در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
تصویر کسی که با دست پُر آمد یا اگر دستانش خالی بود، پینههای دستانش آن را پُر میکرد. تصویر کسی که خستگیهایش را پشت در میگذاشت و با لبخند و محبت پا به خانه میگذاشت. تصویر یک دستِ نوازشگر و تکیهگاهی محکم. تصویر کوهی ایستاده با غرور، با قلبی تپنده به عشق خانواده.
نام تو سه حرف است: پدر... اما میتوان برای مفهومش هزاران صفحه نوشت.
گل آفتابگردون از قم
پیرمردی که تنها بود
...خانه سالمندان توی همان خیابانی بود که او زندگی میکرد... روزها بود که صدای آدمیزادی را نشنیده بود. بدجوری دلتنگ بود، دلتنگ شنیدن صدایی. لباس پوشید و حرکت کرد به طرف خانه سالمندان... جلوی در قدم میزد و هی برمیگشت و به تابلوی آنجا نگاه میکرد. چند بار دور و برش را نگاه کرد و وقتی خیابان خلوت شد جلو رفت و زنگ را فشار داد.
لبخندی تمام صورتش را پر از رضایت کرد. پا گذاشت به فرار. پشت یک خودرو مخفی شد. خانمی آمد بیرون و شروع کرد به داد و فریاد. پیرمرد به خواستهاش رسیده بود؛ صدای کسی را شنیده بود.
از پشت خودرو، چشمش افتاد به پنجره خانه روبروی خانه سالمندان. دید نوجوانی دارد او را نگاه میکند. با خودش گفت: الان فکر کرده من بعد از مرگ همسرم دیگه طاقت نیاوردهام و آمدهام خانه سالمندان؛ یا نه، دیده که من پا به فرار گذاشتهم با خودش گفته این پیرمرد هم چقدر خله! ولی اشتباه میکنه. من فقط یک پیرمرد تنهام که دنبال صدایی برای شنیدن میگردم...
مهشید حسابی
دلخوشی
چراغ قرمز شد. ماشین شاسی بلند آلبالویی رنگ مدل بالایی که تمام نگاهها را به سمت خود میکشید، ابتدای خط، پشت چراغ ایستاده بود. مرد اتوکشیدهای که گویا پدر خانواده بود پشت فرمان نشسته بود و با اخم در چهره به روبرو نگاه میکرد.
خانم و پسری که در ماشین بودند هم با چهره اخمآلود بدون اینکه حرفی بزنند چشم به بیرون دوخته بودند به طوری که هر چه دخترک فالفروش به شیشه میزد حواسشان
نبود.
کنار همین خودروی لوکس، وانت رنگ و رو باختهای که نیم قرن عمر داشت ایستاده بود. زن و مرد و دو تا بچه جمعاً چهار نفر جلوی وانت نشسته بودند. زن از فرصت چراغ قرمز استفاده میکرد و برای شوهر و فرزندانش لقمه میگرفت و میخوردند و میخندیدند و شاد بودند. دخترک فالفروش که آمد سراغ ماشین آنها، یک اسکناس پانصد تومانی به او دادند و یک لقمه بزرگ هم بهش دادند. دخترک خندید. چراغ سبز شد. همه بوق میزدند و گویا راننده ماشین آلبالویی رنگ خوابیده بود. وانت راه افتاد... سید میلاد اشرفی از ساری
کابوس
حتماً بارها زوجهای جوونی رو دیدهای که تازه با هم ازدواج کردهن و تنها چند ماه اول زندگیشونه که به خوبی و خوشی میگذره و به قول معروف واسه همدیگه تازگی دارن. اما وقتی که یه کم جلوتر رفتن کمکم اون عطش اولیه رو از دست میدن و انگار همه چیز واسهشون تکراری میشه. اصلا انگار اینا همون آدمهای پر شر و شور گذشته نیستن که یه روزی تنها آرزوی بزرگشون رسیدن به هم بود. وقتی هم که بعدها بچهای به دنیا میآد، تموم انرژی و زندگیشون رو صرف اون بچه میکنند. انگار اون بچه تنها پل ارتباطی بین اوناست. انگار اگه اون بچه نباشه زنجیر این زندگی از هم گسسته میشه. جالب قضیه هم اینجاست که هیچ وقت واسه برگشتن به روزهای خوب گذشته سعی نمیکنن و لابد از سر لجبازی هم که شده دلشون میخواد بچهشون با تفکر خودشون تربیت بشه.
فکرش رو بکن، یه بچه با دو طرز فکر متفاوت تربیت بشه، چه فاجعهای رخ میده. من اصلا دلم نمیخواد به این روز بیفتم. یعنی هیچکس دلش نمیخواد زندگی مشترکش همچین آیندهای داشته باشه.
واقعاً چیکار باید کرد؟ دلم میخواد هم نظر تو رو بدونم هم بروبچهها رو. دلم نمیخواد زندگی مشترکی که تو رؤیاهام ساختم، تبدیل به کابوس هولناکی واسهم بشه.
سیاوش منصور
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: