پایان زندگی‌مان تاریکی بود

«من زندگی زناشویی را خیلی زود شروع کردم. به گذشته‌ام که نگاه می‌کنم متوجه می‌شوم همه ایرادهایی که والدین من و همسرم به زندگی و ازدواج ما داشتند، درست بود و اگر همان زمان به آنها اهمیت می‌دادیم و فکر می‌کردیم دچار چنین عاقبت تلخی نمی‌شدیم.
کد خبر: ۳۴۱۷۶۰

وقتی در 20 سالگی ازدواج کردم، تصور می‌کردم که از همه دوستانم و حتی برادر بزرگ‌ترم، زرنگ‌تر و باهوش‌ترم که توانسته‌ام چنین تصمیم بزرگی برای زندگی‌ام بگیرم و روی حرفم هم بایستم. نمی‌دانستم که این کار جز مشکلات پی در پی هیچ سود دیگری برایم نخواهد داشت. زندگی 5/2 ساله من و همسرم که 2 سال هم از خودم کوچک‌تر بود تجربه تلخی است که طعم گزنده آن را هرگز فراموش نخواهم کرد. خاطراتی که می‌دانم تا پایان عمر همراه من خواهند بود.»

لی ملدون، جوان 23 ساله‌ای است که با اعتراف به قتل فرزند 2 ساله‌اش اسکیلار، راهی دادگاه شده است. این پدر بی‌رحم متهم شده که با همدستی همسر 21 ساله‌اش دخترشان را به خاطر اختلالات روانی و مغزی‌اش با ضربات مرگبار یک چوب بلند از پا درآورده و سپس به بیمارستان منتقل کرده‌اند. داستان غم‌انگیز مرگ این دختربچه که توسط پزشکان به پلیس اطلاع داده شد از حدود 6 ماه قبل توسط ماموران پیگیری می‌شود و با وجود مدارک کافی و حتی اعتراف متهم جای شکی نیست که والدین این دختربچه قاتلان او هستند و به همین اتهام باید دادگاهی شوند.

«من با همسرم بریانا در دبیرستان آشنا شدم. اوایل ارتباط خوبی با او نداشتم چون احساس می‌کردم سعی دارد از آنچه سن واقعی‌اش است، خودش را عاقل‌تر جلوه بدهد و از سادگی‌ من سوءاستفاده کند، اما کم‌کم نظرم نسبت به او تغییر کرد. با گذشت زمان به او علاقه‌مند شدم تا سرانجام کار به جایی رسید که تصمیم به ازدواج گرفتیم و هر دو می‌دانستیم که این کار یک دیوانگی بزرگ است چون در سن و سالی که ما داشتیم کمتر پیدا می‌شدند افرادی که بخواهند زیر بار مسوولیت سنگین زندگی مشترک بروند، اما من تصمیم خودم را گرفته بودم و می‌دانستم که بریانا هم تا آخر خط همراه من می‌آید. او تنها با مادرش زندگی می‌‌کرد و ارتباط بسیار کم و سردی با او داشت که سبب می‌شد حرف شنوی زیادی از او نداشته باشد. از سوی دیگر من هم در تمام دوران نوجوانی‌ام پسری پر آزار و با مشکل بودم که والدینم همواره از کارهایم در رنج و عذاب بودند و هر بار سر هر مساله‌ای به من سرکوفت برادر بزرگ‌ترم را می‌زدند که درسخوان بود و توانسته بود با نمرات بالایی که داشت در دوران دبیرستان و حتی دانشگاهش بسیار موفق ظاهر شود. احساس کوچک بودن در مقابل برادری که به گفته مادرم با وجود تنها 2 سال اختلاف سنی‌مان بسیار فهمیده‌‌تر و عاقل‌تر از من نشان می‌داد، باعث شده بود که احساس لجبازی در من روز به روز بیشتر شود و با هر مخالفت جدی‌تر والدینم تصمیم خودم را برای ازدواج با بریانا محکم‌تر‌ کنم. کشمکش‌ها و دعواهای زیاد خانوادگی میان ما و مادر همسرم بالاخره به جایی نرسید و من به آنچه که در نظر داشتم، دست پیدا کردم و مراسم ازدواجمان برگزار شد. تنها 3 ماه بعد بود که متوجه شدم همسرم باردار است و زندگی کوچکی که تصورات واهی از آن داشتم، شکل جدی‌تری به خودش می‌گرفت با این حال همه چیز هنوز برایم به شکل یک بازی کودکانه بود.»

ملدون در صورت گناهکار شناخته شدن به حبس ابد محکوم خواهد شد. همسر او بریانا نیز که از کرده‌اش بسیار پشیمان است به اتهام همدستی در قتل و آزار کودکش به دست‌کم 30 سال حبس بدون امکان تخفیف مجازات محکوم خواهد شد که دادگاه او پس از همسرش به طور رسمی آغاز به کار می‌کند. برای این زوج جوان که تنها 5‌/‌2 سال از ازدواجشان می‌گذرد، مرگ بی‌رحمانه کودکشان تیره‌ترین نقطه عطف در زندگی‌شان خواهد بود که لکه ننگ آن تا پایان عمر همراهشان خواهد ماند؛‌ ننگ کشتن کودک بی‌گناهی که به خاطر نوشیدن الکل و کشیدن مواد مخدر توسط مادرش هنگام بارداری دچار مشکلات مغزی و رفتاری شده بود.

«وقتی که فهمیدم قرار است پدر شوم نمی‌دانستم خوشحال باشم یا ناراحت. انگار گیج شده بودم و حتی قدرت تشخیص خوب و بد را هم از دست داده بودم. پدر و مادرم که از لحاظ مالی مجبور بودند تا حدودی ما را تامین کنند از این موضوع شگفت‌زده شدند و در عین حال ناراحت بودند. مادرم مدام می‌گفت با شرایط زندگی ما داشتن فرزند اشتباه است و باید از قبل برای حضور یک فرد دیگر در زندگی‌مان برنامه‌ریزی می‌کردیم، اما به هر حال این اتفاق رخ داده بود و باید برای دیدن نوزادی که هرگز فکرش را هم نکرده بودم خودمان را آماده می‌کردیم. می‌دانستم که بریانا از سال‌ها قبل گاهی از مواد مخدر به طور تفریحی استفاده می‌کند و در هر مهمانی کوچکی که دعوت می‌شدیم مشروبات الکلی می‌نوشد، اما فکر نمی‌کردم آنقدر نادان باشد که حتی زمانی که فهمیده بود باردار است به این کارهای ناشایست خودش ادامه بدهد. دوران بارداری او در حالی که من تمام مدت را در یک عکاسی به عنوان شاگرد مشغول به کار بودم، گذشت و نفهمیدم در غیاب من همسرم مدام از مواد مخدر استفاده می‌کرده است. اثر این مواد و قرص‌های مسکنی که بی‌دلیل از آن استفاده می‌کرد بالاخره تاثیر خودش را گذاشت و چند ماه پس از تولد اسکیلار دخترمان بود که فهمیدیم دچار مشکلاتی است که همه آنها از کوتاهی مادرش ناشی می‌شود. من همسرم را دوست داشتم و حاضر نبودم به هیچ عنوان او را از دست بدهم و به همین خاطر وقتی می‌دیدم از کاری که کرده ابراز پشیمانی و ندامت می‌کند او را بخشیدم. با آن که دخترم را می‌دیدم که اصلا حالات بچه‌هایی را که در خیابان رفت و آمد داشتند ندارد، اما با این حال چشمانم را می‌بستم و سعی می‌کردم ‌بریانا را مقصر ندانم، اما برای والدینمان این طرز فکر ممکن نبود. پدر و مادرم به محض این که متوجه شدند کوتاهی و بی‌فکری من و همسرم سبب بروز مشکلات جدی در فرزندمان شده، ما را طرد کردند و این آغاز مشکلات بزرگ‌ترمان بود. مشکلاتی که از پس آنها برنیامدیم و سرانجام راهی را طی کردیم که آخر آن ظلمت و تاریکی بود.»

لی و همسرش بریانا با وجود طرد شدن از خانواده راهی جز ایستادن روی پاهای خودشان نداشتند. گرچه پدر و مادر لی همچنان کمک‌های مالی خودشان را می‌فرستادند، اما بزرگ کردن کودکی که حالت عادی هم نداشت برای 2 جوان خام و بی‌تجربه کار آسانی نبود. بریانا که از بچه‌داری چیزی نمی‌دانست از همان چند ماه اول، فرزندش را به مهدکودک سپرد تا به کارهای روزانه‌اش رسیدگی کند، اما باز پس از پایان ساعت مهدکودک، این لی و همسرش بودند که باید از دخترشان نگهداری می‌کردند. اسکیلار هرچه بزرگ‌تر می‌شد رفتارهای عجیب‌تر و غیرقابل کنترل‌تری از خودش نشان می‌داد که برای والدینش تازه بودند. لی روز به روز بیشتر از قبل کنترلش را روی رفتار و اعصابش از دست می‌داد و تازه می‌فهمید همان‌طور که به او توصیه کرده بودند، زندگی زناشویی اصلا کار آسانی نیست که براحتی از پس آن بربیاید. دوران عصبی لی و همسرش بریانا که رو به مواد مخدر آورده بودند، کار را به جایی رساند که در یک حرکت بی‌رحمانه با ضربات یک چوب سنگین دخترشان را از پا درآوردند و قصه تلخ زندگیشان را به پایان رساندند.

«دلم برای دخترم تنگ شده. هرچند که می‌دانم زندگی کردنش با ما هرگز سرانجام خوشی برایش نداشت.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها