افشین یداللهی در زمستان 1342 در اصفهان به دنیا آمده و بزرگ شده تهران است. از حدود 5 سالگی سرکلاس اول مدرسه تیزهوشان نشسته و در همان دوران با فردوسی و اشعارش آشنا شده و اولین شعرش را هم در 15سالگی با مایههای عاشقانه سروده است: «سرودن شعر و ترانه، حسی بود که ناگهان به سراغم آمد و فکر کردم میتوانم آن را پرورش دهم.» افشین باهوش و درسخوان بعد از اخذ دپیلم دبیرستان البرز تهران در دانشگاه علوم پزشکی کرمان قبول میشود و تخصص اعصاب و روان (روانپزشکی) را نیز از دانشگاه شهید بهشتی تهران میگیرد و با وجود علاقه به شعر و موسیقی و ادبیات، به رشته تحصیلیاش وفادار میماند: «حرفه اصلی من پزشکی است و به طور معمول در مطب و بیمارستان به ویزیت بیماران مشغول هستم.» دکتر افشین یداللهی ـ در کنار روانپزشکی ـ از سال 1374 به صورت جدی و ژرف به وادی ترانهسرایی و سلوک در ناکجاآباد مضامین ناب و نایاب، گام گذاشت. نخستین ترانهاش با نام «پس کوچههای عشق» درباره حضرت امامحسین(ع) با صدای خشایار اعتمادی و همراهی ارکستر بزرگ سازمان صداوسیما در سال 76 اجرا شد و با اثر حماسی میهنی (از فارس تا خزر، ایران نشسته است) تداوم یافت. وی علاوه بر ترانه به غزل نیز روی خوش نشان داده است. این شاعر خوش ذوق و معاصراندیش علاوه بر مسوولیت دبیری و اجرای جلسات هفتگی خانه ترانه که از سال 1380 تشکیل میشود با بیشتر خوانندههای کشور نیز در زمینه موسیقی ملی و پاپ همکاری دارد و اگر میانه خوبی با تماشای فیلم و سریال آن هم از نوع وطنیاش داشته باشید، قطعا ترانههای لطیف و گوشنوازش در سریالها و مجموعههایی چون شب دهم، کمربندها را ببندیم، خوش رکاب، سایه آفتاب، اُ مثبت، کمکم کن، فقط به خاطر تو، غریبانه، قصههای مرزعه کوچک، لبه تاریکی، نیمکت، زیرزمین، نوبت همدلی، توی گوش سالمم زمزمه کن، سه در چار، پاتوق، مدار صفر درجه، خطشکن، میوه ممنوعه، اشکها و لبخندها، مثل هیچکس، در مسیر زایندهرود و... را شنیده و یادتان مانده است.
چقدر افشین یداللهی شعرها و ترانههایتان هستید؟
تا حدی هستم. معمولا وقایعی که در زندگی شخصی خود و اطرافیانم رخ میدهد و حال و هوایی که بر جامعه حاکم است را به شعر و ترانه تبدیل میکنم و با موضوع و مضمون شعرهایم بیگانه نیستم. البته بعضی وقتها هم ممکن است شعرها از من جلوتر باشند و بعد از مدتی به آنها برسم.
کنایه «الشاعر کالمجنون» را قبول دارید؟
من هم با مجنونش سروکار دارم و هم شاعرم (میخندد) شاید این به نوع نگاه شاعران برمیگردد که گاهی متفاوت با آنچه صرفا عقل ظاهری و سطحی حکم میکند به موضوعات مینگرند. به هر حال احساس عمیقی که بعضی اوقات به برخی از شعرا حکمفرما میشود، عقل را تاحدی کمرنگ جلوه میدهد و چنین تلقیای را به وجود میآورد.
این اشراف بر خودتان هم حکمفرماست؟
تنها چیزی که هیچکس بابت نحوه تقسیمش از خدا شکایت ندارد، عقل است. همه مدعیعقلند، اما عقل هیچکس به کمال نرسیده است. من هم میتوانم درباره خودم قضاوت کنم.
با این همه در ترانههایی که برای سریالهای مختلف میسرایید بیشتر مجنون و عاشقید یا عاقل؟
تلفیقی از این دوتا. قبلا هم در ترانه سریال شب دهم گفتهام «مرز در عقل و جنون باریک است» و تا حدی به این موضوع اعتقاد دارم که هر کسی در یک لحظه میتواند به آن سوی مرز برود و برگردد ولی به هر حال من در ترانهها، مجموعهای از ذهنیاتم را متناسب با فضا و موضوع سریال مطرح میکنم و معمولا در همه آنها رگهای از عشق دیده میشود.
افشین یداللهی، این رفت و برگشت مرزی یا جنون آنی را تجربه کرده است؟
ما در روانپزشکی از کلمه جنون استفاده نمیکنیم و اصطلاح علمی Psychosis را به کار میبریم. در هر حال به این معنا نه، اما هر کسی در زندگیاش دیوانگیهایی دارد، البته دیوانگی با دیوانه بودن متفاوت است و من چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی.
نان شاعری را میخورید؟
نان شاعری را هم میخوریم اما نه به نرخ روز.
خب این نرخ روز چقدر است؟
مبلغ مشخصی نیست.
سقف آن را که میدانید؟
نرخ ترانه از رایگان شروع میشود و به نظر من اصلا حرفهای نیست که آدم جز در موارد خاص، کارش را رایگان و تحت هر شرایطی واگذار کند. سقفش را هم ترجیح میدهم نگویم.
میگویند ترانهسراها بر خلاف شاعران، به اندازه سخاوت واسطه یا سفارشدهنده در خلق اثرشان ذوق خرج میکنند. شما هم اینگونهاید؟
به اندازهای که ذوق داشته باشم، خرج میکنم و منتی هم بر سر سفارشدهنده نمیگذارم، چون کارم را ارزشمند میدانم. فکر میکنم حتی اگر از باب سیاست کاری و حرفهای هم بخواهیم به قضیه نگاه کنیم باز درستترین و بهترین تصمیم این است که هرکس هر جا مشغول است، حداکثر توانش را بگذارد زیرا در درجه اول منجر به رشد و اعتبار بیشتر خودش میشود. من نیز ابتدا به خاطر علاقهای که به شعر و ترانه دارم و سپس برای حفظ حداکثر اعتبار و تداوم حضورم در این مسیر هنری، همین کار را انجام میدهم و اگر هم ترانهای در حد انتظار نباشد اصلا برای اجرا، ارائه نمیکنم. البته این را هم فراموش نکنید که همه کارهای تولید شده در یک سطح نیستند و شاعر معمولا کارها را متناسب با نوع و توان اجرای خواننده انتخاب و عرضه میکند.
گرانفروشی که نمیکنید؟
من زیاد پر کار نیستم و اصراری به حضور پر تعداد ندارم و اعتقادم این است که ترانه نباید لزوما ارزان باشد، چون قدر کار باید دانسته شود. به هر حال یک قسمت از جایگاه و اعتبار هر کاری هزینهای است که دیگران حاضر میشوند برای به دست آوردنش پرداخت کنند. پول یکی از شرایط کار حرفهای است و من نیز شاید از آن قاعده و قانون پرداختی که وجود دارد پایینتر نیایم، اما قطعا معیار و اولویت اصلیام این نیست و حتی ممکن است در موارد استثنایی و خاص مثل کمک به خیریه و... کارم را با بهای بسیار پایین یا رایگان ارائه بدهم. در مقابل هم امکان دارد کسی بخواهد همان مبلغ یا حتی چند برابرش را بدهد ولی بقیه شرایط را نداشته باشد که نمیپذیرم.
ترانههایتان را به چه شرط و معیاری ارائه میکنید؟
معیار و ملاک اصلی من، توانایی خواننده و آهنگساز در اجرای اثر، قابل قبول بودن موضوع پیشنهادی و پخش و انتشار آن در اولین فرصت است. گاهی ترانه را از شاعر میگیرند و مثلا در آلبومی با تیراژ 5000 نسخه منتشر میکنند و هیچکس هم نمیشنود. بعضی اوقات هم ترانه را بایگانی میکنند و سالها بعد به اجرا میسپارند، از اینرو اگر این شرایط مهیا نشود، هر قیمتی هم که تعیین کنند، نمیپذیرم.
چندی قبل یکی از افراد مطرح شعر و ترانه معتقد بود ترانههای کلیشهای، تکراری و روبه افول تیتراژ، چیزی ندارند که بخواهیم درباره آنها صحبت کنیم. شما چه میگویید؟
هم ترانه کلیشهای و تکراری داریم و هم ترانه خوب، منتها شاید بهتر باشد ابتدا تاثیر و بازخوردهای یک اثر را در میان جامعه و از نگاه مردم بررسی کنیم و سپس به قضاوت بنشینیم. البته فضایی که رسانه اجازه و مجال میدهد را هم نباید از نظر دور داشت، چون به هر حال طرح برخی موارد ممکن نیست و محدودیتهایی وجود دارد.
در موضوعات یا واژهها؟
موضوع، واژه و... . ترانه بدون برخی اتفاقات و کلماتی که بار عاطفی و عاشقانه دارند، ناقص است و چیزی را کم دارد. البته با همین شرایط و وضعیت هم میشود کار خوب ارائه کرد و خوشبختانه این شانس را داشتهام که بیشتر ترانههایم بتواند با مردم ارتباط برقرار کند و در حد توانم، حرفم را بیان کردهام.
یعنی معتقدید این واژهها روی خط قرمز ایستادهاند و کاربردشان به معنای عبور از این خط نیست؟
بله. به نظر من کاربرد بعضی واژهها میتواند عبور از خط قرمز نباشد، زیرا شاعر در ظرف شعر با بیان لطیف و شاعرانهای که دارد حتما آن شرم عاشقانه را رعایت میکند تا حرمتشکنی اتفاق نیفتد، اما در فضای زیرزمینی تضمینی برای رعایت این اصل وجود ندارد و حتی ممکن است بسیاری از کلمات دیگر هم به صورت واکنشی وارد شعرها و فراگیر شود کما این که میبینیم شده است.
این وضعیت، مختص رسانه است یا درباره آلبومهای موسیقی و... هم مصداق دارد؟
هر کدام محدودیتها و چارچوبهای خودش را دارد. فرقی نمیکند.
تا به حال ترانهای از شما زیرزمینی شده است؟
خیر.
ورود به عرصه ترانهسرایی تیتراژ فیلم و سریال، قابلیتهای خاصی میخواهد؟
این هم میتواند یک تخصص در زمینه ترانه باشد، زیرا شما باید ترانهای بگویید که به لحاظ کلام، موسیقی و زاویه نگاه با مضمون، نوع دیالوگها و زمان اتفاق سریال و سایر اجزا تناسب داشته باشد و در عین حال، انتهای داستان را هم فاش نکند لذا کسب مهارت ترانهسرایی تیتراژ نیاز به تجربه و ممارست دارد.
پس هر ترانهسرایی توان تولید و ارائه کلام تیتراژ را دارد؟
حالا ممکن است برخی استعداد بیشتری از خود نشان دهند و موفقتر باشند.
اصلا میتوان ترانهسرایی تیتراژ را شاخهای مستقل از ترانه در نظر گرفت؟
یک قسمتی از کار است، زیرا شاعر نمیتواند لزوما ترانهسرای تیتراژ باشد، اما امکان دارد که نسبت به بقیه، تخصصیتر عمل کند.
میتوانیم پیدایی و بروز و ظهور ترانه تیتراژ را برای جلوگیری از تعویض کانال تلویزیون توسط بیننده در پایان یک فیلم یا سریال با هدف دیدهشدن نام و نشان عوامل و دستاندرکاران آن مجموعه، تعریف کنیم؟
بله، به هر حال این هم بود، اما با توجه به این که مردم ما تا آن زمان خیلی ترانه نمیشنیدند در واقع فضایی ایجاد شد تا جامعه با ترانه آشتی کند و خوشبختانه به دلیل جذابیتهایی که وجود داشت این خردهفرهنگ رسانهای کمکم تثبیت شد و تا آنجا پیش رفت که حتی باعث جذب مخاطب برای آن فیلم یا سریال شد.
اما همین اقبال سبب شده تا گاهی ترانه به تنهایی بار نقاط ضعف و کمکاریهای مضمونی و محتوایی یک فیلم یا سریال را به دوش بکشد.
این هم هست اما من معتقدم هر کس باید کار خودش را به نحو احسن انجام بدهد. حال اگر بار نقاط ضعف یک سریال را ترانهاش به دوش میکشد، نشانه این است که شاعر، آهنگساز، تنظیمکننده و خواننده به عنوان ارکان آن اثر موسیقایی بخوبی از عهده کارشان برآمدهاند. زیرا گرچه ترانه، زیرمجموعه سریال محسوب میشود، اما به عنوان یک بسته و مجموعه مستقل در آن فرصت چند دقیقهای انتهای سریال، کار خودش را میکند و باید هم موفق عمل کند و ممکن است بتوانیم با جذابیتهای موسیقی و ترانه، مخاطب را پای فیلم بکشانیم، اما قطعا نمیتوانیم و نباید به این وسیله کمکاریها را جبران کنیم، بنابراین چنین نگاهی پذیرفته و قابل قبول نیست.
میتوان ترانه تیتراژ یک فیلم یا سریال را از ژانر آن جدا دانست؟
بهترین حالت این است که علاوه بر ارتباط با موضوع و مفاهیم سریال، بعدا هم به عنوان یک ترانه مستقل قابلیت شنیدن داشته باشد.
در سرایش شعر تیتراژ یک سریال، چه چیزی بیش از همه تفکر شما را شکل میدهد؟
ابتدا موضوع سریال را در یک جمله و سپس یک کلمه خلاصه میکنم و این کلمه را به عنوان محور اصلی کار و موضوعی که میخواهم دربارهاش شعر بگویم به اصطلاح، درونیاش میکنم و براساس نگاه خودم، فضایی که به سریال مرتبط میشود و... ترانه را میسرایم.
قبول دارید ترانهسرایی برای مجموعههای تلویزیونی در چند نام اندک خلاصه میشود؟
بله.
با توجه به نقش و حضور پررنگتان در خانه ترانه، نمیخواهید با کشف و معرفی چند پدیده مستعد، حصار محدودیت را بشکنید؟
شاید این کار من نیست. تلویزیون میتواند بیاید و ببیند که در خانه ترانه چه استعدادهایی داریم. نمونهاش را هم در سریالهای «شاید برای شما هم اتفاق بیفتد» و «نون و ریحون» دیدهایم. آقایان متولیان و غیاثی که ترانه این دو سریال را گفتند از بچههای خانه ترانه بودند.
همه به دنبال اسمهای بزرگند و کمتر به تازهواردها اعتماد میکنند، اما شما میتوانید کارگردان و تهیهکنندهای که خواهان ترانههایتان هستند را به سمت یکی از همین جوانها هدایت کنید.
تا آنجا که بتوانم میکوشم، اما همیشه هم این گونه نیست. ورود به فضاهای حرفهای راهکارهای دیگری هم دارد و آدم باید به مرور زمان پیش برود و جای خود را تثبیت کند. من هم وقتی وارد این حرفه شدم کسی را نمیشناختم و ارتباطاتم کمکم شکل گرفت. به عنوان نمونه تداوم همکاری من با آقایان فتحی و عفیفه در سریالهای شب دهم، مدار صفر درجه، میوه ممنوعه، اشکها و لبخندها و در مسیر زایندهرود به این دلیل بوده که حرف هم را خوب میفهمیم و همکاری مشترکمان نتیجه داده است. معمولا در چنین مواردی که همه چیز در ابعاد مختلف بدرستی پیش میرود و جواب میدهد، کمتر اتفاق میافتد سفارشدهنده سراغ فرد دیگری برود، زیرا بعد از مدتی به یک تیم تبدیل میشوند و این روال ادامه مییابد. با این حال هر جا فرصتی برای معرفی چهره جدید مهیا شده دریغ نکردهام مثلا آقای احسان خواجه امیری را من برای اولین بار به آقایان قاسم جعفری و حسن فتحی معرفی کردم.
باور کنیم لابی خاصی وجود ندارد؟
حرفی ندارم اگر بخواهید اسم این تیم همکاری را لابی بگذارید، اما من این بازی را شکل ندادهام و هیچ وقت هم لابی نداشتهام. آن زمان که من شروع کردم تعداد افرادی که ترانه تیتراژ میسرودند مثل الان زیاد نبود. حتی شاید برایتان جالب باشد بدانید من و آقای قاسم جعفری بعد از 3 همکاری مشترک، تازه با هم آشنا شدیم و یکدیگر را از نزدیک دیدیم، زیرا سفارش ترانه سریال «خط قرمز» توسط آهنگساز کار به من داده شد و مدتی بعد ترانه سریال شب آفتابی را برایشان گفتم و سرانجام پس از پایان پخش سریال «مسافری از هند» من با آقای جعفری روبهرو شدم و تا قبل از آن اصلا همدیگر را نمیشناختیم. بنابراین رضایت از کار، نقش پررنگتری در تداوم روند همکاری دارد و نمیشود اسمش را لابی گذاشت.
این «از دوردستی بر آتش داشتن» خوب بود یا نه؟
قطعا اگر بیشتر مرتبط باشیم و از نزدیک صحبت کنیم، نتایج بهتری به دست میآید.
چرا ترانههای تیتراژ، تاریخ مصرف محدودی دارند؟
این اتفاق در همه حوزهها رخ داده است و حتی آثار موسیقی ملیمان هم همین حالت را دارند. به نظر میرسد ماندگاری را دوباره باید تعریف کنیم و ببینیم یک اثر چه مدت لازم است دوام بیاورد تا ماندگار نامیده شود، البته در مورد ترانههای تیتراژ هم که مد نظر شماست این وضعیت، عمومیت ندارد و برخی کارهای خود من مثل شب دهم، میوه ممنوعه و مدار صفر درجه و بسیاری از ترانههای دیگر دوستان همکار تقریبا در یادها مانده است.
ترانه مدار صفر درجه واقعا همهگیر بود؟
بله. البته برای خودم هم عجیب است اما فکر میکنم همهگیرترین ترانهای باشد که تاکنون سرودهام.
ابیاتی از آن را در خاطر دارید؟
وقتی گریبان عدم با دست خلقت میدرید
وقتی ابد، چشم تو را پیش از ازل میآفرید
وقتی زمین، ناز تو را در آسمانها میکشید
وقتی عطش، طعم تو را با اشکهایم میچشید
من عاشق چشمت شدم؛ نه ابر بود و نه دلی
چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی
خب برگردیم به عدم ماندگاری ترانهها. این وسط، دیوار چه کسی از همه کوتاهتر است تا تقصیر را به گردنش بیندازیم؟
روزگار (میخندد).
شاعر چطور؟
قطعا شاعر هم یک سهمی دارد. الان تولید خیلی زیاد شده است و مردم کارهای متعددی میشنوند و تعدادی را برای مدت کوتاهی به ذهن میسپارند و بیش از آن که بتوانند زمان زیادی با یک ترانه دمخور باشند، آنقدر کار جدید از رو و زیرزمین به خوردشان داده میشود که موارد قبلی را فراموش میکنند. خیلی وقتها هم کار به سمت مصرفیشدن پیش میرود و در این میان اگر شاعر بخواهد بیش از اندازه به دنبال بازار سطحی جامعه برود و برای خوشایند عوام به برخی حرفهای تکراری و کلیشهای زودفهم و لحظهای بسنده کند و حرفی از زندگی و دیدگاه شخصی و اعتقادیاش نداشته باشد، بیشک از عمق شعر کم میشود و به همان نسبت هم ماندگاریاش .
یعنی شاعر باید خودسرایی کند؟
بله. باید تفکرات خودش را برای خودی که در میان آن جامعه زندگی میکند، بسراید.
جامعه به معنای عام یا خاص؟
بستگی دارد. هم کلیت جامعه را میتواند در نظر بگیرد و هم مخاطب و قشر خاص.
در ترانههایتان پوسته عادتها را شکافتهاید؟
ترانه همواره باید رو به تغییر باشد و همیشه سعی کردهام از تغییرات سریعی که طی زمان در زبانها ایجاد میشود عقب نیفتم، زیرا اگر دیر بجنبیم زمان از ما جلو میافتد حال آن که شاعر باید پیشقراول زبان باشد بخصوص در ترانه که زبان روز جامعه است و حتما باید با همعصران خودش ارتباط برقرار کند.
پس ترانهسرا باید فرزند زمانه خویش باشد و بس؟
باید یکی دو گام جلوتر را ببیند. زیرا بخشی از پیشرفتها و تغییرات زبانی به عهده شاعر است. شاعر از جامعه، زبان و فرهنگ خودش خوراک میگیرد، اما در عین حال باید بتواند بر همان جامعه تاثیرگذار باشد و تعابیر، تصاویر و کلماتی را جا بیندازد. این شاید از اختیارات و حتی وظایف یک شاعر باشد. تکرار مکررات دیگران، هنر نمیآفریند. الان اگر کسی بخواهد مثل حافظ غزل بسراید نه تنها کار مثبت و مفیدی نکرده که وقتش را هم تلف کرده است، زیرا شعر حافظ در نهایت کمال، موجودیت دارد بنابراین هر کس باید بتواند به زبان خودش شعر بگوید.
افشین یداللهی، بیرون از گود ترانههای تلویزیونیاش هم میتوانست سر زبانها باشد؟
قطعا رسانه در شناساندن من به عده بیشتری از مردم بیتاثیر نبوده است، منتها قبل از این که به عرصه تیتراژ سریالها و برنامههای تلویزیونی وارد شوم با خوانندههای مطرح آن زمان مثل خشایار اعتمادی و ... کار کرده بودم.
کلام تیتراژ سریال در مسیر زایندهرود را در ادای دین به زادگاهتان ساختید؟
ساخت این ترانه نیز در جهت تداوم همکاریهای قبلی با آقای فتحی بود و من درباره اصفهان، چیزی در این ترانه نیاوردم که بخواهد ادای دینی صورت پذیرد. البته ترانهای که ابتدا برای این سریال سرودم با موضوع خون ناحق و غرور بود، اما برخی عوامل دست به دست هم داد و بنا به دلایلی اجرا نشد. ترانه «غروبم، مرگ رو دوشم، طلوعم کن تو میتونی» که شنیدید، اولویت دوم ما بود.
احسان خواجهامیری در مسیر زایندهرود همانی شد که شما خواستید؟
اجرایش خوب بود، منتها برخی میگفتند بعضی از کلمات و واژهها را واضح نمیشنویم و متوجه نمیشویم.
هنگامی که ترانهتان به اصطلاح میگیرد و شنیده میشود به خودتان میگویید «اگر منم، عجب منم!»؟
سهم همه عوامل در موفقیت یک کار، مهم است ولی بعضی وقتها ممکن است هر کسی سهم بیشتری برای خودش در نظر بگیرد.
شما سهم ویژهای برای خودتان قائلید؟
نه. من معتقدم همه سهم دارند منتها گاهی وقتها قضایا طور دیگری جلوه داده میشود. وقتی برخی برههها طی شد و برخی همکاریها و حمایتها صورت پذیرفت و هر کس در شغل خودش موفق شد، بعضی دچار فراموشی میشوند. متاسفانه گاهی دوستان در مصاحبههایی که دارند، همه چیز را به خودشان منتسب میکنند، گویی همه کارها را آنها انجام دادهاند. یادشان میرود ماجرا چه بوده است.
چقدر با آهنگساز و خواننده آثارتان همراه میشوید و دریافتهای مشترک از هنر یکدیگر دارید؟
بهترین حالت این است که بتوانیم حرف هم را بفهمیم، باهم تعامل داشته باشیم و یکدیگر را درک کنیم. این همفکری و نزدیکی دیدگاه، رمز موفقیت ماست. من همیشه با موسیقی همراه بودهام و با این حوزه ناآشنا نیستم، ضمن این که سر ضبط بسیاری از ترانههایم حضور مییابم و نظراتم را ارائه میکنم. درباره خوانندگی هم اولین تجربهام در سریال (پاتوق) که از سیمای خانواده پخش میشد، شکل گرفت. ترانه این مجموعه را من سروده بودم و هنگامی که با امید کرامتی (آهنگساز) صحبت میکردیم چه کسی برای اجرای این ترانه مناسب است،وی پیشنهاد کرد که خودت این ترانه را بخوان. ظاهرا جایی چیزی از من شنیده بود و یک ارزیابی ضمنی از صدایم داشت. خلاصه گفتم هنوز تصمیمی برای خوانندگی ندارم، اما اصرار کرد و یک بار آزمایشی خواندم و کارگردان و تهیهکننده هم رضایتشان را ابراز کردند. لذا هر دو حوزه را مستقیم تجربه کردهام.
برای ادامه خوانندگی، وسوسه نشدید؟
دوستان بعد از شنیدن آن کار و یکی دو زمزمه دیگر، خیلی تشویق کردند که ادامه بدهم و ممکن است این کار را بکنم.
روزگار شما که با ترانه و روانپزشکی گره خورده است، دیگر از جان خوانندگی چه میخواهید؟
خیلی وقتها ممکن است آدمها تکلیف خودشان را ندانند که قرار است چه مسیری را دنبال کنند. من هم احیانا اگر روزی بخواهم بخوانم قطعا سراغ اشعار و ترانههایی که دوستشان دارم، میروم، وگرنه لزوما نمیخواهم به دنبال کارهای معمولی که زیاد میشنویم، باشم بنابراین اگر هم خواننده شوم برای این است که آن کارها به اجرا برسد و شنیده شود. دوست دارم کارهایم متفاوتتر بوده و حتی مخاطب خاص داشته باشد.
این کارهای متفاوت و خاص از سرودههای خودتان خواهد بود؟
بله. احتمالا برای آلبوم اول اینگونه خواهد بود، ولی اگر این روال ادامه پیدا کند، قطعا از کارهای دیگران هم استفاده میکنم.
ممکن است از این به بعد، ترانههایتان را تنها به حنجره خودتان بسپارید؟
بعید میدانم، زیرا من ترانه و اشعار مختلفی دارم که ممکن است بعضی از آنها مناسب آن فضای خاص و متفاوتی که در خوانندگی مد نظر دارم، نباشد.
انگار اهل ماندگار کردن ترانههایتان در باغ کاغذی کتاب نیستید؟
چون بسیاری از ترانههایم اجرا و شنیده شدهاند به فکر جمعآوریشان در قالب کتاب نبودهام و در این زمینه کمی کوتاهی و سهلانگاری کردهام. سعی میکنم در اولین فرصت این کار را انجام دهم، البته به صورت پراکنده هم روی برخی سایتها و وبلاگها موجود است.
وبلاگ شخصی ندارید؟
خیر، دوستان، وبلاگی را به اسم من راهاندازی کردهاند، اما مدتهاست به روز نشده است.
دلمان هوای آخرین ترانه منتشر نشدهتان را کرده است.
همان ترانهای که به طور مستقیم با موضوع سریال در مسیر زایندهرود مرتبط بود و اجرا نشد را میخوانم:
تو که فکر میکنی دنیا تو دستاته، خودت تو دست دنیایی، نمیدونی
خیال کردی جهان تا هست تو هستی، جهان میمونه اما تو نمیمونی
تو که فکر میکنی رنگینتره خونت از اونا که خدای تو خداشونه
خدا رو چی تصور کردی؟ چی دیدی؟ خیال کردی دعاشونو نمیخونه؟
اگر خونی به ناحق ریخت یا اشکی، نمیخشکه، نمیمیره، غزل میشه
غرور و ظلم و بیرحمی یه روز، آخر نه با کینه، فقط با عشق حل میشه
دعا کن بار خونو از رو دوش تو خدا، امروز با اشکات برداره
که فردا از چشایی که رو حق بستی، همین خونه که جای اشک میباره
شیما و میلاد کریمی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم