کد خبر: ۳۶۸۸۹۸

آنجاست که دلت می‌خواهد خورشید آرام‌تر پایین رود تا تو بیشتر وقت داشته باشی این تابلوی غریب را به تماشا بنشینی و خورشید را تحسین کنی، به خاطر سلیقه‌اش در یافتن این کوه و به خاطر هنرش در رنگ‌آمیزی غروب آسمان که چنان هنرمندانه قرمز و زرد و نارنجی و بنفش را از دامنه تا دل آسمان می‌پاشد و در هم می‌آمیزد که کمتر پنجه هنرمندی چنین تواند کرد.

ابرهایی را که هر روز رقصان در باد می‌آیند و پیدا و پنهانش می‌کنند و بچه‌ها را به بازی سایه و آفتاب می‌خوانند، چنان دلربا رنگ می‌زند که دلت می‌خواهد همان دم به خواب روی و خواب ببینی بچه‌ای نوپا شده‌ای و روی آنها می‌دوی، با قهقهه‌های مستانه که حالا کمتر بر لبانت می‌آید، اگر هم بیاید خودت پنهانش می‌کنی و اگر بپرسند چرا؟ خودت هم نمی‌دانی. خودت هم می‌مانی... .

اما حالا که در این شهر دودآلود و پر سر و صدا و خاکستری به خورشید بی‌رنگ و بی‌حال نگاه می‌کنم، نه از کوه خبری هست و نه از سبزه‌ها و گله و چوپان و آن زمزمه که دلت به غایت برایش تنگ است.

اینجا خورشید هم دم غروب دلش می‌گیرد؛ چرا که نه پشت کوه، که پشت ساختمانی بلند و برجی ناهمگون با کوچه‌های باریک باید پنهان شود.

آن هم بدون توان رنگ‌آمیزی، چرا که نه توانی برایش مانده و نه این همه دود جایی برای قرمز و نارنجی و بنفشش گذاشته‌اند. تازه آسمان آبی کجاست؟

پس سر از آسمان می‌گیرم و از دیواره ساختمان طوسی رنگ پایین می‌آیم تا به خیابان پر بوق غروب شهر برسم. در این حال و هوا چشمم روی باجه‌ای کوچک می‌ماند. آن هم طوسی رنگ شده، پیرمردی درونش نشسته؛ فلاسکی در دست دارد که کجش کرده و چای کمرنگی بی‌رمق چونان خورشید اینجا از آن سرازیر شده به لیوانی که روی لبه‌ای چند سانتی جا خوش کرده است.

جلو می‌روم و سلام و علیکی می‌کنم. گرم پاسخم می‌دهد آنقدر گرم و مهربان که فکر می‌کنم مرا با کس دیگری اشتباه گرفته است. یک لحظه می‌مانم. لبخندش پررنگ‌تر می‌شود و می‌گوید: بفرما چایی.

تشکر می‌کنم. قندی را به دهان می‌برد و جرعه‌ای چای می‌نوشد. 60 ساله یا بیشتر می‌نماید. خطوط عمیق چهره‌اش حکایت از جوانی و میانسالی نه چندان راحتش دارد. دستانش هم کار کرده و ورزیده‌اند. چشمان مهربانش زیر ابروهای پر پشتش جا خوش کرده‌اند و لبخند روی لبانش، همیشگی به نظر می‌رسند.

تا بیایم فکر کنم که سر صحبت را چگونه باز کنم و حرف را از کجا آغاز، می‌بینم کلی با هم گپ زده‌ایم.

می‌گوید خدا خیلی دیر به او اولاد داده و می‌پندارد به دلیل این بوده که لیاقتش را نداشته است!

حالا دختر بزرگش آماده می‌شود به خانه شوهر برود، دختر کوچک‌تر دانشگاه آزاد می‌رود و پسرش سال آخر دبیرستان است.

همه اینها یعنی کلی خرج و مخارج، بویژه آن دختر که می‌رود تا زندگی جدیدی را شروع کند. پیرمرد می‌گوید: نمی‌خواهم جلوی خانواده شوهرش خجالت زده شود.

هزینه‌های جاری زندگی، مخارج تحصیل و حالا فکر دادن جهیزیه او را واداشته پس از بازنشستگی هم کار کند با حقوقی نه چندان زیاد.

نمی‌دانم چطور ولی صحبت به مدیریت اقتصاد در خانه می‌رسد و من می‌پرسم: از پس‌انداز خبری هست؟

می‌خندد و از نخستین حقوقش می‌گوید تا همین 4 سال پیش که بازنشسته شده و بعد هم خرج‌ها و آنچه که گویا این پول‌های اندک را می‌بلعد!

اما باز هم می‌خندد، خدا را شکر می‌کند و می‌گوید: تا او نخواهد برگی هم از درخت نمی‌افتد. همین قدر که سالمم و سرپا هزار بار شکر. تا هستم برای عیال و بچه‌ها کار می‌کنم و بعدش هم باز خدا بزرگ است.

و باز می‌خندد. این بار بلندتر و بقیه لیوان چای را سر می‌کشد.

***

حالا نیم ساعتی می‌شود که از پیرمرد جدا شده‌ام. آن شیارهای نشسته بر چهره، خاطره‌ها، حقوق اولش، خنده‌های شیرین و از همه بیشتر توکلش مرا رها نمی‌کنند. با من همراه شده‌اند، نمی‌دانم تا کی!

شب خودش را بر شهر تحمیل کرده است. همه جا تاریک و چراغ‌های خیابان روشن شده‌اند. به یقین خورشید هم دلش می‌خواهد فردا از شانه‌های مردانه او طلوع کند.

کورش اسعدی‌بیگی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها