خانه بروبچه‌ها

باعث مشکلات من کیه؟

کد خبر: ۳۳۸۷۴۸

اگرچه چندین ساله خودم رو با انواع و اقسام قرص‌ها درمان می‌کنم، اگرچه اشباع شده‌م از اونا، ولی بازم می‌گم: اگر تونستی، نه از طریق بازی با کلمات، با تمام اعتقاداتی که داری، با تمام تجربه‌هایی که داری، برام معنی کن اینا رو. تو که چند تا پیرهن بیشتر از من پاره کردی توی این زمونه، تو بگو، چطوری این معادله چند مجهولی رو حلش کنم؟ چه جوری غبار خستگی‌های این تن له شده زیر آوار زندگی رو پاک کنم؟

(...متن بالا رو تو اوج عصبانیت نوشته بودم... بعد از گذشت چند روز که آرومتر شده بودم، وقتی فکر کردم، دیدم چرا؟ چرا باید به شما این حرفها رو بزنم؟ تقصیر شما چیه؟ مگه شما باعث این مشکلات شدی؟ به هر حال همین که هستی و داری با حرفات بهمون راه و رسم یه زندگی خوب را یاد می‌دی خودش کلیه. از این‌که نمی‌تونم اون‌جور که می‌خوام زندگی کنم خیلی ناراحتم و همیشه سر دیگران خالی می‌کنم. بابت خوندن نوشته قبلی و نظرت هم ممنون...)

بدون نام

تکرار، تکرار، تکرار... اِممممم... تعریفش چی می‌شد آخه؟... عجیبه‌هااااا! هر شماره دارم باهاش دست و پنجه نرم می‌کنمااااا...! اِوا...! آااااهااااا... گمونم یعنی وقتی هی با حروف توپُر داد می‌زنی ایمیلهای «فارگلیسی خونده نمی‌شه» یا «تهِ نوشته‌هاتون اسمتون رو بنویسین»، باز یه عااااالم آدم ایمیل پینگلیش می‌فرستن و نامه «بدون نام»!... آها... شایدم یعنی «شونصد بااااار» تکرار کنی اگه «نمی‌تونین» اون‌جور که «می‌خواین» زندگی کنین، بهتره بدونین «دانستن، توانستنه»، به جای پژمرده کردن قلباتون «نگاهتون رو عوض کنین»، به جای مقصر دونستن دیگران «اول خودتونو اصلاح کنین»... اگه می‌بینین تو برگه امتحانی زندگیتون هر کاری می‌کنین جواب دو دوتاتون خیلی «سه» می‌شه، اگه معادله‌ای براتون «ناشناخته» و غیر قابل حله، یا صورت مساله یا راه حلش غلطه. چقدر تکرار کرده‌م «منطق» معیار خوبیه واسه «آگاهی» از صحت و سقم صورت مساله و راه حلش؟ چقدر گفته‌م به جای «دلتنگی» و بغل گرفتن زانوی غم، برین سراغ «کسب اطلاعات بیشتر» بلکه یاد بگیرین چطور می‌شه گره‌هائی رو در زندگیتون باز کنین که مثل خوره تمام وجودتون رو از بین می‌بره...؟ ولی خب، چه فایده... هنوزم نمی‌دونم تکرار یعنی چی!

آلبالو گیلاس مادر، عسل و مربای پدر، من ناچار از بازی با کلماتم! تو بیا بازی رو بذار کنار، اصل مطلب رو بگیر. یه بار به همین ایمیل خودت یه نگاه موشکافانه‌تر بنداز... ببین وقتی «احساساتی» شده بودی، چه عکس‌العملی نشون دادی، وقتی «فکر» کردی و چند تا علامت سوال واسه خودت ساختی تا ببینی «چرا»، به چه جوابهائی رسیدی. اون وقت شاید زندگیت تومنی سی‌شاهی (که واسه قدیما بود! ...قد یه ده هزار تومنی جدید!) فرق کرد و منتظر سوپرمن و مرد عنکبوتی و آقا یا خانوم دوکتور نموندی که بیاد غبار خستگیهات رو پاک کنه. طرف دوکتوره جانم، شیشه پاک کن که نیس آخه! همتی کن و خودت، خودت رو از زیر آوار نجات بده... به جان خودم ما توی این شهر قشنگ، دوکتور و موکتور نداریم! خودت برای خودت سوال طرح کن، تو گوگل و یاهو و بقیه هوها(!) تعطیلات تابستون غنیمته‌ها! بنویس درمان افسردگی، سفسطه چیست، یا چم‌دونم... هر چیزی به ذهنت می‌رسه: ذهن چیست و چه ماهیتی دارد، راهنمای موفقیت،زمان آغاز جهان، دیگه بگم دیوار چین...! فیل...! سیاهچاله...! حالا اینا چه ربطی به مشکل من داشت...؟ ها ... مطالعشون ذهنت رو باز می کنه ،‌خستگی ذهنیت رفع می شه ،‌مشکلات زندگیت رو بهتر حل می کنی . سرچ کن، نظرات موافق و مخالف رو بخون، با منطق بررسیشون کن. بلکه ببینی دوای دردت چی‌چیه آخه. تپش مغزت از چیه آخه.

اگه گفتی چقدر تکرار کردم یکی از معایب بسیاری از ما مردم، اینه که راههای خروج از بن‌بست‌های زندگیمون رو اینجا و اونجا می‌خونیم اما عادت کردیم بدون تأمل و تفکر و عمل، همین جور سریع ازشون رد شیم؟ ...هااااا! کلاغه می‌گه: «اووووو...وه! شونصد بار»!

تقسیمات ارزی

قدیمترها وقتی کسی می‌مرد، بعد از مراسم سه و هفت و چهل، بزرگترها جمع می‌شدند و اموال را بین ورثه تقسیم می‌کردند.

الان عصر عجولان است؟! هنوز طرف نمرده دور هم جمع می‌شوند و می‌گویند: تا زنده‌ای اموالت را تقسیم کن وگرنه وقتی بمیری خون و خونریزی می‌شه و همه سر ارث و میراث با هم دعوا می‌کنند!

برای آدم چقدر سخته که جلوی چشمانش اموالش را غارت کنند و هر کسی فقط به فکر سهم خودش باشد.

زهره محسنی از ورامین

مبحث غوره و حلوا

وقتی غذا رو روی گاز می‌ذاری باید زیرش رو کم کنی تا غذا خوب جا بیفته و خوشمزه بشه. این حرفها مربوط به کلاس آشپزی نیست، می‌خوام بگم در خیلی از کارها نیاز به صبر و گذشت زمان داری تا به نتیجه برسی. دقیقاً مثل یه دونه‌ای که می‌کاری و منتظر جوونه زدنش می‌مونی.

مریم ادیبی از اصفهان

خوب، بد، زشت

می‌دونم تو همه زندگیا مشکل هست و کسی نیست که درد و غمی نداشته باشه اما من واقعاً وقتی می‌گم: از این زندگی خسته شد‌م، باور کنین که خسته شد‌م؛ زندگی‌ای که کوچک‌ترین دلخوشی و آرامشی توش احساس نمی‌کنم. تا حالا با هیچ‌کی درد دل نکرد‌م و از غم‌هام نگفتم اما حالا می‌خوام واسه شما بگم...

18 سالمه اما به اندازه یه آدم 80 ساله تو زندگیم سوخته‌ا‌م. وضع مالی نسبتاً خوبی داریم اما چه فایده که همه درآمد خونواده صرف خوشگذرونی‌های پدرم می‌شه... اگه مادرم نبود تا حالا 7 تا کفن پوسونده بودم اما چی بگم که اونم... دارم می‌سوزم تو تنهائی خودم. خسته شدم از این‌که شبا با صدای جر و بحث پدر و مادرم از خواب بپرم، از این کابوس‌های شبونه، از این‌که تو این سن اینقدر مریضی اعصاب دارم. نمی‌دونم این روزا کِی تموم می‌شه. همه می‌گن از بچگیشون کلی خاطره‌های قشنگ دارن اما من که به بچگیم فک می‌کنم چیزی جز گریه‌هام در خونه همسایه‌ها واسه این‌که واسطه دعوای پدر و مادرم بشن یادم نمی‌یاد. نمی‌دونم چرا نمی‌تونم واضح‌تر بگم حرفام رو. شاید می‌ترسم، نمی‌دونم، همین قدر هم زیادی گفتم شاید... با این حال، هنوز نشکسته‌م. هنوز تو جمع دوستا به عنوان شادترین و بی‌غم‌ترین فرد شناخته می‌شم. هنوز امید دارم.

می‌دونم، یه روز خوب می‌یاد بالاخره...

آسمون آبی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها