من پدری بی‌رحم هستم

«چند ماه اخیر آنقدر اتفاقات فجیع در زندگی‌ام رخ داده که احساس می‌کنم طلسم شده‌ام. مگر امکان دارد که برای یک نفر در مدتی چنین کوتاه بدبیاری و بدبختی‌های پی در پی به وجود بیاید که راه گریزی هم از آنها وجود نداشته باشد؟ می‌دانستم که وجود این فشارهای زیاد روحی، عقلم را هم از کار انداخته است اما چیزی که فکرش را نمی‌کردم آسیب رساندن به تنها فردی در زندگی‌ام بود که عمیقا دوستش داشتم. کاری که من کردم حیوانی و وحشیانه بود و اصلا حتی لحظه‌ای نمی‌توانم خودم را ببخشم. گرچه وکیلم اصرار دارد که آزمایشات نشان داده که من از لحاظ روانی در حال تعادل قرار نداشتم، اما باز هم از خودم شرمسارم. من لیاقت زنده بودن و زندگی کردن را ندارم.»
کد خبر: ۳۸۱۱۸۷

«خاویر توماس» پدر 34 ساله «جونیور» 6 ساله است که با تعداد 20 ضربه چاقو از پا درآمده است. خاویر اعتراف کرده در حالی که جنون آنی به او دست داده بوده ناگهان به سوی فرزندش حمله‌ور شده و قبل از آن که بتواند به کاری که می‌کند فکر کرده و عاقلانه عمل کند جراحات مرگباری را به بدن پسرکش وارد کرده است. بدن نیمه جان این پسر بی‌گناه در حالی که بشدت زخمی شده بود توسط خاویر به بیمارستان منتقل شد، اما شدت جراحات وارده سبب شد تا پزشکان نتوانند جانش را از مرگ نجات دهند و تنها دقایقی بعد او روی تخت بیمارستان جان سپرد. ماموران پلیس با اطلاعی که مسوولان مربوطه به آنها داده بودند در محل حاضر شدند تا خاویر را که دیوانه‌وار فریاد می‌زد و به جرمی که مرتکب شده بود اعتراف می‌کرد دستگیر کنند. این پدر بی‌رحم در دادگاه حاضر شده تا در چند نوبت آینده، حکم نهایی در مورد پرونده‌اش صادر شود؛ حکمی که به خاطر شرایط غیرعادی روانی در او، مطمئنا اعدام نخواهد بود.

«4 سال قبل که همسرم من و جونیور را تنها گذاشت با خودم شرط کردم جای پدر و مادر را برای او بگیرم. گرچه کار سختی بود، اما سعی خودم را می‌کردم و در این کار موفق هم بودم. زندگی کردن به عنوان یک سیاهپوست بی‌سواد در میان طبقه متوسط و مرفه سفیدپوست آمریکا کاری چندان آسان نبود، اما من که کارگری پرکار بودم با همه جان و دل سعی می‌کردم تا خودم را به بهترین شکل مطرح کنم و بتوانم پول خوبی دربیاورم. برایم مهم نبود که آشنایانم مدام به من می‌گفتند که از کارگری کردن برای ثروتمندها هرگز به جایی نمی‌رسم چون آنچه خوشحالم می‌کرد لبخندهای شبانه پسرم بود که از دیدن کادوهایی که برایش خریداری می‌کردم خوشحال می‌شد. کم‌کم سنگین شدن کار باعث شد تا از صبح تا نیمه‌های شب در محل کارم باشم و به ناچار جونیور را به مادرم بسپارم.

از وضعی که داشتم راضی بودم چون همان‌طوری پیش می‌رفت که می‌خواستم. جونیور در کنار مادرم خوشحال بود و نبود مادرش را اصلا حس نمی‌کرد. من هم با کار بیش از حد، خودم را سرگرم کرده بودم و دستمزدی که می‌گرفتم خیلی خوب کفاف خرجم را می‌داد و پسرکم را هم خوشحال می‌کردم. شرایط تا 3 سال و زمانی که تولد 5 سالگی پسرم را جشن گرفتم به همین عنوان و بسیار خوب پیش رفت تا این که بدبیاری‌های من شروع شد. در خانه مجللی که کار می‌کردم به خاطر تهمت دزدی دچار مشکل شدم و قبل از آن که بتوانم بی‌گناهی‌ام را ثابت کنم اخراج شدم. از طرف دیگر جای دیگری برای کار کردن پیدا نمی‌کردم و همه اینها فشار زیادی روی اعصابم وارد می‌کرد. دوستان قدیمی‌ام که مرا به خاطر کارگری کردن در خانه سفیدپوستان مرفه مسخره می‌کردند بار دیگر دور من جمع شدند و می‌خواستند مرا در دایره باطل خودشان بکشانند. متاسفانه هیچ کدامشان کار و درآمد درستی نداشتند و روزها و شب‌ها را به بطالت می‌گذراندند. شاید هم حق داشتند، من تنها فردی بودم که زود ازدواج کرده و بچه داشتم و باید خرج او را هم می‌دادم. کم‌کم ناخودآگاه دوباره به جمع آنها پیوستم.

کارهایی که انجام می‌دادم روزمزد بود و درآمد زیادی برایم نداشت. مادرم مدام به من می‌گفت بهتر است به عنوان یک پدر بیشتر به فکر کار باشم و از گذراندن زمان زیادی با دوستانم پرهیز کنم. من که می‌دانستم او درست می‌گوید هر چه سعی می‌کردم کمتر نتیجه می‌گرفتم. انگار شوخی‌ها و تفریح با دوستانم بیش از کار کردن برای جونیور کوچک به من لذت می‌داد. زمان می‌گذشت تا این که مادرم بر اثر سکته مغزی جانش را از دست داد و این اول بدبختی و طلسم شدن زندگی‌ام شد. رفتن او همه چیز را از قبل خراب‌تر کرد و مرا به منجلاب عمیق‌تری فرو برد».

زمانی که خاویر توسط ماموران دستگیر شد بشدت عصبی بود و رفتارهای غیرعادی از خودش نشان می‌داد.

او که هنوز لباسش غرق در خون بود حرف‌های بی‌سر و ته می‌زد، اما میان آنها اعتراف می‌کرد که ضربات چاقو را خودش به بدن فرزندش وارد کرده است. پلیس که شک نداشت این پدر، قاتل پسرش است فورا او را به بازداشتگاه منتقل کرد تا با تکمیل پرونده‌اش او از لحاظ روانی مورد معاینات دقیق قرار بگیرد. چند هفته بعد، گزارش کامل شرایط روحی و روانی خاویر منتشر شد. او بشدت دچار اختلالات روحی بود که به نظر می‌رسید طی چند ماه اخیر شدت گرفته باشد.

اعضای خانواده‌اش، مرگ مادر او را شوک بزرگی برایش عنوان کردند که اوضاعش را به شکل بسیار بدی به هم ریخته بود.

او در فاصله کمتر از 2 ماه، صمیمی‌ترین دوستانش را هم از دست داده بود که یکی از آنها بر اثر یک دعوای خیابانی میان بازوان او جانش را از دست داده بود. داستان غم‌انگیز زندگی خاویر سبب شده بود او دچار اختلالات روانی شود و در حرکتی وحشیانه تنها ساعاتی بعد از آتش‌بازی به مناسب نزدیک شدن سال نو میلادی به فرزندش حمله‌ور شود. با وجود اثبات بیمار بودن این مرد، اعضای هیات منصفه او را به دادگاه خواندند تا رای نهایی در مورد او صادر شود. رایی که بین 30 تا 40 سال حبس برایش خواهد بود.

«وقتی مادرم بر اثر سکته جان سپرد ناگهان تنها شدم. نمی‌دانستم با یک پسر 5‌/‌5 ساله و زندگی سختی که داشتم چطور باید از پس خودم بر بیایم. تا آن زمان این مادرم بود که شرایط را برایم آسان‌تر می‌ساخت و نگهداری او از پسرم برایم اهمیت زیادی داشت.

هرچه با همسر سابقم تماس گرفتم تا راضی‌اش کنم حتی برای چندماه هم که شده پیش پسرش بازگردد تا من بتوانم شرایطم را بهبود بخشم زیربار نرفت و با عنوان این که دوباره ازدواج کرده من و جونیور را از خودش راند. به ناچار روبه دوستانم آورده بودم که ساعات زیادی را با آنها خارج از منزل می‌گذراندم. جونیور نزد خواهر 14 ساله‌ام در خانه می‌ماند و من تا پاسی از شب برای فراموش کردن درد از دست دادن مادرم در خیابان‌ها بودم.

در فاصله کوتاهی از یکدیگر، دو دوستم که رابطه نزدیکی هم با آنها داشتم در دو دعوای خیابانی که بدون علت پیش آمد با ضربات چاقو بشدت مجروح شدند که یکی از آنها میان بازوان من جانش را از دست داد.

صحنه مرگ او بدترین خاطره زندگیم شده بود و نمی‌توانستم حتی لحظه‌‌ای چهره‌اش را فراموش کنم. انگار روحش مدام دنبالم بود و مرا دچار ناآرامی می‌کرد. متوجه شده بودم که اتفاقات بدی که پشت سر هم برایم رخ داده از لحاظ روحی و روانی بشدت مرا تحت تاثیر قرار داده اما نمی‌دانستم چکار باید بکنم. از یکسو بشدت به جونیور علاقه‌مند بودم و در واقع او تنها کسی بود که در زندگیم داشتم از سوی دیگر توهم این که بالاخره یک روز او را هم از دست می‌دهم لحظه‌ای رهایم نمی‌کرد. شب‌ها زمانی که می‌خواستم بخوابم تصور می‌کردم که یک روز که با پسرم در خیابان قدم می‌زنم افراد مهاجم به او حمله می‌کنند و جلوی چشمانم ضربات چاقو را به بدنش وارد می‌کنند. صحنه‌ها همانهایی بود که برای دو دوستم اتفاق افتاده بود، اما در رویا جونیور جای آنها را می‌گرفت.

شب حادثه حال خوبی نداشتم. از صدای بلند آتش بازی در آسمان عصبی شده بودم و پسرم مرا به اجبار به پشت بام خانه برده بود.

احساس می‌کردم چیزی در سرم در حال منفجر شدن است. وقتی به خانه برگشتیم نمی‌دانم چرا ناخواسته سراغ چاقو رفتم. انگار صحنه جرمی را که برای دوستانم رخ داده بود این بار من بازی می‌کردم. به خودم که آمدم فاجعه را فهمیدم. من پدری بی‌رحم و بی‌عاطفه‌ام که باید مجازات شود.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها