معما

قتل در یک روز پاییزی

ساعت 4 عصر یکی از روزهای پاییز بود. هوا ابری و نیمه بارانی و مردم ترجیح می‌دادند بیشتر در خانه بمانند. کمیسر راجرز با پایان کارهای اداری آماده می‌شد که محل کار را ترک کند. در این موقع تلفن روی میزش به صدا درآمد و به او اطلاع داده شد مردجوانی به نام پاتریک در اثر شلیک گلوله مجروح و به بیمارستان سیولت منتقل شده اما در اثر شدت جراحت فوت کرده است.
کد خبر: ۳۶۰۰۲۴

گزارش‌کننده این خبر از کمیسر خواست با مراجعه به بیمارستان فوق تحقیقات تکمیلی را انجام دهد.

کمیسر راجرز با پایان مکالمه به نقشه روی دیوار اتاق کارش چشم انداخت، نشانی بیمارستان سیولت را به حافظه سپرد و اتاق کارش را ترک کرد.

خیابان‌ها در ترافیک عصرگاهی بسر می‌برد و عابرین با عجله به طرف مقصد خود حرکت می‌کردند. 10 دقیقه بعد کمیسر وارد بیمارستان سیولت در منطقه هوود شد.

کمیسر با مراجعه به بخش اورژانس و معرفی خود به قسمت فوت‌شدگان راهنمایی شد. جسد پاتریک هنوز روی تخت بود و به بخش سردخانه منتقل نشده بود. کمیسر در حضور دکتر بلاتر کشیک بخش اورژانس مشغول وارسی جسد شد. جای گلوله درست در گلوی مقتول دیده می‌شد. مقتول پیراهن سفید و شلوار سرمه‌ای به تن داشت.

دکتر بلاتر به کمیسر گزارش داد: مقتول خون‌ریزی شدیدی داشته و ما نتوانستیم خون‌ریزی را بند بیاوریم. زمان ورود مقتول وی آخرین نفس‌های خود را می‌کشید ولی گلوله به جای حساسی شلیک شده بود. به نظر می‌آید از مسافت نزدیک شلیک شده و راه تنفسی مقتول را مسدود و مرگ او را رقم زده است.

کمیسر پس از شنیدن گزارش دکتر بلاتر و وارسی جسد سراغ جوانی به نام ریچارد هنگر، فردی که مقتول را به بیمارستان رسانده بود رفت. وی از دوستان مقتول است و با کت و شلوار مرتب و گران‌قیمت مشکی رنگ در سالن انتظار بسر می‌برد. وی با چهره‌ای برافروخته و نگران در انتظار مقامات پلیس بود.

کمیسر پس از معرفی خود از وی خواست ماوقع را تعریف کند. ریچارد به کمیسر گفت: من و پاتریک هم‌خانه هستیم و در طبقه دوم یک خانه ویلایی در خیابان بوستون زندگی می‌کنیم. هر دو در یک شرکت تبلیغاتی مشغول بودیم. البته کارمان جدای از هم است. درآمدمان بد نیست. به هر حال خانه و ماشین و پس‌انداز داریم. من‌ و پاتریک در کلاس آموزش روابط عمومی با هم آشنا شدیم. دوستی‌مان ادامه داشت تا این‌که 6 ماه پیش مشترکا خانه گرفتیم تا در پرداخت کرایه صرفه‌جویی کنیم. در این مدت هم هیچ مشکلی نداشتیم.

هر کدام سعی می‌کردیم سرمان به کار خودمان گرم باشد و کاری به کار همدیگر نداشتیم. خوشبختانه رفاقت‌مان هم خیلی صمیمی بود و کوچک‌ترین مشکلی نداشتیم.

ریچارد در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود و دست به موهایش می‌کشید ادامه داد: پاتریک مثل برادرم بود. خیلی با هم انس داشتیم. هر چه فکر می‌‌کنم نمی‌‌توانم دوری‌اش را تحمل کنم. خیلی مهربان و باگذشت بود. ریچارد در مورد مجروح شدن پاتریک گفت: فکر می‌کنم ساعت 3 بود که به خانه برگشتم. پاتریک سرحال و خوشحال روی مبل لم داده بود. داشت آبمیوه می‌خورد. وقتی مرا دید شروع کرد به شوخی ‌و جوک تعریف کردن. پاتریک خیلی شوخ بود. البته در حرف‌هایش چند تا متلک هم به‌من پراند که باعث عصبی شدنم شد. به او تشر زدم و گفتم حالم زیاد خوش نیست. پرسید ناهار خوردی؟ گفتم میل ندارم. برایم آبمیوه خنک آورد، وقتی آبمیوه را خوردم به پاتریک گفتم می‌روم دوش بگیرم. در همین موقع بود که این اتفاق وحشتناک افتاد. پاتریک از سلاحی‌که خریده بودم استفاده کرد. چند روز پیش یک سلاح نیمه‌اتوماتیک 23 میلی‌متری بابت پولی که از یک نفر می‌خواستم، گرفته بودم. البته مجبور بودم چون پولم را نمی‌داد.

نمی‌دانستم این سلاح شوم است و ممکن است جان دوست عزیزم را بگیرد. اگر می‌دانستم چنین اتفاقی می‌افتد هیچ‌وقت آن تفنگ را نمی‌گرفتم.

وی ادامه داد: البته آن روز که سلاح را گرفتم خواستم بفروشم اما کسی که می‌خواست آن را بخرد منصرف شد و نخرید. سلاح را روی میز گذاشته بودم که رفتم دوش بگیرم. زیردوش بودم که صدای شلیک گلوله را شنیدم. با وحشت از حمام بیرون آمدم. هنوز کف صابون روی بدن و صورتم بود و داشتم پاتریک را صدا می‌زدم. یک دفعه چشمم به جسد خون‌آلود پاتریک افتاد. روی مبل افتاده بود و بسختی نفس می‌کشید. خون از گردنش می‌آمد. نمی‌دانستم چکار کنم. با عجله خودم را با حوله خشک کردم و سعی کردم به کمک پاتریک بروم. با عجله لباس پوشیدم و پاتریک را بلند کردم و در ماشین گذاشتم و به طرف بیمارستان حرکت کردم. تنها کاری بود که می‌توانستم انجام بدهم. اگر صبر می‌کردم تا اورژانس بیاید زمان طولانی می‌برد. پاتریک هنوز خون‌ریزی داشت. خیلی زود رسیدیم و تخت اورژانس را آوردند و متاسفانه گلوله به جای حساسی خورده بود و دکترها می‌گفتند کاری از دست ما ساخته نیست.

کمیسر از ریچارد پرسید: کسی از همسایه ها متوجه صدای گلوله نشدند؟ چرا از آنها درخواست کمک نکردی؟

ریچارد جواب داد: خانه ما دو طبقه است. در طبقه اول یک پیرمرد و پیرزن زندگی می‌کنند که صاحبخانه ما هستند. آنها هم یک هفته است که مسافرت رفتند. فکر می‌کنم رفتند دیدن دخترشان. بقیه همسایه‌ها هم از ما فاصله زیادی دارند. اگر صدای گلوله را شنیده بودند شاید برای کمک می‌آمدند. هر چند که منطقه ما بسیار خلوت است و ساختمان‌ها در وسط باغ قرار گرفته و متوجه سروصدای اطراف نمی‌شوند. در آن لحظه که کسی به کمک نیامد و من به تنهایی پاتریک را به بیمارستان رساندم.

کمیسر پرسید وضع خانه که تغییرنکرده؟

ریچارد گفت: من به هیچ چیز دست نزدم فقط پاتریک را سوار ماشین کردم و به بیمارستان آوردم. تا الان هم به خانه برنگشتم. پاتریک فکر نمی‌کرد که با تفنگ بازی کردن چه عواقبی دارد.

کمیسر بعد از وارسی مجدد جسد پاتریک به اتفاق ریچارد به خانه آنها مراجعت کرد. خانه‌های ویلایی اعیان‌نشین منطقه را احاطه کرده بود. همان‌طور که ریچارد توضیح داده بود خانه‌ها در وسط حیاط‌های بزرگ و سرسبز واقع شده بودند. خانه آنها در طبقه دوم یک ویلای بزرگ قرار داشت.

وقتی ریچارد در خانه را باز کرد به کمیسر تعارف کرد تا اول او وارد شود. همه چیز مرتب و منظم بود. خانه را با وسایل کامل اجاره کرده بودند. سالن خانه با وسایل تزئینی دکوربندی شده بود. در ضلع شرقی سالن نیز اتاق‌های خواب قرار داشت. در وسط سالن‌ مقابل تلویزیون روی مبل آثار خون به وضوح دیده می‌شد. صحنه رقت‌انگیزی بود. در کنار آثار خون که لخته شده بود یک تفنگ دیده می‌شد. کمیسر سلاح را با دستمال برداشت و آن را بازدید کرد.

گلوله‌ای از آن شلیک شده بود. کمیسر پس از وارسی، آن را داخل کیسه‌ای گذاشت و تحویل یکی از ماموران حاضر در محل داد. در مقابل مبل 2 لیوان خالی قرار داشت که ته مانده آنها نشان می‌داد محتوی آبمیوه می‌باشد. تلویزیون بزرگ خانه که مقابل مبل قرار داشت هنوز کار می‌کرد.

کمیسر پس از این که به دقت همه جای خانه را بازدید کرد لحظه‌ای در وسط سالن به فکر فرو رفت. هر آنچه را که اتفاق افتاده بود ‌مجددا در ذهن مرور کرد، آن گاه روبه ریچارد دوست مقتول گفت: شما به اتهام قتل عمد پاتریک بازداشت هستید.

ریچارد که با بهت و حیرت به کمیسر نگاه می‌کرد با ترس به کمیسر گفت: شما دیوانه شده‌اید. چطور ممکن است من دوستم را بکشم.

پاتریک در حال دستکاری سلاح کشته شد. کنجکاوی کرد و آن اتفاق برایش افتاد. مرگش فقط یک تصادف بود. خودش مقصر بود. شما چرا مرا متهم به قتل می‌کنید؟

کمیسر گفت: دلایلم را در اداره پلیس به شما خواهم گفت.

شما خواننده عزیز حدس بزنید کمیسر بر چه اساسی ریچارد را متهم به قتل دانست. اگر ماجرا را بخوانید حتما متوجه خواهید شد.

حمید موفق

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها