در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
منتخبی از لحظات درخشان این کتاب را از «نوشته بر دریا / از میراث عرفانی ابوالحسن خرقانی» تالیف دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی نقل میکنیم:
* روزی شیخ از صوفیای میپرسید که «دوست داری که با خضر (علیهالسلام) دوستی داری؟»
گفت: «دارم». گفت: «سال تو چند است؟» گفت: «نود و هفت». گفت: «نان خدای که نود و هفت سال خوردهای بازده! نیکو نبود که نان خدای خوری و صحبت با خضر داری.»
* ای بسیار کسانی که بر پشت زمین زنده میدانیم و ایشان مردگانند و ای بسیار کسانی که در شکم زمین مرده میدانیم و ایشان زندگانند.
* گفت: «همه یک بیماری داریم، چون بیماری یکی بود دارو یکی باشد. جمله، بیماری غفلت داریم بیاییت (=بیایید) تا بیدار شویم.»
* الهی! خلق تو شکر نعمتهای تو کنند. من شکر بودن تو کنم، نعمت، بودن توست.
* گفتم: الهی! اگر قصه اندوهگینان بر تو خوانم آسمان و زمین خون گریند.
* شیخ گفت: از بسیار خانهها آواز ماتم برآید و از بعضی آواز دف. هرچند در دل خود مینگرم همه آواز ماتم میبرآید؛ آواز دف، نی.
* شبلی رحمتالله علیه گفت: «آن خواهم که نخواهم». شیخ ابوالحسن خرقانی گفته است: «آن هم خواستی».
* شیخ ابوالحسن به دعا خواسته بود که خدایا، غربا را در خانقاه من مرگ مده که ابوالحسن طاقت مرگ غریب ندارد.
* شیخ پسری را به جایی فرستاد. دزدان درآمدند و هرچه داشت از رخت وکاله جمله را بردند. پسر برهنه درآمد به نزدیک شیخ. زن شیخ به نزدیک شیخ آمد که «ای پیر! یکی پسر را کشتند در مسجد و این را غارت کردند نه از آن دانستنی و نه از این. و آنگاه سخن از ملک و ملکوت گویی با مردمان!» شیخ گفت: «ای امتالله! غضب مکن امشب کالهها بیارند». گفت: «این مالیخولیاست که دزدان چیزی باز آرند.» چون مردمان بخفتند کسی در خادم بکوفت و گفت: «رختهای پسر خواجه آوردیم مگر مصلی که آن را به کسی داده بودیم که آتش در خانه و قلعه ما افتاد، از آن بیم رختها آوردیم.» خادم درآمد و شیخ را خبر کرد و گفت: «مصلی نیاوردند». گفت: «آری! مصلی را دیدم که پیر ترکی بر وی نماز میگذارد. شرم داشتم، بر وی ماندم.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: