در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
از سوی دیگر آنچه در این فیلم به صراحت از سوی فیلمساز مورد تاکید قرار میگیرد، نسبی بودن مفهوم خوشبختی میان انسانهای مختلف است. ابورائد و کودکان محلش میخواهند به جای شخصیت نور باشند و با هواپیما به این سو و آن سوی دنیا بروند، این درحالی است که نور نیز با مشکلات خاص خود در گیر است و چه بسا دوست دارد به جای ابورائد و اهالی محل باشد. در نهایت هم نور، مراد و خانوادهاش را از درد و رنج نجات میدهد و این انسانها در تعامل و همیاری با یکدیگر به خوشبختی میرسند.
فیلم کاپیتان ابورائد با روایتی دایرهای آغاز میشود. در ابتدای فیلم خلبان جوانی را میبینیم که در فضایی نیمه تاریک از پشت پنجرهای بلند هواپیماهای آماده پرواز را نگاه میکند. این صحنه قطع میشود به فضای بازی از سالن انتظار یک فرودگاه که در آنجا با ابورائد آشنا میشویم. این دو صحنه در نگاه اولیه ارتباط خاصی با یکدیگر برقرار نمیکنند، اما در انتهای فیلم متوجه میشویم که این مرد جوان، همان مراد، نوجوان سابق بوده که پس از گذشت سالیان به یک خلبان خبره تبدیل شده است. در فیلم مراد، راوی اولشخصی است که داستان را برای ما تعریف میکند. گویا مراد تمامی اتفاقاتی را که در فیلم میبینیم در ذهن خود مرور میکند و آنها را دوباره پیش چشمان ما بازسازی میکند. اگرچه کارگردان بر این نکته چندان تاکید نمیکند و سعی میکند از راوی سوم شخص نیز در داستان خود استفاده کند و تنها در حد واگویههای ذهنی مراد متوقف نماند.
ما در ابتدای فیلم با ابورائد آشنا میشویم و کارگردان سعی دارد در همان پلانهای نخستین فیلم شخصیت او را به عنوان پیرمردی مجزا از جمع برای مخاطب ترسیم کند. ابورائد رفتگری است که در سالن ترانزیت فرودگاه به کار مشغول است. اما زمانی که برای رسیدن به منزل سوار سرویس میشود، به کتاب خواندن میپردازد و همین کتابخوانی او را از دیگران متمایز میکند. در فصل بعدی که وارد منزلش میشود، با خانهای تمیز و مرتب رو به رو میشویم و سپس، او به بالکن خانهاش میرود که گویا در بلندترین نقطه شهر واقع شده و تمام شهر زیر پای ابورائد است. گویا او وظیفه دارد زمانی هم که به خانه میآید مراقب شهر و مردمانش باشد. بارها در طول فیلم میشنویم که ابورائد در جنوب شهر زندگی میکند، اما این بالکن او را در بالاترین نقطه از شهر به نمایش میگذارد.
سوی دیگر داستان در خانه مجلل نور اتفاق میافتد. خلبان جوانی که به اصرار پدرش مجبور است به ازدواج تن در دهد و خود از این داستان دل خوشی ندارد. او در داخل خانهای مجلل و شرایط مطلوب مالی گرفتار است و از این شرایط چندان خشنود به نظر نمیرسد و این چالش او را در کنار ابورائد و کودکان محل قرار میدهد. داستان اصلی از جایی آغاز میشود که ابورائد یک کلاه خلبانی را از درون سطل زباله داخل سالن فرودگاه پیدا میکند و زمانی که از کار به منزل بازمیگردد، آن را روی سر میگذارد. پس از ورود او به محل یکی از کودکان وی را میبیند و فکر میکند که ابورائد یک خلبان است. اگرچه ابورائد سعی میکند به او و دوستانش بقبولاند که خلبان نیست، آنها باور نمیکنند و بنابراین او هم تصمیم میگیرد از این فرصت استفاده کند و به دنیای کودکان نزدیک شود. او برای این بچهها داستانهایی را از سرزمینهایی دور تعریف میکند و به این ترتیب ابورائد خود نیز به یاد دنیای دوران کودکیاش میافتد. کارگردان در تصویرپردازی این فصول بسیار میکوشد، تصویر را با کلام همراه کند. او از دوربینی سیال برای این موضوع استفاده میکند که در طی داستانهای ابورائد دائم به این سو و آن سو میرود و گفتههای ابورائد را در فضا شناور میسازد. در کنار این فضاسازی رویایی چند خانواده در محله ابورائد وجود دارند که با مشکلات مختلف خانوادگی دست وپنجهنرم میکنند و نزدیک شدن ابورائد به کودکان فضایی را فراهم میآورد تا ابورائد تصمیم بگیرد به آنها کمک کند.
یکی از زیباترین صحنههای فیلم زمانی است که مراد، طارق و چند دوست دیگرش را به فرودگاه میبرد و در آنجا میبینیم که نوجوانان محله با ابورائد روبهرو میشوند که روی زمین زانو زده و آشغالها را جمع میکند. کارگردان در این فصل اوج فروشکستن یک انسان را در مقابل دیدگان افرادی که دوستشان دارد به تصویر میکشد. از سوی دیگر چهره چند نوجوان فیلم نیز دگرگون میشود، زیرا آنها نیز راهنمای رویاهای خود را در جلدی خارج از آنچه پنداشتهاند، میبینند و رویاهای آنها نیز گویی دود میشود و به هوا میرود. مراد که از این افشاگری خود در دنیای کودکانهاش خشنود است، هیچ گاه فکر نمیکند روزی به وجود ابورائد نیاز پیدا کند. اما ابورائد که در حکم نوعی سنگ صبور شخصیتهای داستان است، راه خود را برای کمک به آنها ادامه میدهد. زمانی که دوربین فیلمساز به داخل خانه مراد میرود دیگر از سرخوشیهای ابتدایی فیلم خبری نیست. عموماً داستان فیلم در شب میگذرد و فضایی تاریک زندگی او و خانوادهاش را در بر میگیرد.
یکی از نکات بسیار قابل توجه در فیلم کاپیتان ابورائد، توجه کارگردان به مشکلاتی است که به صورت هرروزه ذهن هر انسانی را به خود درگیر میکند. از همین رو شخصیتهای مختلفی از جمله دستیار ابورائد را وارد داستان میکند تا حتی مشکلات و دغدغههای شخصی او را نیز به نمایش بگذارد. اما آنچه در این میان ابورائد را از دیگر شخصیتهای فیلم، حتی نور متمایز میکند، علاقه او به مطالعه است. او بارها به نور میگوید که در خانهاش حدود 2000 کتاب دارد و دائم آنها را میخواند. به همین دلیل است که میتواند با مسافر فرانسوی به زبان فرانسه سخن بگوید و او را از سردرگمی برهاند. اتفاقی که شاید برای کارمندان هم ردیف او میسر نباشد.
توجه به نکات ساده و انسانی، فیلم کاپیتان ابورائد را به اثری بینالمللی و بدون زمان تبدیل کرده است. اثری که میتواند در هر نقطه از جهان با مخاطب خود ارتباط برقرار کند.
محمد هاشمی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: