چهره‌ها و حادثه‌ها

زیر آوار زلزله بم بودم

علی احمدی، مدافع تیم ذوب‌آهن که اصلیتی کرمانی دارد، شاید چهره خیلی شناخته شده‌ای در فوتبال نباشد، اما او که تنها 25 سال دارد و در این تیم اصفهانی روزهای خوبی را پشت سر می‌گذارد و با این‌که مدافعی جوان محسوب می‌شود توانسته نظر مربیان ذوب‌آهن را جلب کند و حتی امکان دارد در دور جدید تمرینات تیم ملی نیز حضور داشته باشد.
کد خبر: ۳۳۵۰۰۲

 احمدی که فوتبالش را از کرمان و زیر نظر مربیان این شهر شروع کرده، چندین سال است به اصفهان رفته و در باشگاه ذوب‌آهن به یک مدافع قابل اتکا تبدیل شده است. او همراه این تیم به مرحله یک‌چهارم نهایی فوتبال جام باشگاه‌های آسیا رسیده و احتمال این‌که در تیم منتخب آسیا که کنفدراسیون آسیا انتخاب می‌کند، باشد زیاد است. علی احمدی درباره حادثه‌ای که برای او اتفاق افتاده است، می‌گوید: «سال 81 در یکی از تیم‌های جوانان کرمان حضور داشتم که به نیم فصل مسابقات رسیدیم و من هم که خیلی در آن سال بازی داشتم خسته بودم و می‌خواستم چند روز استراحت کنم، برای همین به اتفاق یکی از دوستانم که اهل بم بود به این شهر رفتیم، روز اول و دوم بخوبی سپری شد تا این‌که در شب سوم و در حالی که تا 3 صبح بیدار بودیم، اتفاق ناگواری افتاد. من و دوستم وقتی می‌خواستیم بخوابیم هیچ‌گاه فکر نمی‌کردیم، چه اتفاقی قرار است بیفتد. کامل خواب بودم که چیزی محکم تکانم داد، در اولین ثانیه فکر کردم صبح شده است و دوستم می‌خواهد مرا بیدار کند، اما وقتی بیدار شدم دیدم، سرم دارد می‌چرخد و خاک از سقف روی سرم می‌ریزد. وحشت کرده بودم و نمی‌دانستم چه کار کنم. صورتم عرق کرده بود و مثل مجسمه شده بودم، نمی‌توانستم حتی داد بزنم. دوستم هم کنارم بود از وحشت جمع شده بود. صداهای وحشتناکی از اطراف به گوشمان می‌رسید. برق هم رفته بود و در تاریکی تنها توانستیم پنجره را پیدا کنیم و بیرون برویم. وقتی زلزله تمام شد، ما هر دو گیج بودیم. دوستم دنبال خانواده‌اش بود، خوشبختانه برای خانواده او اتفاقی نیفتاده بود. خیلی سریع رفتیم تا به مردم کمک کنیم، با این‌که نمی‌دانستم چه کاری باید انجام دهم، اما سعی کردم آرامش خود را حفظ کنم.

وقتی بیرون آمدم دیدم همه داد و فریاد می‌کنند. خیلی‌ها اسم عزیزانشان را صدا می‌کردند و خیلی‌ها درخواست کمک داشتند، من هم سعی کردم کمک کنم، اما عمق فاجعه به قدری زیاد بود که تنها گریه می‌کردم. اول به خانواده‌ام زنگ زدم و گفتم زنده هستم. بعد هم خانواده دوستم را به خانه خودمان در کرمان بردم. متاسفانه از اقوام دوستم تعداد زیادی کشته شده بودند. هیچ وقت آن شب وحشتناک را فراموش نمی‌کنم. بعد از چند سال هنوز هم وقتی دوستم را می‌بینم، اولین چیزی که می‌گوییم این است که آن شب و روز بعدش چگونه گذشت.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها