خانه ادبیات

مهمان ناخوانده

کد خبر: ۳۶۶۰۰۷

وای که چقدر کار داشت و هنوز داشت دور خودش می‌چرخید.

آخر این مهمان‌های بدون دعوت یکدفعه از کجا پیدا‌یشان شده بود!

با خودش گفت: در این دوره و زمو‌نه کی صبح زنگ می‌زنه و شب خودش رو دعوت می‌کنه. تا حالا نشده که نظم زندگی‌ام بهم بخوره ، همه چیز طبق مقررات بوده، ولی حالا...

نزدیک‌ ظهربود، اما آنقدر که کار کرده بود که زمان از دستش خارج شده بود.

تقریبا بیشتر کارها را کرده بود.

خدا را شکر که لااقل خانه‌اش مثل همیشه تمیز بود.

برای خرید خرده‌ ریزها از خانه خارج شد و در را محکم پشت سرش بست.

در فروشگاه بزرگ هر کسی به کاری مشغول بود. او هم تند‌تند‌ اقلام ریز و درشت را در سبد خریدش می ریخت. در همان حال نگاهی به اطراف انداخت، تمام فروشنده‌ها زن بودند.

تا حالا به این موضوع فکر نکرده بود. یعنی تا شوهر خدا بیامرزش زنده بود همین خریدهای خرده‌ریز را هم او انجام می‌داد. هیچ وقت نگذاشته بود که کارهای مردانه را انجام بدهد و آب توی دلش تکان بخورد و حالا با تعجب به این زن‌ها که کارهای مردانه انجام می‌دادند، نگاه می‌کرد.

به طرف صندوق رفت. خانم صندوقدار تمام حساب و کتابش را انجام داد. چرخ به دست تا ماشین آمد. وقتی وسایل را در صندوق عقب ماشین قرار داد فهمید که چقدر همه چیز تغییر کرده و زمانه واقعا عوض شده است.

در این فکرها بود که به خانه نزدیک ‌شد. کنار پارک همیشه شلوغ نزدیک خانه‌اش چشمش به چرخ‌دستی گردوفروش و بلالی افتاد که بوی خوش بلا‌ل مستش کرد. ماشین را نگه داشت. از آن بلال‌های شیری یک دانه سفارش داد.

به طرف شیشه گردو رفت. از مرد گردوفروش اجازه خواست که گردوها را سوا کند. در حال جدا کردن گردوها هوای پاییزی را هم نفس کشید. انگار از قید و بند رها شده بود. وقت حساب کردن به مرد گردوفروش که با تلفن همراهش صحبت می‌کرد با تعجب نگاهی انداخت. مرد گردوفروش با ایما و اشاره پول‌ها را شمرد و رویش را برگرداند و به حرف‌زدن ادامه داد.

این یکی را دیگر ندیده بود. وقتی در ماشین جای گرفت به یاد کل روزش افتاد و با خودش گفت، این دنیا با دنیایی که او داشت فاصله زیادی پیدا کرده است.

و در آینه با سکوت چشم هایش پیش خودش زمزمه کرد:

ـ راستی که همه چیز عوض شده و در دلش از مهمان‌های ناخوانده تشکر کرد.

بهاره سدیری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها