در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گمشده: یک پیرزن 73 ساله به نام ماریا ترانس مدت 3 روز است که به طور ناگهانی ناپدید شده است. کسانی که از سرنوشت این پیرزن اطلاعی دارند، لطفا با شماره تلفن زیر تماس گرفته و خانواده وی را از نگرانی خارج کنند. در ضمن مژدگانی خوبی برای کسانی که از این پیرزن خبری بدهند در نظر گرفته شده است.
تصویری از پیرزن که در چهرهاش تبسمی نقش بسته، چاپ شده بود. کمیسر با دیدن متن آگهی به فکر عمیقی فرورفت. او به خاطر آورد که 2 روز پیش؛ 15 دسامبر در ساعت 6 بعدازظهر جسد پیرزنی در حاشیه پارک جنگلی کلاریک توسط نگهبان پارک کشف شده و پیرزن به طرز فجیعی به قتل رسیده بود.
کمیسر خود شخصا در صحنه جنایت حاضر شده و به بررسی جسد پیرزن ناشناس پرداخته بود. او دقیقا به یاد داشت که صورت پیرزن بیچاره بر اثر ضربات سنگین یک قطعه سنگ بزرگ که در چند متری جسد کشف شد کاملا از بین رفته بود و اصلا چهرهاش قابل شناسایی نبود.
اما بررسیها حکایت از آن داشت که جسد مربوط به یک پیرزن 70 تا 75 ساله است. پیرزن بیچاره که قربانی یک جنایت فجیع شده بود، یک کت و دامن سرمهای به تن و یک کفش چرمی مشکی به پا داشت و هیچ سند و مدرکی دال بر هویت جسد در صحنه جنایت وجود نداشت.
همچنین آثار ضرب و جرح روی بدن پیرزن کاملا مشخص بود. شواهد دلالت از آن داشت که مدت زیادی از زمان وقوع مرگ او نمیگذرد. پزشکی قانونی زمان مرگ را بین ساعت 2 تا 4 بعدازظهر همان روز اعلام کرد.
جسد پیرزن به پزشکی قانونی انتقال داده شد و کارآگاهان تحقیقات برای یافتن هویت او را آغاز کردند.
آیا ارتباطی بین این آگهی و جسد کشف شده در حاشیه پارک جنگلی کلاریک وجود داشت؟ کمیسر دستور داد تا پرونده جسد پیرزن مجهولالهویه را آوردند. آنگاه شروع به بررسی در میان پرونده کرد. کمیسر پس از مطالعه دقیق و موشکافانه پرونده با شماره تلفنی که در زیر آگهی درج شده بود، تماس گرفت. از آن سوی خط زن جوانی که صدایش میلرزید گوشی را برداشت. او خود را رزا معرفی کرد. کمیسر از او خواست که خودش را به دفتر کار کمیسر برساند.
2 ساعت بعد زن جوانی به همراه مرد خوش قد و قواره و شیکپوشی وارد دفتر کار کمیسر شدند.
زن جوان خودش را رزا و مرد جوان را نامزدش اسکارمن معرفی کرد . رزا قیافهای برافروخته و وحشتزده داشت، اما در عوض اسکارمن بسیار آرام و خونسرد به نظر میرسید یا حداقل چنین وانمود میکرد.
کمیسر به بازجویی از آنها پرداخت. ابتدا از آن دو خواست که خودشان را معرفی کنند. سپس در مورد گم شدن ماریا که تصویرش را در روزنامه چاپ کرده بودند، توضیحاتی بدهند.
رزا که سرگردان و سراسیمه به نظر میرسید سکوت کرد و فقط به مرد جوان خیره شد. اسکارمن نفس عمیقی کشید و با عجله گفت: من لرد اسکارمن هستم.
31 سال دارم و تا 2 هفته پیش حسابدار یک شرکت کامپیوتری بودم که به دلیل درگیری با مدیر شرکت از کار اخراج شدم. رزا هم نامزد من است. او هم در یک شرکت به عنوان منشی مشغول کار است، اما در مورد خانم ماریا ترانس که 3 روز است به طور ناگهانی ناپدید شده است. این پیرزن مادربزرگ نامزدم رزا است. او یک پیرزن ثروتمند است که 7 سال است به تنهایی زندگی میکند. او غیر از رزا هیچکس را ندارد. در واقع رزا تنها وارث او محسوب میشود، پدر و مادر رزا هم 10 سال پیش در یک تصادف رانندگی جان خود را از دست دادند. البته رزا هم در روز تصادف در خودرو بود که خوشبختانه توانست جان سالم به در ببرد. اما جراحات عمیقی برداشت که به خیر گذشت و تنها پای چپش میلنگد.رزا تا چند سال با پدربزرگ و مادربزرگش زندگی میکرد تا این که به خاطر بداخلاقی مادربزرگش از او جدا شد و زندگی مستقلی را آغاز کرد. من سال گذشته با رزا آشنا شدم. قرار بود ما همین هفته ازدواج کنیم که درگیری من در شرکت و اخراجم باعث شد زمان عروسی عقب بیفتد. حالا هم که خانم ماریا گم شده است و ما هم نگران او و سلامتیاش هستیم.
اسکارمن ادامه داد: پیرزن بیچاره گویا 3 روز پیش صبح از خانه خارج شده و دیگر برنگشته است. عصر همان روز که گم شد یعنی 14 دسامبر، من و رزا برای دیدن ماریا به آپارتمانش رفتیم اما هر چه در زدیم کسی در را باز نکرد. از همسایهها سوال کردیم، کسی از او خبر نداشت. فقط یکی از همسایهها گفت صبح ساعت 8 او را دیده که از خانه خارج شده است، اما برگشت او را ندیده است.
وی افزود: ماریا صبحها همیشه برای پیادهروی و خرید از آپارتمان خارج میشد و نزدیکیهای ظهر برمیگشت. اما آن روز، رفتن او برگشتی به همراه نداشت. خلاصه ما تا پاسی از شب منتظر شدیم، اما خبری از او نشد و دست از پا درازتر به آپارتمان برگشتیم. تمام شب را بیدار بودیم و به خانه مادربزرگ زنگ میزدیم، اما هیچکس پاسخگو نبود.
صبح زود دوباره به آپارتمان ماریا رفتیم اما هنوز برنگشته بود. بلافاصله به جستجو پرداختیم. تا غروب به خانه دوستان و آشنایان ماریا سر زدیم اما هیچ اثری از پیرزن نبود.
روز بعدش به جستجو در شهرهای اطراف که دوستان قدیمی و اقوامش بودند سرکشی کردیم، اما این کار هم نتیجهای در بر نداشت.
پیرزن مثل قطرهای آب شده و به زمین فرورفته بود. حتی تمام بیمارستانها را سر زدیم اما کوچکترین ردی از او نیافتیم. فقط نقطه امید ما این بود که وی گم شده و بزودی برمیگردد. بخصوص این که این اواخر دچار بیماری آلزایمر خفیف شده بود.
درخصوص اطلاع به پلیس هم دو به شک بودیم. ماریا بشدت از دخالت در امور شخصیاش برآشفته میشد و ما نگران بودیم که اگر پای پلیس وسط کشیده شود و بعد سر و کله او پیدا شود با رزا بدرفتاری خواهد کرد و خلاصه کشمکش آغاز خواهد شد. از اینرو تصمیم گرفتیم 3 روز صبر کنیم و اگر خبری از او نشد پلیس را در جریان قرار دهیم که امروز هم در روزنامه آگهی زدیم و ساعت 3 بعدازظهر هم من به کلانتری رفتم و پلیس را در جریان گم شدن او قرار دادم. ماموران کلانتری هم عکس او را از من گرفتند و قول دادند که به ما در یافتن او کمک کنند.
این را هم اضافه کنم ماریا هر وقت بیرون میرفت کلی طلا و جواهر به خودش آویزان میکرد. احتمال این که قربانی سارقان شده باشد، وجود دارد.
وی در پاسخ کمیسر که آخرین بار کی او را دیدی، جواب داد: روز چهارشنبه هفته گذشته با رزا به خانه او رفتیم و ناهار را با وی خوردیم. از آن پس دیگر خبری از او نداشتیم. البته رزا روز بعد با او تلفنی صحبت کرده بود.
کمیسر عکسی را که از جسد پیرزن کشف شده و در پرونده بود، بیرون کشید و جلوی اسکارمن گذاشت و گفت: جسد این پیرزن
2 روز پیش کشف شده است. به نظر شما مربوط به ماریا نیست؟ لرد اسکارمن برای لحظهای چهرهاش دگرگون و آنگاه به عکس خیره شد و بعد از یک سکوت طولانی گفت: بله خودش است. مربوط به خانم ماریا ترانس است.
در این هنگام رزا عکس را از لرد گرفت و در حالی که بشدت اشک میریخت در میان آه و ناله گفت: مادربزرگ عزیزم چه بلایی به سرت آوردند؟
کمیسر لحظهای مکث کرد و سپس رو به لرد اسکارمن گفت: همانطور که مشاهده کردید صورت پیرزن بیچاره متلاشی شده است. شما از کجا متوجه شدید این جسد متعلق به ماریا است؟
اسکارمن بدون تعمق پاسخ داد: از روی لباسهایش.
کمیسر نگاهی به او انداخت و گفت: شما مطمئن هستید این جسد متعلق به ماریا است؟
اسکارمن جواب داد: بله. مطمئنم. آن روز این لباسها را بر تن داشت. کمیسر چند سوال دیگر از او کرد و سپس به بازجویی از رزا که آرام و بیصدا اشک میریخت، پرداخت. رزا تمام اظهارات اسکارمن را تایید کرد و افزود: مادربزرگم زن خوبی بود. اما بینهایت خسیس و در عین حال غرغرو بود. او اصلا اهمیتی به من نمیداد و دائم با من دعوا میکرد.
اما من به خاطر این که پیر بود و خیلی زحمت مرا کشیده بود، اهمیتی نمیدادم و سعی میکردم با محبت با او رفتار کنم. حالا هم از این حادثه وحشتناک واقعا ناراحت هستم.
او در پاسخ این سوال که آخرین بار کی مادربزرگ را دیدی، جواب داد: روز چهارشنبه هفته گذشته با اسکارمن به او سری زدیم و ناهار را هم با او بودیم. آن روز رفتارش خیلی با من و اسکارمن خوب بود. البته روز پنجشنبه هم با او تلفنی صحبت کردم. حالش خوب بود. متاسفانه این اواخر دچار بیماری آلزایمر شده بود اما خودش قبول نداشت و نمیخواست تحت نظر پزشک باشد. او بسیار خودخواه بود و هیچگاه علاقه نداشت که کسی در زندگیاش دخالت کند.
وی نیز با دیدن عکس جسد تایید کرد که متعلق به مادربزرگش است. کمیسر نیمساعتی از او بازجویی کرد و سپس مجددا به کنکاش در داخل پرونده جسد کشف شده پیرزن و اظهارات اسکارمن و رزا پرداخت. آنگاه رو به مرد و زن جوان که به کمیسر خیره شده بودند، گفت: هر دوی شما به جرم قتل پیرزن بیچاره ماریا ترانس بازداشت هستید.
شما خواننده عزیز حدس بزنید کمیسر از کجا فهمید اسکارمن و رزا پیرزن 73 ساله را به قتل رساندهاند.
کمیسر حداقل 2 دلیل داشت. اگر ماجرا را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.
حمید موفق
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: