تلخ و شیرین‌های به یاد ماندنی یک سریال تاریخی

سکانس‌های ماندگار در چشم ‌باد

در همه جای دنیا سریال‌هایی که در قسمت‌های متعددی تولید می‌شوند فراز و فرودهای زیادی دارند.در این سریال‌ها سکانس‌هایی وجود دارد که در طولانی مدت در ذهن مخاطب می‌ماند و سکانس‌های بی‌اهمیتی هم وجود دارد که بیننده خیلی زود آنها را فراموش می‌کند و هیچ گاه به اتفاقاتی که در این سکانس‌ها رخ داده است فکر نمی‌کند.
کد خبر: ۳۳۲۰۶۸

سریال «در چشم باد» هم مانند همه این سریال‌ها سکانس‌های به یاد ماندنی دارد که حداقل تا پایان سریال که مخاطب هر هفته این سریال و شخصیت‌های آن را می‌بیند در ذهن او خواهد ماند. این سکانس‌ها را می‌توان از ابتدای سریال و پخش فاز اول آن چنین مرور کرد:

*‌*‌*‌

فصل اول سریال در چشم باد اختصاص به کودکی شخصیت‌های اصلی داستان یعنی بیژن و لیلی داشت. مسعود جعفری جوزانی روایت در چشم باد را با همین دو کودک آغاز کرد. با آنها به میان جنگل‌های شمال رفت، قیام سردار جنگل را نشانمان داد، شاهنامه‌خوانی را به یادمان انداخت و نشان داد مهر و محبتی که بین لیلی و بیژن به وجود آمده است تا پایان در چشم باد ستون اصلی قصه آن خواهد بود. در همین فصل بود که جوزانی یکی از سکانس‌های زیبای این سریال را به تصویر کشید. مخاطب که از ابتدا با لیلی و بیژن قصه را پی گرفته بود با دیدن سکانس جدایی این دو کودک که خیلی به هم وابسته بودند این فصل را به پایان رساند. در این فصل دیدیم آقاحسام بعد از مهاجرت به تهران شناسایی شد و به زندان افتاد. او بعد از آزادی تصمیم گرفت به کشور خود، تاجیکستان برگردد. این تصمیم باعث شد لیلی و بیژن از هم جدا شوند. وقتی لیلی و خانواده‌اش سوار کالسکه شدند، بیژن مسافت زیادی را در یک خیابان مشجر و خزان‌زده در پی کالسکه دوید و نام لیلی را فریاد زد. دور شدن کالسکه در پرسپکتیو این خیابان زیبا و به یاد ماندنی بود.

*‌*‌*‌

بعد از شکست قیام جنگل، شناسایی مبارزان و اعدام برخی از آنها، حسن ایرانی و دوست و همرزمش آقاحسام تصمیم گرفتند همراه خانواده به تهران مهاجرت کنند. آنها با دشواری زیاد از پاسگاه‌های بین‌راهی که سربازان رضاخان آنها را قرق کرده بوند عبور کردند و در مسیر قزوین‌ـ تهران با برف و بوران شدیدی روبه‌رو شدند. حرکت در این مسیر بسیار دشوار بود. گرگ‌ها در کمین آنها بودند و گلنسا ـ همسر حسن ایرانی ـ باردار بود. او در تب می‌سوخت و کودکش به زودی متولد می‌شد. تمام سکانس‌های مربوط به این بخش را جوزانی در میان برف و بوران فیلمبرداری کرده بود. کاری که دمار از روزگار بازیگران و عوامل پشت دوربین درآورده بود، اما نتیجه خوبی هم برای سریال داشت. این سکانس‌ها بیننده را به یاد اولین فیلم سینمایی جوزانی می‌انداخت. فیلمی که جاده‌های سرد نام داشت و یکی از فیلم‌های تحسین شده جوزانی است.

*‌*‌*‌

خانواده ایرانی در تهران مستقر شدند و حسن ایرانی در چاپخانه دوستش مشغول کار شد. زنان خانه هم در منزل مشغول پارچه‌بافی و عبادوزی بودند. ایرانی این بافته‌ها را به بازار می‌برد و می‌فروخت تا این که یک روز نادر (پسر بزرگ ایرانی) عبا را خودش در بازار فروخت. در این سکانس بود که رضاقلی (رضا شفیعی‌جم) نادر را دید و پی برد که نادر در آینده تاجر موفقی خواهد شد.

*‌*‌*‌

آقاحسام در زندان تهران دوران حبس را طی می‌کند. حسن ایرانی همراه نادر، لیلی و بیژن به ملاقات او می‌رود. زندانی که آقاحسام در آن حبس است نشان‌دهنده شرایط بسیار بدی بود که در زمان رضاخان در زندان‌ها حاکم بود. آقاحسام نمی‌خواست لیلی او را با این وضع ببیند و لیلی هم از دیدن پدر در آن شرایط وحشت کرد و بیژن با زبان کودکانه سعی می‌کرد او را آرام کند.

*‌*‌*‌

فصل دوم با بزرگ شدن بچه‌ها آغاز شد. نادر تاجر خوش‌تیپی شده بود که با زبان و پول خود به همه جا راه پیدا کرده بود و بیژن علاقه دوران کودکی را ادامه داده بود و خلبان شده بود. او به واسطه نادر با دختر تیمسار نخجوان که ایران نام داشت آشنا شده بود و علاقه‌ای بین آنها شکل گرفته بود، اما تیمسار نخجوان در یک مهمانی در مقابل چشمان بیژن، دخترش را با مرد جوانی که مقیم خارج از کشور بود آشنا کرد و در میان بهت بیژن، مرد جوان، ایران را به رقص دعوت نمود. بهت بیژن از این بی‌وفایی ایران و معامله تیمسار از آن بهت‌هایی است که به این زودی فراموش نمی‌شود.

*‌*‌*‌

تا حالا در تاریخ معاصر و سریال‌هایی که درباره تاریخ معاصر ساخته شده است از قیام پادگان قلعه‌مرغی در زمان جنگ جهانی دوم چیزی گفته نشده است، اما درسریال در چشم باد به واسطه بیژن که خلبان ارتش بود به این اتفاق مهم تاریخ هم پرداخته شد.

*‌*‌*‌

رضاشاه بعد از ورود متفقین به ایران، فرماندهان ارتش را در کاخ سعدآباد فرا خواند و آنها را به باد شماتت گرفت. این سکانس با بازی سعید راد در نقش رضاشاه از سکانس‌های دیدنی در چشم باد بود.

*‌*‌*‌

اگر جدایی بیژن و لیلی را در کودکی فراموش نکرده‌ایم حتما سکانسی را که این دو بار دیگر در روسیه بلشویکی با هم رودررو شدند و لیلی بیژن را شناخت را هم فراموش نخواهیم کرد. سخن گفتن لیلی بسیار زیبا بود. او هنوز هم سنجاق سینه‌ای را که مادر بیژن در کودکی به او داده بود به همراه داشت. همین سنجاق سینه باعث شد بیژن لیلی را بشناسد. البته این دیدار و شیفتگی دوباره، جدایی سختی را هم به همراه داشت. جدایی تراژیک که بیژن را تا مرز فرو ریختن پیش برد. فرمانده روسی به او گفت لیلی را اعدام کرده‌اند...

*‌*‌*‌

بعد از مرگ لیلی، بیژن هم به بصره تبعید شد. سکانسی بسیار زیبا در کنار دریا و کشتی که مسافران را به عراق می‌برد. فضایی خاکستری که بیننده را به یاد نوستالژیک‌ترین فیلم‌های تاریخ سینما می‌انداخت. این سکانس‌ها آنقدر زیبا بود که جوزانی تصمیم گرفت سریال در چشم باد را با همین سکانس‌ها آغاز کند و فصل دوم سریال را با همین سکانس‌ها به پایان برساند.

فصل سوم سریال در چشم باد چند هفته‌ای است آغاز شده است. باید این قسمت‌ها را هم ببینیم تا بتوانیم فهرست سکانس‌های به یادماندنی در چشم باد را کامل‌تر کنیم.

عطا فرزانه

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۱
ناشناس
Iran (Islamic Republic of)
۲۳:۱۰ - ۱۴۰۳/۰۱/۱۱
۰
۰
خیلی فیلم جالبی هست ولی خیلی فیلمش به صورت خلاصه شده هس

نیازمندی ها