در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
هرگز احساسی را که در دوران کودکیام به او داشتم از یاد نمیبرم.
سرکوفتهای مادر و پدرم پایانی برایش وجود نداشت و من که دختر کوچکترشان بودم به جای این که راهی برای آرامش در خانه پیدا کنم همه دوران مدرسهام را در کنار دوستانم میگذراندم، چون بین آنها اثری از بریانا و کارهای فوقالعادهاش نبود و مجبور نمیشدم مدام از خودم در برابر او دفاع کنم.
بریانا از بچگی برایم دشمنی بود که باید با او مقابله میکردم؛ دشمنی که انگار علاقهای هم به خواهر کوچکترش نداشت.» چلسی رولینگ دختر 25سالهای است که به اتهام سرقت از آپارتمان مجلل خواهر بزرگترش، بریانا دستگیر و دادگاهی شده است.
این دختر جوان که به مواد مخدر اعتیاد دارد، متهم است که با همدستی یکی از دوستانش وارد خانه خواهر بزرگتر خود شده و اشیای قیمتی و جواهرات بریانا را که دستکم 50 هزار دلار قیمت داشته دزدیده و به فروش رسانده است.
ماموران پلیس به محض تکمیل شدن پرونده این سرقت عجیب که در آپارتمان محل سکونت بریانا بیسابقه بود، در اولین قدم خواهر او را دستگیر کردند که از روی تحقیقات متوجه شده بودند او سالهاست با خانوادهاش ارتباط کمی دارد و از زمانی که به موادمخدر آلوده شده، دچار مشکلات مادی زیادی است که هر عملی را از او امکانپذیر میسازد. چلسی به محض دستگیر شدن اعتراف کرد که بعد از چند هفته برنامهریزی برای ورود به خانه خواهرش نقشه سرقت را طراحی و اجرا کرده است؛ نقشهای که گرچه موفق بود اما خیلی زود سبب دستگیری او و همدستش شد و آنها را راهی دادگاه کرد. «من از بریانا چیزی کم نداشتم.
میدانستم که من هم مثل هر دختر دیگری دارای خصوصیات خوب و دوستداشتنی هستم که میتواند اطرافیانم را به من جذب کند اما وجود او همه چیز را خراب میکرد.
انگار همیشه در سایهاش قرار داشتم و کسی نبود که مرا ببیند. مادرم تمام وقتش را برای دختر بزرگترش اختصاص میداد و به من که میرسید، مدام یا خسته بود یا از بیتوجهیهای من کلافه شده بود.
هرچه بیشتر به دنبال توجه میگشتم، کمتر آن را در خانهمان پیدا میکردم. زمان که میگذشت به جای آن که با بزرگتر شدنمان اوضاع بهتر شود، بدتر میشد. بریانا به محض پایان دوران دبیرستانش با نمرات بالایی که داشت، توانست در یک دانشگاه معتبر نیویورک پذیرش بگیرد و من که مثل همیشه در درس خواندن مشکل داشتم باز هم سرکوفت میخوردم.
همه تلاشم را میکردم تا کمی شبیه به او باشم اما بیفایده بود. در دوران دبیرستان با چند دختر آشنا شدم که آنها هم از خانوادههایی بودند که توجه زیادی به فرزندانشان نداشتند، بنابراین خیلی زود با همگیشان دوست شدم.
این دوستیهای صمیمانه باعث شد تا بیش از پیش از درس عقب بمانم و به خودم که آمدم آنقدر از لحاظ درسی ضعیف شده بودم که راهی برای ورودم به یک دانشگاه معتبر وجود نداشت.
با این حال پدرم همه سعیاش را کرد تا با پرداخت شهریه سنگینتر وارد دانشگاه بشوم تا به یک آیندهای شبیه خواهرم که برای خودش وکیلی خبره شده بود، دست پیدا کنم اما این کار هم بیفایده بود.
من اصلا اهل درس خواندن نبودم و شرایط طوری برایم فراهم شده بود که طی سالها نوجوانیام همه چیز را بر پیشرفت کردن از لحاظ علمی ارجح میدانستم.
در همان چند ماه اول که وارد دانشگاه شدم باز هم با افرادی رفت و آمد کردم که اهل درس و پیشرفت نبودند و این بود که خیلی زود به خاطر کم بودن نمرات و حاضر نشدن سر کلاسها اخراج شدم. در حالی که احساس میکردم از مسوولیت بزرگی که هرگز علاقهای به اجرا کردن آن نداشتم، خلاصی پیدا کردهام اما میدانستم که پدر و مادرم بار دیگر مرا بشدت سرزنش خواهند کرد، بریانا با تمام کردن درسش ماههای اول وکالت را میگذراند و هر لحظه که میگذشت، اخبار بهتری را از پیشرفتش به پدر و مادرم منتقل میکرد.
از همه جالبتر رابطهاش با من بود که با وجود آن که میدانست چقدر از سوی والدینمان به خاطر او تحت فشار هستم، مدام میکوشید با من با محبت رفتار کند و مرا خواهر کوچکتر جذابش میدانست.
حرفهایش را باور نمیکردم، چون تصورم این بود که اگر او واقعا مرا از ته دل دوست داشت، میتوانست جلوی پدر و مادرم بایستد و به آنها بگوید که تا این حد مرا زجر ندهند وبا رفتارهایشان سبب کوچک شدنم نشوند. وقتی که بعد از چندین ماه یک بار بریانا را در خیابان دیدم از دیدنش جا خوردم.
او سوار یک خودروی آخرین مدل بود و همراه مردی که میدانستم همسرش است، وارد یک رستوران بسیار شیک شد.
طبق معمول به خاطر دعواهایی که مدام با خانوادهام داشتم در مراسم ازدواجش شرکت نکرده بودم و حتی جواب تلفنهایش را هم نمیدادم. میدانستم که با گذشت زمان موفقیتهایی که به آنها دست پیدا کرده، چند برابر شده و دیدنش در حالی که نشان میداد واقعا از لحاظ عقلی و ذکاوت از من بالاتر است، حالم را بد میکرد.
از سوی دیگر به هروئین اعتیاد پیدا کرده بودم و طرد شدنم از خانه برایم کافی بود که کوچکترین ارتباطی با اعضای خانوادهام نداشته باشم.
خبر ازدواج بریانا را خودش که به سختی مرا در منزل یکی از دوستانم پیدا کرد به من داد و از من خواست که حتما در مراسمش شرکت کنم.
او میگفت هرگز زمانی نشده که تصور کند من از او کمتر هستم یا حتی ذرهای هوش و داناییام از او کمتر است.
حرفهایش گرچه به نظرم زیبا میآمد اما برای شنیدن آنها دیگر دیر شده بود.
این حرفها همانهایی بودند که در اوج دوران نوجوانی که والدینم مرا حقیر و خوار میکردند، احتیاج داشتم بشنوم اما هرگز از آنها حرفی به میان نیامد و من با احساس حقارت بزرگ شدم.
بریانا میدانست که به دام اعتیاد گرفتارم و به من گفت که همه سعیاش را میکند تا در بهترین کلینیکها بستری شوم و از شر این ماده مرگبار نجات پیدا کنم.
اما حرفهایش برایم بیمعنی بود. نمیدانستم که اگر دست از اعتیاد بردارم، دیگر چه نکتهای در زندگیام باقی میماند که بخواهم به خاطرش زندگی کنم. انگار تنها هدفم در زندگی 25 سالهام این بود که روز را به شب برسانم و از هر راهی که شده پولی به دست بیاورم که خرج خرید هروئین بکنم. در مراسمش شرکت نکردم و آخرین بار او را در رستوران دیدم.
جلو رفتم و با همسرش سلام و احوالپرسی کردم. از نگاههای شوهرش مشخص بود که همه چیز را درباره من میداند. میدانست که بشدت معتادم و از خانواده طرد شدهام اما باز هم بریانا با مهربانی هرچه تمامتر با من برخورد کرد.
او نشانی خانهاش را به من داد و گفت هر لحظه که به او احتیاج داشتم، میتوانم به آنجا بروم و از او کمک بگیرم. چند ماه بعد وقتی از بیپولی شدید راه فراری برایم نمانده بود به فکر خانهاش افتادم.
دوستی داشتم که در باز کردن انواع قفلها استاد بود و دهها بار به جرم سرقت زندانی شده بود، بنابراین وارد خانه خواهرم شدم، گرچه همه چیز آن خانه برایم تحسینبرانگیز بود اما دزدی کردم، آن هم از خانه خواهر خودم و اکنون شرمندهام.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: