و نشستهای جهانی مورد بحث قرار میگیرد.
اجلاس سالانه WTO ـ سازمان تجارت جهانی ـ به تحلیل وضعیت اقتصاد جهانی و رفع موانع تجارت بینالمللی میپردازد و پانلهای تخصصی دارد. من 4 سال در ژنو در این اجلاس شرکت کردم. دوستانی هم در آنجا پیدا کردم که نگاه اعتراضآمیز به الگوهای فعلی غرب داشتند.
افراد مستقل و مصلحی که معترض وضع موجود هستند و این شباهت زیادی به انتقادات امثال ما از کشور خودمان دارد.
یعنی یک همگرایی درباره اعتراض به وضع موجود دیده میشود که در حال شکل گرفتن تدریجی است.
در نظام حاکم اقتصاد جهانی نئولیبرالیست اقتصادی است و بعد از فروپاشی شوروی سابق خودش را نظام یکهتاز دنیا قلمداد میکند.
چالش این است که به خاطر یکسویهنگری که داشتند رفاه مادی را مد نظر قرار دادند، با وجود این که دستاوردهایی هم داشتند، بحرانهای اخلاقی ـ معنوی جدی ظهور کرده است.
خوش چهره: صراحتا بگویم مدلی که در تحلیل اقتصاد ایران حاکم است هنوز همان مدل رشداقتصادی است. هر دولتی که بر سر کار میآید برای این که کارآمدی خود را نشان دهد افزایش رشد اقتصادی دوره خودش را نسبت به دولت قبل مطرح میکند
علت این است که این الگوها بر مبنای اومانیسم اصالت را به طور مطلق به انسان میدهند که هر کاری خواست انجام دهد، با این مختصات که نیازهای مادیاش را که در دلش لذتگرایی است به حداکثر برساند و معتقدند با به حداکثر رساندن این منافع و رفع موانع سر راه آدم، جمع که متاثر از منافع فردی است نیز به حداکثر رفاه مادی و در نتیجه پیشرفت و توسعه میرسد.
بعدها در عمل اختلالاتی در اجرای این الگو پیش آمد و تئوریسینهایشان سعی کردند با تصحیحاتی آنها را بپوشانند، مثلا تامین اجتماعی را در مقابله با نظریات مارکسیستها ایجاد و سعی کردند بیمه کارگری و مسائل شبیه آن طراحی کنند. اما با این تصمیمات اصل مشکل حل نمیشود، چون فلسفه بنیادی آنها مشکل دارد.
غرب برای حل این چالشها چه کرده و آیا به دستاوردهایی نیز رسیده است؟
آنها با ادبیات خاص خودشان میگویند اشکال این است که ما با پیشرفت و ترقی شروع کردیم و این واژهها، واژههایی رو به جلو بود، میگویند در این مرحله ما صرفا به کمیت پرداختیم و شاخصهایی چون رشد اقتصادی را در دهه 90 و 60 تدوین کردیم و با استناد به آن گفتیم هر چقدر تولید ناخالص ملی بالا برود نشان میدهد یک کشور موفقتر است.
اما در این مدل عوارض رشد مهم نیست. عوارض محیط زیستی، تهیسازی منابع طبیعی و این که آیا ناعدالتی وجود دارد؟ آیا اکثریت مردم از این مواهب رشد برخوردار میشوند یا نه؟ این مسائل اصلا برایشان مهم نیست.
در دهه 60 سازمان ملل قطعنامهای تصویب کرد و نرخ رشد اقتصادی 6 درصد را به کشورهای جهان سوم توصیه کرد، اما پس از مدتی مشاهده کرد در خیلی از کشورهای در حال توسعهای که توانستند به نرخ رشد 6 درصد برسند باز هم فقر، بیسوادی، مرگ و میر بالا وجود دارد و از بین نرفته است و برعکس با این که این کشورها تولید ثروت کردند اختلاف طبقاتی و درآمدی در آنها بالا مانده است.
از آنجا به این جمعبندی رسیدند که خود واژه «رشد» نتوانسته دستاورد مطلوبی داشته باشد و آن را تغییر دادند و نام «توسعه» را روی تغییرات کمی گذاشتند که به بهبود عمومی، کاهش فقر، کاهش بیماری، بیسوادی و شاخصهایی در قلمروهای اجتماعی و بهداشتی کمک میکند. این مدلهای توسعه در ادبیات دهه 70 مطرح شد.
اما دوباره در اواسط دهه 80 و 90 این الگوها نیز زیرسوال رفت و گفته شد این توسعه منافع نسلهای آینده را تامین نمیکند و کره زمین را به خطر میاندازد.
پس در سال 1985 در کنفرانس ریودوژانیرو روی واژه توسعه خط کشیده شد و بعد واژه توسعه پایدار مطرح شد.
مفهوم توسعه پایدار این بود که ما توسعهای را میخواهیم که کره زمین و منافع نسل آینده به خطر نیفتد و تهیسازی هم صورت نگیرد.
محور دیگر بحث آنها این بود که انحرافات روحی، روانی، افسردگی، خودکشیها، بزهکاریها، پوسیدگی و بههمریختگی کانون خانواده در خیلی از کشورها بخصوص اروپا که نرخ رشد جمعیت را منفی میکند یعنی در 40 ـ 30 سال آینده شما مردم اصیل آلمانی، انگلیسی و فرانسوی را کم میبینید و اکثرا جمعیت این کشورها که مهاجر هستند بشدت جولان میدهند. بنابراین اندیشمندان غربی در مجموع گفتند اشکال توسعه ما این است که در دل آن اخلاق را کنار گذاشتیم و تعدی به محیط زیست، حقوق افراد، انحطاط خانوادگی و... همه ناشی از نبود اخلاق است بنابراین عنوان شده که باید به سمت توسعه اخلاق محور حرکت کنیم.
توسعه اخلاق محور تا چه حد به طور جدی پیگیری میشود؟
این فعلا در حد ادبیات است. آن چه الان در نظام تصمیمگیری دولتهای غربی وجود دارد همان توسعه پایدار است. بنابراین نسخه شفابخشی که برخورد کشورهای دیگر میدهند خودشان را شفا نبخشیده و علیل و منگ کرده است. اگر چه مزایایی دارد و این مزایا آنها را تنومند کرده، اما تعادل روحی ـ روانی برایشان به ارمغان نمیآورد.
پس این نسخه قابل استفاده نیست و ابر قدرتهای موجود با این معیارهایی که دارند انتهایشان به زوال و فروپاشی میرسد و اسفلالسافلین میشوند. آیا ما هم میخواهیم اینگونه شویم؟
حالا سوال اصلی این است که ما چرا اینگونه ماندهایم؟
بخشی از آن ناشی از عوامل برونزا و بخشی ناشی از خطاهای نظام تصمیمگیری و سیاستگذاری و برنامهریزی است.
صراحتا بگویم مدلی که در تحلیل اقتصاد ایران حاکم است هنوز همان مدل رشد اقتصادی است. هر دولتی که بر سر کار میآید برای این که کارآمدی خود را نشان دهد افزایش رشد اقتصادی دوره خودش را نسبت به دولت قبل مطرح میکند، یا تلاش میکند نرخ رشد اقتصادی را بالا ببرد. یعنی فقط به فیزیک و کالبد نگاه میکند و لذا ما هنوز با معیارهای توسعه که رسیدن به تغییرات کمی و کیفی توامان را هدف گرفته است، فاصله داریم.
هنوز کارکرد غالب اقتصادی ما روی رشد اقتصادی است و به عوارض آن اصلا توجهی نداریم؛ عوارضی مثل تهیسازی منابع طبیعی و خدادادی که تجدیدناپذیر است، اختلالات محیط زیست، اختلالات اجتماعی مثل مهاجرتها، مهاجرت اجباری، هجوم از روستا به شهر و...
اکثر مدیران در گزارشهای عملکردی خود فقط به شاخصهای کمی اشاره دارند، اما توجه نداریم که این مدل و الگوی دهه 60 دنیا بود که کنار گذاشته شده است. پس حتما باید معیارها و مشخصههای الگوی اسلامی ـ ایرانی پیشرفت با مفهوم اسلامی یعنی چه؟ ایرانی یعنی چه و پیشرفت یعنی چه؟ تبیین شود که آن یک کار تخصصی و کار نخبگان است.
سیدعلی دوستیموسوی / گروه اقتصاد