در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مادر بزرگ هم همیشه میگفت: به عشق شماها اینا رو پاک میکنم؛ میذارم تو آب یخ و بعدش هم تو پارچه آبشونو میگیرم.
و بعد هم ترجیع بند همیشگی حرفهای خوردنیش که: نوش جونت مادر جون.
اما تقصیر دیوارها؛ او همیشه میگفت: وقتی که تنهایی و میشینی هی به دور و برت نگاه میکنی، انگار دیوارای خونه میخوان بخورنت؛ یهو هوا برت میداره که دارن به هم و به تو نزدیک میشن و دلت هری میریزه پایین...
اینها را میگفت، اگر گوشی برای شنیدن مییافت؛ زبانی برای هم کلامی و چشمهایی که چشمهایش را به آنها بدوزد.
این شد که از خانه زد بیرون؛ در چوبی را به هم زد طوری که حلقه دقالباب، بلند شد و خورد روی آهن کوبیده بر چوب؛ مثل این که کسی یک بار آرام در زده باشد.
کمر راست کرد و چادرش را کشید بالاتر و به قدمهایش افزود. از کوچه باریک گذشت؛ پیچید توی خیابان که همیشه پر از ماشین بود و صدای بوق ماشینها و داد و قال مردم.
رفت طرف پارک کوچک نزدیک خانه و زیر لب دعا کرد سبزی فروش دورهگردی که سبزیهای دستهای میفروخت، هنوز بار داشته باشد.
وقتی برگشت و اینبار از خیابان پیچید داخل کوچه، به انگشتان دست راستش 3 کیسه آویخته بودند که مانند 3 شاخه نازک، در باد تکان میخوردند.
در یکی 7 دسته سبزی تازه بود؛ تره، ترخون، شاهی، تربچه، پیازچه و طبق معمول، 2 دسته ریحون. جعفری، گشنیز، تره و اسفناج هم توی کیسه دیگری بود که یک بسته کشک، سنگینترش میکرد.
در کیسه سوم هم انگار دانههای درشت و زرد قطره طلا از سر و کول هم بالا میرفتند.
یک نان سنگک کنجدی هم با لبه چادر مشکی توی انگشتهای دست چپش بود.
در آشپزخانه، کیسهها را که گذاشت روی کابینت، سفرهای باز کرد و نان را در آن تکهتکه کرد؛ تکههای نان را داخل 2 کیسه کوچک جای داد و گذاشتشان داخل جا یخی یخچال.
هنوز نگذاشته بود فریزر در آشپزخانهاش بیاید.
میگفت: فریزر زن رو تنبل میکنه و غذاهارو بیمزه! این هم از عقاید ویژه بیبی بود.
اسمش در شناسنامه قمر بود؛ در شناسنامهای که صبح هفدهم مهرماه 1317 صادر و نوشته شده بود، اما صدایش میکردند بیبی؛ خودش هم نمیدانست کی و چه وقت برای اولین بار به این نام صدایش کرده که حالا همه میگویند بیبی. سفره را جمع کرد و آورد کنار تک درخت باغچه تکاندش تا گنجشکها هم سهمی از آن داشته باشند.
صدای اذان از مناره، پخش شد داخل حیاط.
بیبی کنار شیرآب نشست و وضو گرفت، گلویش خشک شده بود؛ امسال روزهای ماه رمضان بلندتر بود و گرمتر؛ هنوز تا افطار 7 ساعتی مانده بود.
چادر نماز سفیدش را که از روی سجاده برداشت، یاد علی افتاد که آن را از مشهد برایش آورده بود. به یاد او هم بساط آش را تدارک دیده بود. نمیدانست به دلش افتاده بود یا دلش خواسته بود که امروز بیایند؛ دختر و داماد و نوههایش یا هر کس دیگری که حلقه را بر در بکوبد.
نماز را خواند و قرآنش را. سجاده را طبق معمول مرتب و منظم تا کرد و گذاشت داخل کشو.
چرتی زد و باز هم خواب بچهها را دید؛ دوباره کوچک شده بودند و دنبال هم میکردند؛ صدای خندهشان را شنید که میپیچید توی شاخههای
تک درخت حیاط و با صدای جیکجیک گنجشکها قاطی میشد.
از جایش پرید؛ باز هم آن دل نازک هُری ریخت پایین؛ چشم گرداند و فهمید خواب دیده است.
بلند شد، وضویی تازه کرد و رفت سراغ آش؛ این هم یکی دیگر از خلقیات بیبی بود که افطاری را بیوضو آماده نمیکرد.
هر چه غروب آفتاب نزدیکتر میشد، دل نازک بیبی دگرگونتر میشد. خودش میگفت: این طور وقتا انگار تو دلم رخت میشورن!
بالاخره تیکتیک ساعت را شنید؛ اسماء خدای مهربان را و طنین ربنا دلش را آرام کرد.
سر از پنجره آشپزخانه بیرون برد؛ گوش تیز کرد؛ اما کسی در نمیزد؛ زنگ هم خاموش بود.
فقط صدای مؤذن بود که بر گوش مینشست؛ وضویی تازه کرد و سر سجاده نشست؛ نفسش که آرام گرفت، بلند شد، صدای زنگ تلفن در خانه خالی پیچید!
باز هم دلش هُری ریخت پایین؛ گوشی را برداشت؛ دخترش بود.
گفت: مامان خیلی دلم هواتونو کرده بود؛ میخواستم بیام اونجا ولی تا حالا صبر کردم، مسعود هنوز نیومده، امروز هم خیلی کار داشته.
بیبی گفت: خوب خودتون بیاین؛ آقا مسعود هم میاد اینجا. آش و لوبیا پلو هم حاضره.
دختر گفت: وای، بازم پاشدی و افطاری درست کردی؟ مگه ما گفته بودیم میایم؟
ـ نه مادر، نگفته بودین؛ به دلم افتاده بود؛ امروز میاین؟
ـ نه مامان نمیشه؛ علی هم درگیر درسای ترم تابستونیشه. نمیتونه بیاد. محمد هم افطار خونه دوستش دعوت بود. میدونی که زندگیا دیگه مثل قدیم نیست؛ رفت و اومدا سخت شده.
ـ میدونم مادر؛ باشه. شما شاد باشین و سلامت، منم خوبم.
بعد از رد و بدل شدن چند جمله دیگر، باز هم سکوت در خانه بیبی پر شد.
بیبی روی سجاده ایستاد؛ با گوشه چادر نماز سفیدش که بوی مشهد را میداد، اشکش را پاک کرد و دستانش را بالا گرفت و برای سلامت بچهها دعا کرد.
کورش اسعدیبیگی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: