جایزه

کد خبر: ۳۵۳۲۶۵

علی با خودش فکر می‌کرد که خیلی خوب خوانده و لیاقت اول شدن را دارد برای همین وقتی به خانه رفت همه ماجرا را برای پدرش تعریف کرد و قرار شد که فرداشب همراه او به مسجد برود.

روز بعد موقع اذان مغرب همه بچه‌های شرکت‌کننده با پدرانشان در مسجد حاضر بودند. نماز و دعا که تمام شد، مسوول برگزاری مسابقه پشت میزی که جوایز کادو شده روی آن بود، رفت و گفت: دوستان عزیز توجه کنید همان‌طور که گفته بودیم امشب مراسم اهدای جوایز را داریم، البته همه بچه‌ها خوب بودند و خوب قرآن خواندند، ولی ما فقط به 3 نفر می‌توانیم جایزه بدهیم و حالا با اجازه شما اسامی را اعلام می‌کنم.

همه بچه‌ها یواشکی همدیگر را نگاه می‌کردند و معلوم بود که دلشان می‌خواهد جایزه بگیرند، اما علی مطمئن بود اولین اسمی که خوانده می‌شود نام اوست.

ـ نفر اول آقای حسین...

علی باورش نمی‌شد که نام یک نفر دیگر را خوانده باشند، به پدرش نگاه کرد و سرش را پایین انداخت اما بابا فقط لبخند زد.

با خودش گفت که کاشکی به بابام نگفته بودم اول می‌شوم، خیلی بد شد.

حالا امیدوار بود که نفر دوم بشود همه حواسش را جمع کرد تا ببیند حاج‌آقا نام چه کسی را می‌خواند. وقتی نام نفر دوم اعلام شد از تعجب خشکش زد، اسم او نبود، خیلی خجالت کشید و دیگر حتی روی
نگاه کردن به بابا را نداشت، اما پدرش دستی به سر او کشید و گفت: طوری نیست پسرم، مسابقه همینه مهم اینه که شما قرآن را خوب یاد گرفتی.

دلش می‌خواست از آنجا برود اما هنوز کمی امید داشت با خودش گفت: «خدایا کمک کن، به خاطر بابام، کمک کن تا سوم بشم!»

بعد از صلواتی که برای نفر دوم فرستادن همه منتظر شنیدن سومین نام شدند.

علی سرش را پایین گرفت و دست‌هایش را روی گوش‌هایش گذاشت، نمی‌خواست چیزی بشنود.

ـ نفر سوم آقای علی...

علی نمی‌شنید! بابا به او نگاه کرد و حالت علی را که دید خنده‌اش گرفت و آرام به پشت او زد و دستانش را از روی گوش‌هایش برداشت و گفت: علی جان، اسمتو خوند سوم شدی.

علی با تعجب پرسید: راست می‌گی بابا!

ـ بله که راست می‌گم، بلند شو برو.

مسوول مسابقه با لبخند گفت: مثل این‌که علی آقا جایزشو نمی‌خواد!

علی بازم به بابا نگاه کرد و شادی را در چشمانش دید و از ته دل خدا را شکر کرد و بسرعت خودش را به میز رساند تا جایزه‌اش را بگیرد.

رضا بداقی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها