داستان زندگی زنی که به خاطر دخترش اختلاس کرد

شوهرم نجاتم داد

وسوسه‌ ناگهان سراغ آدم می‌آید و گاهی چنان فکر و ذهن او را تسخیر می‌کند که تا خسران و ویرانی به بار نیاورد، محو نمی‌شود.
کد خبر: ۳۶۴۸۷۳

مونا، زنی 51 ساله است که در 30 سالگی اسیر وسوسه شد و همین او را به زندان انداخت. این زن توضیح می‌دهد: در یک شرکت تولید قطعات آلومینیومی کار می‌کردم. حسابدار بودم و وقتی دیدم مشکلات مالی‌ام تمامی ندارد، تصمیم گرفتم اختلاس کنم، البته نه زیاد فقط به اندازه‌ای که نیازم رفع شود.مونا آن زمان متاهل بود و یک فرزند دختر داشت اما کارخانه‌ای که همسرش در آن کار می‌کرد، ورشکست شد و او مدت‌ها بیکار بود.

مونا می‌گوید: بیکاری جعفر از یک سو و بیماری دخترم از طرف دیگر ما را گرفتار یک بحران کرده بود. دخترم یاسمن مشکل استخوانی داشت و باید جراحی می‌شد.

بالاخره تصمیم خودم را عملی و 4 میلیون تومان اختلاس کردم. دخترم عمل شد اتفاقا موفقیت‌آمیز بود اما در روزهایی که نیاز داشت من در کنارش باشم و از او مراقبت کنم، دستگیر شدم.

جعفر از جرم همسرش خبر نداشت و تصور می‌کرد مونا آن مبلغ را از محل کارش وام گرفته است. وقتی حقیقت آشکار شد زندگی خانوادگی مونا هم به هم ریخت.

او می‌گوید: من خیلی سعی کردم به جعفر بفهمانم به خاطر او و دخترمان این کار را کردم اما او می‌گفت هیچ چیزی دزدی را توجیه نمی‌کند. حق با او بود، جعفر همان موقع تصمیم گرفت از من جدا شود.

در زندان بودم که احضاریه دادگاه خانواده دستم رسید و جعفر حضانت دخترمان را هم گرفت و من به یک پاک‌باخته تبدیل شده بودم و چیزی در زندگی برایم نمانده بود.

مونا با کمک پدرش 4 میلیون تومان را پس داد و بعد از یک سال و نیم از زندان آزاد شد. او داستان زندگی‌اش را این‌طور ادامه می‌دهد: وقتی از زندان بیرون آمدم باید خیلی زود کار پیدا می‌کردم، چون از آن 4 میلیون تومان یک میلیونش مهریه خودم بود، بقیه را پدرم قرض کرده بود اما کسی حاضر نبود به زنی سابقه‌دار شغل بدهد علاوه بر این مشکل، دلم برای یاسمن تنگ شده بود.

من حق داشتم هفته‌ای یک بار او را ببینم اما مشکل آنجا بود که نمی‌دانستم او و شوهر سابقم کجا زندگی می‌کنند.

از طریق جاری سابقم خانه جدید جعفر را پیدا کردم، او برخورد بدی با من داشت اما آنقدر سماجت کردم تا قبول کرد طبق حکم دادگاه هفته‌ای یک روز یاسمن را به من بدهد.

آن زمان جعفر در یک تراشکاری مشغول شده و وضع زندگی‌اش سامان گرفته بود.

مونا می‌گوید: 3 ماه از آزادی‌ام گذشته بود که یک روز جعفر بسته‌ای را به من داد که داخلش یک میلیون تومان پول نقد بود.

او گفت بقیه هزینه عمل دخترمان را هم هر وقت پول دستش رسید می‌دهد. اول نمی‌خواستم قبول کنم ولی در آن اوضاع و شرایط چاره‌ای نداشتم.

پول به بهانه‌ای تبدیل شد تا جعفر و مونا بعد از مدت‌ها با هم صحبت کنند و بعد از آن یاسمن تلاش کرد یک بار دیگر پدر و مادرش را زیر یک سقف ببیند:چند بار به اصرار دخترم من و جعفر او را به پارک بردیم یک سال بعد از آزادی تمام بدهی‌ام را داده بودم البته با پول‌های جعفر. در آن مدت رابطه من و او بهتر شده بود و بالاخره تصمیم گرفتیم دوباره با هم ازدواج کنیم.

از آن به بعد مونا در کنار شوهر و دخترش احساس خوشبختی می‌کند. او دیگر شاغل نشد ولی جعفر هرگز اجازه نداد مشکلات مالی بار دیگر گریبانگیرشان شود.

زن میانسال می‌گوید: دخترم حالا ازدواج کرده و در کنار شوهرش خوشبخت است و من هم از زندگی‌ام راضی هستم. در واقع غیرت جعفر مرا بار دیگر به آرامش رساند و امیدوارم همیشه با عزت زندگی کند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها