در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
خب من فکر کنم که شدهام. چون چند وقتی است که احساس میکنم به کسی دلبسته شدهام. او همکلاسی دانشگاهم است و تا به حال چند باری با هم در حد جزوه گرفتن و جزوه دادن همکلام شدهایم، اما راستش را بخواهید من جرات ندارم احساس خودم را بروز بدهم. من سال سوم دانشگاه هستم و از همان سال اول او را میشناسم. از همان اوایل هم از او خوشم میآمد ولی حالا تقریبا یک سالی هست که به این نتیجه رسیدهام او همان کسی است که میخواهم. لابد میپرسید چطوری؟ خب باید بگویم او یک جورهایی با همه فرق میکند. هیچ وقت خودش را درگیر حاشیهها نکرد. هیچ وقت کاری نکرد که کسی احساس کند میتواند به حریم شخصیاش نزدیک شود. سرش به کار خودش است و خیلی اهل معاشرت نیست ولی از بین آدمهایی که برای معاشرت انتخاب کرده میتوان فهمید چه جور آدمی است. من خودم خیلی درسخوان نیستم ولی او درسش هم خوب است و معلوم است که برای زندگیاش هدف دارد. من قبل از این که به دانشگاه بیایم سربازی رفتهام. از نظر مالی هم میتوانم بگویم چندان مشکلی ندارم چون در یکی از مغازههای پدرم کار میکنم و تقریبا شرایط ازدواج را دارم. به خاطر همین به خیلیها برخوردهام که میتوانستند گزینه خوبی برای ازدواج باشند، اما راستش را بخواهید هیچ کدام مرا به این نتیجه که میتوانم انتخابشان کنم نرساندهاند. تنها کسی که فکر نمیکردم یک روزی بخواهم انتخابش کنم او بود. اوایل فکر میکردم این احساس یک احساس زودگذر است و خیلی نباید جدیاش گرفت، اما هر قدر ندیدهاش میگرفتم بدتر میشد. یعنی یک جورهایی برایم موضوع خیلی جدی شده و هر روز که میگذرد میبینم جدیتر هم شده است تا حدی که با خواهرم هم دربارهاش صحبت کردم، اما میترسم پاپیش بگذارم. میترسم بروم جلو و بعد ببینم با تصورات ذهنی من فرق میکند و از آن بدتر میترسم بروم جلو و جواب رد بشنوم. اصلا نمیدانم چه کار باید بکنم. البته راستش را بخواهید خیلی آدم بیدست و پایی در این جور موارد نبودهام، اما این یکی فرق میکند. اصلا وقتی میبینمش نمیدانم چه باید بگویم. حرفهایم یادم میرود و به لکنت میافتم. از خودم خجالت میکشم. خواهرم گفته حاضر است بیاید دانشگاه و با او حرف بزند ولی من دلم میخواست جور دیگری با هم آشنا میشدیم. دلم میخواست لااقل یک مدتی این فرصت را داشتیم که همدیگر را محک بزنیم و ببینیم اصلا به درد هم میخوریم یا نه. ولی فکر نکنم او چندان با این کار موافق باشد.
غرور چیز وحشتناکی است. این غرور مرا نابود کرده. بعضی وقتها به خودم میگویم حاضرم تا آخر عمر این احساس را مخفی کنم، اما غرورم را به خطر نیندازم. اصلا نمیدانم چه باید بکنم. اگر میتوانید کمکم کنید.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: