در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
زیر چشم ستارههای آسمان دور از نگاه دیگران روی بام خانهتان یک اتاقک میسازی تا انباری باشد و نمای خانهتان زیباتر و مساحتش بیشتر باشد، حالا شمای کوچه و منظر شهر به هم میریزد که بریزد و زشت، چرک و چروکیده شود، عوضش خرت و پرتای اضافی توی اتاقک جا میگیرد و خانهات زیباتر میشود، تو راضی میشوی و کافی است از اتاق بیرون میآیی و بوی نامطبوع زبالههای خشک و تر که به هم آمیختند مشامت را مشمئز میکند و آزارت میدهد کیسه را برمیداری و راهی میشوی، اصلا ساعت چند است که زبالهها را بیرون میبری، چه فرقی دارد، تو که نمیتوانی بوی آشغال را تحمل کنی، چون نمیشود توی خانه آدم چنین بویی باشد، پس چه فرقی میکند، زبالهها را بردن یا نه، یا ساعت چند است، جای آشغال که توی خانه نیست، جای آشغال دم در هر کوچه توی شهرهاست، همین که توی ماشین تمیز باشد، خوب است، چون تو مسوول اینهایی، به همین دلیل هم به بچهها تذکر میدهی که شیشه خالی، دستمال کاغذی، پوست تخمه و اینها را توی ماشین نگذارند و شیشه ماشین را بیاورند پایین و آنها را دور بریزند. شهر کثیف میشود خب بشود، ماشینت که تمیز است، تو همین را دوست داری و همین کافی است.
اصلش را میدانی من هم مثل توام، ما اکثراً مثل همیم، این که اگر مسافر باشیم سر چهارراه میایستیم، اگر مسافرکش باشیم، وسط خیابان ترمز میزنیم، دنبال تبانی با پلیس راهنمایی و مهندس ناظر ساختمان میگردیم، روی تن درختان قدیمی با چاقو عکس قلب میکشیم، برای شکستن چراغ کوچه و کشتن گنجشکها شرط میبندیم، کله سحر رو حساب بیحالی و بیحوصلگی که از ماشین پیاده میشویم به جای زنگ زدن یه هفت هشت تا بوق مریضکش میزنیم.
چه فرقی میکند، من، تو، او شبیه همدیگریم و شهر شبیه همه ما. دلمان برای خاطر شهرمان نمیزند، شهر هم دلش برای ما نمیزند بیترحم با شهر مواجه میشویم، شهر هم بیترحم مقابلمان ظاهر میشود، بیمحبت و عاطفهایم، نسبت به شهر حس تعلق نداریم، دنیای ما کوچک و خلاصه میشود به چاردیواری ما، شهر هم همین طور مقابلمان خالی از عاطفه است. غریبه است، همه ما خیلی وقته منتظریم یکی از من، تو، او، شما، ایشان، یکی بیاید، یکی از مریخ، مشتری، زهره بیاید و به داد شهر برسد که حالا آلودگی هوا، آلودگی صدا، شلوغی معابر، کثیفی خیابانها و چرکتابی منظره شهر حال همه را بد کرده، یکی بیاید و مثل مبصرهای مدرسه، مسافرهای جلوی مترو را به صف کند، به ما بگوید که اول آنها که میخواهند پیاده شوند بیایند یا آنهایی که میخواهند سوار شوند، بالاخره یکی باید بیاید چون ما بس که هل دادیم و هل زدیم خسته شدیم. ما منتظریم، یکی لابد میآید یکی بالاخره باید بیاید که بگوید در صف بیآرتی چطور بایستیم، نوبت را چطور رعایت کنیم، یکی بالاخره باید مجبورمان کند به حق یکدیگر احترام بگذاریم، اولش همه ما میدانیم که هرکسی حقی دارد و نباید حق کسی را ضایع کنیم، فقط یکی باید این را بگوید، یکی که بگوید ما پشت چراغ قرمز بایستیم، یا پشت چراغ سبز، ما خیلی وقت است منتظریم یکی بیاید و خودمان را از دست خودمان خلاص کند .
یکی که زنگ بلوغ فرهنگ شهرنشینیمان را بزند، ستارههای روشن اندیشهمان را از هزاران سال تاریخ فرهنگیمان جمع کند و به سینه ما بچسباند و خوب اشاره کند که شهر در منظر نظر یک مسلمان ایرانی چطوری است، چه شکلی است، تا وقتی خودمان را شناختیم، قدر و لیاقت خودمان را هم بدانیم.
تا وقتی آن یک نفر بیاید و صف بیآرتی را درست کند، تا شهر تمیز باشد، تا وقتی که بیاید اگر دلت به حال شهرت سوخت و خواستی قدم برداری راه چاره را میتوانی از خود شهر بشنوی، چرا که چند سالی است صدای شهر از حنجره رادیو تهران و تارهای صوتیای با فرکانس 95 روی موج FM قابل شنیدن است.
محمدباقر معلم (مدیر استودیو صدای شهر)
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: