در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
بچه بودم ،خیلی کوچک، آنقدر که حتی از پس کارهای اولیه خودم برنمیآمدم. یک روز پدرم همراه زنی به خانه آمد و گفت این مادر توست. به من میگفتند که مادر واقعیام مرده است. کمی که بزرگتر شدم، سراغ خانواده مادریام را از پدرم گرفتم. خاله و داییام را که میدیدم از آنها میخواستم از مادرم بگویند که هیچ وقت جواب درستی به من نمیدادند. تمام دنیای من شده بود مادری که هیچ چیز از او به یاد نداشتم. دلم برایش تنگ میشد، بخصوص وقتی که پدرم کتکم میزد. تا زمانی که زورش میرسید مرا میزد و آزارم میداد. با زنجیر مرا به درختی که در حیاط خانه بود، میبست و من هم همیشه از آن درخت متنفر بودم و هر بار که عصبانی میشدم لگدم را به تنه آن میزدم. نامادریام در همان سالها دختری به دنیا آورد با اینکه از مادر یکی نبودیم اما دوستش داشتم و مثل یک برادر بزرگتر از او مراقبت میکردم. هر بار که گریه میکرد، پدرم عصبانی میشد و او را کتک میزد. دلم برایش میسوخت، او دختر بود و آنقدر ظریف که ضربات پدرم را تاب نمیآورد. من پسر بودم و میتوانستم مقاومت کنم.
من بزرگ شدم و قد کشیدم. دیگر آن پسر بچهای نبودم که پدرم بتواند سیلی به صورتم بزند. وقتی سرم فریاد میکشید، من هم سرش داد میزدم. وقتی یاد کارهایی که با من کرده بود، میافتادم خشم همه وجودم را میگرفت. با این حال چون پدرم بود، دست روی او بلند نمیکردم.
مجید از روزهایی میگوید که پدرش حتی نان را از او دریغ کرد: میگفت اگر میخواهی غذا بخوری، خودت باید خرجت را دربیاوری. هر بار گرسنه میشدم به خانه خالهام میرفتم. زن مهربانی بود و چند بار از من خواست که با پدرم صحبت کنم تا اجازه دهد با آنها زندگی کنم اما من پدرم را میشناختم، او اصلا قبول نمیکرد. خشونت پدرم آنقدر زیاد بود که دیگر او را نه تنها دوست نداشتم بلکه دیگر دلم نمیخواست که ببینمش. هر بار نامادریام از من گله میکرد، مرا به باد کتک میگرفت و اذیتم میکرد.
مجید یک بار پدرش را کتک زده است آن هم زمانی که پدرش خواهر کوچکترش را زد: پدرم از وقتی بزرگ شده بودم و نمیتوانست مرا بزند، خواهرم را کتک میزد. وقتی دیدم دختر بیچاره را به سینه دیوار چسبانده است و کتکش میزند از خود بیخود شدم، لباسش را گرفتم و او را به گوشهای کشیدم و گفتم من هم زورم به تو میرسد. خواهرم گریه میکرد، بغلش کردم و به اتاقی بردم و دستمالی دادم که خون دماغش را پاک کند. آن خانه دیگر جای من نبود. از خانه بیرون زدم، خیابانهای تهران امنتر از خانه پدریام در شهرستان بود. 4 سال در خیابان زندگی کردم. در میان چمنها میخوابیدم و با پولی که از جیببری به دست میآوردم غذا میخریدم و گاهی هم حمام میکردم. هیچ وقت دلتنگ پدرم نشدم اما همیشه دلم برای مادرم تنگ میشد؛ مادری که میگفتند مرده است و دیگر وجود ندارد.
با پسری دوست شدم که نزدیک من در چمنهای میدان آزادی میخوابید، او هم از خانه فرار کرده بود. با هم دوست شدیم و بازی میکردیم و روی چمنها کشتی میگرفتیم. انگار برادری پیدا کرده بودم. بچهها را که با اسکیت میآمدند، نگاه میکردیم و مانند آنها سر میخوردیم اما بدون اسکیت و فقط در زمستان روی یخ ها. کم کم شدیم ماشین دزد و با پولی که از فروشش به دست میآوردیم، غذا میخوردیم. لباسهای مد روز را سعی میکردیم با قیمت مناسب بخریم. بعضی وقتها هم به شهربازی میرفتیم. واقعا چه لذتی داشت شهربازی. همیشه آرزو داشتم یک روز خواهرم را به شهربازی بیاورم.
تعداد سرقتها که بالا رفت، پلیس به دنبالمان افتاد و مدتی بعد هم دستگیر شدیم.
بعد از اینکه مجید زندانی شد، گذشتهای که هرگز از آن خبری نداشت به سراغش آمد: یک روز خبرم کردند و گفتند که ملاقاتی داری. داییام بود با زنی که هرگز ندیده بودمش؛ زنی که وقتی در چشمانش نگاه کردم، صورتش لرزید و مرا در آغوش گرفت. خجالت کشیدم از این حرکت و گفتم خانم شما کی هستید؟ آنچنان اشک میریخت که نتوانست جوابم را بدهد و داییام گفت این زن مادر توست. داشتم دیوانه میشدم. دلم میخواست از او بپرسم این همه سال کجا بوده و چرا سراغی از من نگرفته است و خیلی سوالاتی که نمیدانستم اول کدام را بپرسم.
نگذاشت بپرسم، خودش همه چیز را گفت. اینکه پدرم ما را از دیدار هم محروم کرده است و در این سالها هر بار که مادرم به دیدار من آمده او را با فحش و بدو بیراه از خانه بیرون میکرده است.
مادرم میگفت چند بار مرا در خانه خالهام پنهانی دیده است اما من چیزی به یاد نمیآوردم اینکه پدرم مرا از دیدار مادرم محروم کرده بود، خیلی بیشتر ناراحتم کرد.
او میگوید تنها امیدی که حالا در زندگی دارد، مادرش است: مادرم ازدواج کرده اما هر 2هفته یکبار به دیدنم میآید.
میگوید از زندان که آزاد شدی بیا با من زندگی کن. برایم کادو میخرد و لباس نو میآورد. من مادرم را با تمام وجود دوست دارم و این 5 سال حبس را به خاطر او تحمل میکنم. اما از پدرم خیلی متنفرم .
مریم عفتی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: