دکتر کریم مجتهدی، استاد گروه فلسفه دانشکده علوم انسانی دانشگاه تهران سال 1309 در یک خانواده روحانی در تبریز به دنیا آمد. جد او میرزا جواد مجتهدی تبریزی است که در تحریم توتون و تنباکو در زمان ناصرالدین شاه بعد از میرزای شیرازی اولین نفر بود. مجتهدی از 9 سالگی به علت شروع جنگ و احساس ناامنی در تبریز همراه خانوادهاش به تهران مهاجرت کرد و تحصیلاتش را در این شهر تا پایان دوره متوسطه ادامه داد. اوضاع سیاسی آن زمان جریانی ایجاد کرده بود که او را هم ناخواسته با خود درگیر کرد؛ جریانی که آینده او را در حوزهای جدید و متفاوت رقم میزد.
مجتهدی بعد از اخذ دیپلم برای ادامه تحصیل در حوزه فلسفه که مخالفتهای شدید خانواده را در پی داشت، عازم فرانسه شد. او بعد از گذراندن دورههای پروپتودیک (دوره مقدماتی عمومی)، کارشناسی، کارشناسی ارشد و دکتری سال 1343 به ایران بازگشت و در دانشگاه تهران مشغول به تدریس شد.
وی در دوران تحصیل از محضر استادان بزرگی چون «ژان وال» و «ژان پیاژه» بهره برد و با فیلسوفان بزرگ معاصر همدوره و همکلاس بود. دکتر کریم مجتهدی آثار زیادی به زبان فرانسه و فارسی دارد ازجمله: «فلسفه نقادی کانت»، «درباره هگل و فلسفه او»، «فلسفه در قرون وسطی»، «فلسفه و غرب»، «دکارت و فلسفه او»، «افکار کانت»، «داستایفسکی»، «آشنایی ایرانیان با فلسفههای جدید غرب» و... .
اولین بار که تصمیم گرفتید فلسفه بخوانید؟
بعد از گرفتن دیپلم فکر میکردم باید سراغ رشتهای بروم که هیچ کس به آن علاقهای نشان نمیدهد. فکر میکردم سرنوشت من در چیزی است که خودم آن را کشف کنم و دنبالش بروم. دوست نداشتم گوسفندوار دنبال چیزی بروم که رایج بود و همه میرفتند. میخواستم خودم انتخاب کنم، میخواستم شخصیتی مستقل و متفاوت داشته باشم و مسوولیت آن را هم به عهده بگیرم و البته اعتراف میکنم که همه این افکار ناآگاهانه بود و شاید به لحاظ شرایط روحیای بود که در آن قرار داشتم، یعنی حال و هوای خاص دوره نوجوانی. همه اینها باعث شد تصمیم بگیرم فلسفه بخوانم.
از حال و هوای خاص دوران نوجوانی و این که چطور این دوران باعث تمایل شما به متفاوت بودن شد، بگویید.
دوران نوجوانیام همزمان بود با اوضاع سخت و پیچیده سیاسی که ما را هم حسابی درگیر و گرفتار خودش کرده بود. در تهران احزاب چپ و راست حسابی فعال بودند و جو خاصی حاکم بود؛ جوی که همه نوجوانان را علاقهمند به بحث و شناخت کرده بود. همه جا بحثهای سیاسی و روشنفکرانه داغ بود. خب طبیعی بود که ما هم دلمان بخواهد سری توی سرها در بیاوریم و از این رو تا میتوانستیم کتاب میخواندیم. اوایل کتابهای ادبی و رمانهای ترجمه شده خارجی و بعد هم ... . انتخاب خودمان نبود، چیزی بود که همه میخواندند و رایج بود. گویی ما حق انتخاب نداشتیم، هر چه همه میخواندند، ما هم میخواندیم. حتی یادم هست مجلهای ادبی به نام مجله «سخن» منتشر میشد که برای ما دبیرستانیها یک مقدار سنگین بود و گاهی بعضی مطالبش را خیلی خوب متوجه نمیشدیم، اما نمیدانم چه اصراری بود که باید حتما آن را میخواندیم و این خودش در واقع یک جور تظاهر به علم بود. یعنی همان تظاهری که در نوجوان به وفور وجود دارد، اما بتدریج لابهلای کتابهای ادبی سروکله کتابهای فلسفی هم پیدا شد و شروع به خواندن آثار فلسفی (ترجمههایی از نویسندگان فرانسوی درباره افلاطون و ارسطو و...) کردیم. هرچند برایمان خیلی مشکل بود، اما میخواندیم و بحث و اظهارنظر و حتی اظهار وجود میکردیم و با صداقت عرض میکنم که مقدار زیادی از آن مطالعات خودنمایی و تظاهر بود و یکجور ژست روشنفکرانه، چون واقعا خواندن و فهمیدن آنها برایمان مشکل بود.
نظر خانواده راجع به تحصیل شما در رشته فلسفه چه بود؟
خانوادهام بشدت مخالف بودند، چون آن موقع جوانهایی موفق محسوب میشدند که طب و مهندسی میخواندند و تقریبا شعار هر پدر و مادری این بود که میخواهیم پزشک و مهندس تحویل جامعه بدهیم، اما وقتی امکان تحصیل فلسفه در فرانسه برایم فراهم شد، با وجود مخالفت شدید، مانع رفتنم نشدند. میگفتند حالا میرود فرانسه، هم زبانش قوی میشود و هم سرش به سنگ میخورد، عاقل میشود و خودش برمیگردد. تصور میکردند اگر فرصتی به من بدهند، خودم پشیمان و منصرف میشوم ضمن این که تجربهای هم کسب میکنم. مادرم با مهربانی همراهی و بدرقهام کرد به امید این که عقلم سر جایش برگردد.
اولین تجربههای اقامت و تحصیل در فرانسه؟
ابتدا قبل از رفتن خیالم راحت بود که مشکلی از نظر زبانی برایم پیش نخواهد آمد، چون یادگیری زبان فرانسه را از کودکی شروع کرده بودم، اما کاملا اشتباه فکر میکردم، آن فرانسه کمک زیادی به من نکرد، چون آن مقدار فرانسه که بلد بودم برای منظور و هدفی که داشتم و آنچه میخواستم بخوانم تقریبا صفر به حساب میآمد، گویی اصلا زبان آنها را نمیدانستم و نمیفهمیدم. دوم این که اصلا فلسفهای در کار نبود. من فکر میکردم به محض ورودم به فرانسه سر کلاس فلسفه مینشینم و...، اما غافل بودم از این که در فرانسه راه ورود به دانشگاه گذراندن یک دوره مقدماتی عمومی یک ساله و قبولی در امتحان پایان ترم آن بود. من اولین ایرانیای بودم که در این امتحان آن هم در دوره سوم آن قبول شدم، اما در این مدت به من خیلی سخت گذشت چه از لحاظ زندگی و چه تحصیلی و در حقیقت سختترین دوره زندگیام بود.
اولین اثر فلسفی شما؟
چند مقاله کوچک که سال 1348 در کتابی با عنوان «چند بحث کوتاه فلسفی» گردآوری شد و به چاپ رسید. تعدادی از آن مقالهها پیش از چاپ کتاب در برخی نشریات به چاپ رسیده بود.
اولین مقالهتان چه بود و کجا چاپ شد؟
مقالهای راجع به برکسون و در ماهنامهای که متعلق به مدرسه عالی دختران بود، در همان سالهای ورودم به ایران و تدریس در این مدرسه، به چاپ رسید.
اولین احساس یک فیلسوف بعد از چاپ اولین اثرش؟
خب طبیعی است که من هم مثل دیگر افراد در چنین موقعیتی خوشحال میشوم و احساسی مشابه با دیگران دارم. آن زمان هم با دیدن مطلب و اسمم در یک مجله دانشگاهی خوشحال شدم و احساس خوبی داشتم. هرچند پیش از این نیز در دوران دبیرستان مطالبی ازجمله ترجمه داستانهای فرانسوی را برای چاپ در مجله «جهان نو» دبیرستان ارائه میکردم که با نام خودم چاپ میشد، اما به هر حال یک اثر علمی و دانشگاهی فرق میکند و معتبرتر است و احساس خوشایندتری هم به دنبال دارد.
اولین عامل گریز از فلسفه و ترس از ورود به بحثهای فلسفی؟
علتش این است که میترسید خیلی به آن نزدیک شده و عقیم شوید و دیگر نتوانید کاری را که دوست دارید، انجام دهید. مثلا چیزی تولید کنید یا مطلبی بنویسید. چون با ورود به فلسفه به مطالب و مسائل سنگینی برخورد میکنید که ذهنتان را درگیر و مشغول خود کرده و راحتی سادهاندیشی و ساده گرفتن مسائل را از شما سلب میکند.
اولین کسی که به میل خود به سمت فلسفه رفت؟
در کل تاریخ بشر هیچ کس به میل خودش به سمت فلسفه نرفته و فیلسوف همیشه مهمان ناخوانده است. چه در کلاس خودش و چه در جامعه، حتی سقراط. وقتی سقراط بحثی را شروع میکند همه میخواهند محفل را ترک کرده و بروند. یعنی این که سقراط حوصلهات را نداریم، ولمان کن برویم دنبال کاروزندگیمان. سقراط میگوید برای چه میخواهید بروید؟ فرضا میگویند برای این که دوستی را ببینیم یا فلان کار را انجام دهیم. باز سقراط میپرسد میدانید دوستی چیست؟ و جواب میشنود که نه نمیدانیم و همین طور این محاوره و پرسش و پاسخ ادامه مییابد و این خودش میشود فلسفه. فلسفه با نیازهای فوری ما مثل خوردن و آشامیدن سر و کاری ندارد، برای همین تمایلی به آن نداریم. برای فلسفه باید فراغت ذهنی ایجاد کنیم. فلسفه خودش به سراغت میآید، وقتی ذهنت درگیر مسالهای میشود که جوابی برای آن نیست. وقتی تفکری ایجاد میشود، خودش میآید و شما به میل خود به دنبالش نمیروید. سقراط بهترین نمونه است. البته در جوامع مختلف فرق میکند. در یک جامعه خوب و عمیق که همه متفکر هستند و بحث میکنند، اینطور نیست.
اولین فایده و خاصیت فلسفه؟
فلسفه، فرهنگساز است. بستر و زیربنای فرهنگ است، مقوم فرهنگ است. هیچ رشتهای به اندازه فلسفه مقوم علم و فرهنگ نیست. فلسفه رکن اصلی آموزش است. اگر فلسفه نباشد دانشگاه و علوم مختلف نخواهد بود. اگر زیر بنای فکری یعنی فلسفه نباشد آموزشی که در ایران به دنبالش هستیم به جایی نخواهد رسید. چون زیربنای دانش و دانشگاه باید تفکر باشد (همانطور که در اروپا هست). اگر نباشد میشود مدرسه و آموزشگاه. اگر میخواهی زبان یاد بگیری میروی آموزشگاه زبان، اما اگر در دانشگاه زبان میخوانی فرهنگ آن را هم میخوانی، شکسپیر میخوانی، فکر فرامتفکر انگلیسی را میفهمی. خلاصه دانشگاه میروی که فرهیخته شوی و این وظیفه دانشگاه است، دانشگاهی که زیربنایش تفکر (فلسفه) است.
اولین مساله فلسفی که در زندگی با آن مواجه شدید؟
اولینش درباره خود زندگی بود. هدفی که از زندگی داریم. زمانی که نوجوان بودم با رایج شدن فلسفه اگزیستانسیالیسم سارتر، زمزمههایی بلند شد که آیا زندگی مفهومی دارد؟ شاید موهومی بیشتر نباشد که ته آن خالی است. من هم که جوان بودم، این مساله برایم هولناک به نظر میآمد. اینکه زنده هستیم بدون اینکه هدفی داشته باشیم و زندگیمان مفهومی داشته باشد.
ارسطو میگوید فلسفه با حیرت شروع میشود، اولین حیرتی که در شما موجب گرایش به فلسفه شد، چه بود و چه زمانی اتفاق افتاد؟
خود زندگی، حیرت بود. هملت یک جایی در نمایشنامهاش میگوید چرا این چیزها باید اینطوری باشد یعنی چرا جهان باید اینگونه باشد به جای آن که طور دیگری باشد. اصلا چه میشد اگر جهانی نبود و...، من میگفتم زندگی چیست؟ اصلا چرا باید ما زنده باشیم که بعد بمیریم. خب همین حیرت بود که مرا به سمت فلسفه کشاند، هر چند انکار نمیکنم مقدار زیادی هم گرایشها و تمایلات نوجوانی، تظاهر و اینجور چیزها در این امر دخیل بود.
اولین چیزی که هم اکنون ذهنتان را درگیر خود کرده است؟
مساله زندگی و مفهوم آن هنوز هم برای من کاملا حل نشده اما شیوه آن تفاوت کرده است. الان نمیگویم هدف زندگی چیست، بلکه میگویم هدف زندگی من چیست. نمیتوانم بگویم هدف زندگی را پیدا کردهام، اما هدف خودم را یافتهام و حتی آن را دارم اجرا میکنم.
اولین شعار شما یا به عبارتی یکی از اولین دغدغههای فلسفی یا غیرفلسفی شما؟
حفظ زبان فارسی، اولین شعار من است که تاکید زیادی روی آن دارم که حتی از فلسفه هم برای من مهمتر است. زبان فارسی را خیلی آلوده کردهایم. از لغتهای خارجی بسیار زیاد و بیمورد استفاده میکنیم، حتی واژههایی که در فارسی معادل آنها را داریم. بهکار بردن لغتهای خارجی نه اعتبار شخص را بالا میبرد و نه اعتبار فرهنگ را.
اولین وظیفه ما این است که زبان خودمان را حفظ کنیم. ایرانی آن کسی است که میکوشد ایرانی باقی بماند. این طور نیست که هر کسی اینجا به دنیا آمد ایرانی است. ایرانی کسی است که سعی میکند ایرانی باشد، یعنی مسوولیت ایرانی بودن را قبول میکند حتی اگر در برزیل باشد.
اولین نگاه امروز شما به فلسفه؟
برای من امروز فلسفه یک ضرورت است. دیگر دوست داشتن برای من معنایش را در فلسفه از دست داده و الان شب و روز درگیرش هستم؛ درگیر نوشتن مقاله، کتاب، تدریس و...، نمیتوانم بگویم فلسفه را دوست دارم یا ندارم، چون چارهای جز آن ندارم.
اولین نتیجهای که از یک عمر کار در حوزه فلسفه گرفتید؟
اولین و مهمترین نتیجهای که گرفتم همین آثاری است که چاپ کردم و شاگردانی که طی 50 سال تدریس در رشته فلسفه غرب پرورش دادم و الان خودشان در دانشگاههای مختلف و متعدد کشور استادهای بنامی هستند.
با این همه به نتیجه دلخواه خود نرسیدم. فکر میکنم میتوانستم بیشتر از اینها مفید باشم.
اولین بار که سرکلاس فلسفه نشستید؟
خیلی عجیب ولی عین حقیقت است. وقتی سر کلاس نشستم تازه متوجه شدم در راه بسیار خطیری گام نهادهام. نه از فلسفه سر در میآوردم نه از فرانسه و گیج و گنگ بودم. همهاش دغدغه و نگرانی امتحانات پایان ترم را داشتم که چه خواهد شد. فکر میکردم بیگدار به آب زدهام و اگر همینطوری پیش برود هیچوقت به فلسفه نمیرسم. چون به دنبال شهرت و تظاهر بودم و آن را دستکم گرفته بودم و این را وقتی فهمیدم که سرکلاس مینشستم و چیزی نمیفهمیدم. مجبور بودم چندین برابر دانشجویان فرانسوی درس بخوانم و تلاش کنم و اگر خیلی کار میکردم و سختیها را تحمل میکردم یک مقدار زیادش به علت لجاجت و یکدندگی و اثبات خودم بود و اینکه مجبور نباشم دست خالی و پشیمان به ایران برگردم.
اولین مشوق؟
مشوق اصلی من برای تحصیل پدر و مادرم بودند، اما نه تحصیل فلسفه. در کل برای خوب درس خواندن و ادامه تحصیل خیلی تشویقم میکردند و همین باعث شد تحصیلم را ادامه بدهم تا اینکه سراغ هنر یا هر کار دیگری بروم.
جو حاکم در تبریز آنموقع طوری بود که همه تصور میکردند اگر بچهای درس نخواند، مدرک نگیرد و تحصیلات عالیه نداشته باشد، نمیتواند سعادتمند شود و تنها راه سعادتمند شدن درس خواندن است و بس. جو عمومی اینگونه بود، نه اینکه فقط خانواده ما اینطور فکر کنند. هیچ بلا و مصیبتی هم برای یک دانشآموز بالاتر از اینکه بخواهد درسش را رها کند نبود.
خانواده ما همگی اهل مطالعه بودند. پدرم زیاد کتاب میخواند و دست و بالمان پر از کتاب بود. مادرم هم با اینکه سواد مدرسهای و دانشگاهی نداشت اما در محیطی بزرگ شده بود که فرانسه آموخته بود و رمانهای فرانسوی میخواند و گاهی با ما فرانسه کار میکرد.
اما مشوق اصلی من برای فلسفه، خود جو و محیط تهران و اوضاع آشفته سیاسی و فعالیتهای احزاب چپ و راست بود، بهعلاوه همدورهایها، کتابها و مجلاتی که آن موقع میخواندیم.
اولین استادتان در فلسفه؟
اولین استادانی که توجهام را خیلی به فلسفه جلب کردند و چیزهای زیادی از آنها آموختم یکی «ژانوال» بود و دیگری «بیرو».
ژانوال استاد دوره کارشناسیام بود و رساله کارشناسی ارشدم را هم با او گذراندم. در واقع فلسفه متداول رسمی (کانت و هگل و...) را بیشتر از ژانوال آموختم. او یک پیرمرد نحیف و لاغراندام بود که صدای ضعیفی هم داشت و آرام درس میداد. قیافه عجیبی داشت، عمیق و روحانی، انگار خودش فلسفه بود یا یک قیافه فلسفی داشت. اصلا خود قیافه آن پیرمرد توجهام را جلب میکرد. کتابهای زیادی هم از او به فارسی ترجمه شده است. و اما بیرو که یک سال پیش فهمیدم فوت شده و استاد دوره مقدماتی ما بود. خیلی خوب بود. آن موقع جوان بود و پرشور. با هیجان درس میداد، مدام توی کلاس راه میرفت، هیجان ایجاد میکرد، پرسش میکرد و ولولهای در کلاس راه میانداخت که بیا و ببین. شاگردان را مشتاق درس و بحث و کلاس میکرد. وقتی خودم استاد شدم، سعی کردم از او تقلید کنم و همانند او درس بدهم و کلاس را اداره کنم.
اولین بار که فلسفه تدریس کردید؟
سال 1964 (1343) بعد از اخذ مدرک دکتری به ایران برگشتم و حدود 6 ماه بعدش در دانشگاه تهران مشغول تدریس شدم. دکتر مهدوی، رئیس دانشگاه تهران بعد از گرفتن چند امتحان کتبی و شفاهی و سخنرانی از من، تدریس دروس فلسفه عمومی را به من سپرد.
«روششناسی علم» و «فلسفه عمومی» دروسی بودند که آنزمان تدریس میکردم. در آن دوره در فلسفه خیلی پیشرفت نکردم، اما معلمی را همان زمان تجربه کردم و یاد گرفتم.
اولین بار که دچار یأس فلسفی شدید؟
هرچند در زندگی دچار یاس شدم، اما دچار یأس فلسفی نشدم. من حتی از فلسفه خسته نشدم. فقط گاهی از موثر نبودن کلاسهایم نگران میشوم، اما مایوس نمیشوم. گاهی احساس میکنم تلاشی که میکنم و زحمتی که برای تعلیم شاگردانم میکشم، آن نتیجهای را که میخواهم به دنبال ندارد.
اولینبار که خجالت کشیدید؟
اوایل ورودم به تهران لهجه ترکی غلیظی داشتم و به همین دلیل مورد تمسخر همکلاسیهایم قرار میگرفتم که این باعث خجالت و ناراحتی من شده بود، اما در عوض معلمهای خیلی خوب و باسوادی داشتم.
اولین کتابهایی که خواندید؟
کتاب «خواندنیهای کودکان» شاید اولین کتابی بود که در 7 یا 8 سالگی خواندم. این کتاب دو جلدی، داستانهای دو برادر بود به نام برادران گریم در آلمان در قرن 18 که شامل داستانهای محلی آنها بود. «سیاحت دور کره زمین» هم دومین کتابی بود که وقتی به تهران آمدیم، خواندم. این کتاب قصه دو جوان را حکایت میکرد که با موتورسیکلت از فرانسه سفر خود را شروع میکنند و از قارهها و کشورهای مختلف میگذرند و ماجراهایی در طول سفر برایشان اتفاق میافتد.
اولین دوستان و همکلاسیهای فیلسوفتان؟
شانس و اقبال زیادی با من همراه بود که با استادان بزرگ فلسفه همکلاس شدم. افرادی مثل «فیلوننکو» که یکی از بزرگترین استادان تاریخ فلسفه سوربن شد و کتابهای زیادی هم دارد.
اولین فیلسوف محبوبتان؟
فیلسوفهای آلمانی را خیلی دوست دارم. با اینکه خودم تحصیلکرده فرانسه هستم، اما فلاسفه آلمان مثل هگل، کانت و. . که در اوج هستند را خیلی قبول دارم.
اولین توقعی که از یک فیلسوف میرود؟
مصادره به مطلوب نکند. صداقت داشته باشد، صداقتی توام با تعهد، ممارست، تحقیق و مطالعه.
اولین چیزی که باعث رنجش و آزار شما میشود؟
بدفهمی، سوءتفاهم، عدمفهم و جهل مرکب. هیچچیز به اندازه جهل مرکب مرا نمیآزارد. اینکه کسی چیزی را نمیداند و برای فهمیدن آن هم تلاشی نمیکند و حتی نیازی هم به دانستن احساس نمیکند و بدتر از همه مصادره به مطلوب میکند و از خودش چیزی مطرح میکند. واقعا از این موضوع رنج میبرم. حتی تحمل دروغ و دروغگویی برای من آسانتر است تا تحمل جهل مرکب.
اولین نگاه شما به مرگ؟
در جوانی همیشه به آن فکر میکردم. نه فقط به مرگ خودم که به خود پدیده مرگ.
اما عبارتی است که میگوید «یک چیزی هست که از مرگ اجتنابناپذیرتر است و آن زندگی است.» من هنوز زندهام و از فردا خبر ندارم. در مرگ انتخاب هست، اما در زندگی انتخاب نیست. زنده هستم و باید زندگی کنم پس به زندگی فکر میکنم نه مرگ.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم