من فرزند خوانده‌هایم را نکشته‌ام

«از زندگی یکنواخت و کسل‌کننده‌ای که با «جورج» داشتم، خسته شده بودم. آنچه که در زندگی برای او اهمیت داشت دو فرزندمان بودند که از ازدواج اولش با خود به خانه آورده بود. زمانی که با او آشنا شدم به من گفت که در صورت وصلت‌‌مان دو فرزندش را که از همسر اولش دارد حتما پیش او می‌گذارد و زندگی‌مان تنها با ما دو نفر شکل خواهد گرفت. اما این‌طور نشد. تنها 4 ماه پس از ازدواجمان بود که به من گفت همسر اولش هم قصد دارد دوباره ازدواج کند و شوهر جدیدش حاضر به نگهداری از فرزندانشان نیست. من نمی‌خواستم رفتار یک زن بدذات را داشته باشم که حتی حاضر نیست چند ماهی از فرزند‌خوانده‌هایش مراقبت کند این بود که با وجود آن که علاقه‌ای به این کار نداشتم پذیرای بچه‌هایش شدم.
کد خبر: ۳۲۴۹۷۸

جک 3 ساله بود و جاسمین تازه تولد 8 سالگی‌اش را جشن گرفته بود که وارد خانه ما شدند. می‌دانستم که حضور دو بچه در خانه می‌تواند آرامشی را که داشتیم از بین ببرد و به همین خاطر خودم را برای همه چیز آماده کرده بودم. «جاسمین» دختری بسیار حساس بود که با هر حرفی که به او می‌زدیم شروع به گریه می‌کرد. از طرف دیگر، هم جک پسری بسیار شیطان و جسور بود که نگهداری از او در خانه حوصله زیادی می‌‌خواست که من در خودم نمی‌دیدم. شوهرم می‌دانست که من از ازدواج اولم دل خوشی نداشتم و این که نمی‌توانستم خودم بچه‌دار شوم، یکی از دلایلی بود که زندگی اولم به سرانجامی نرسیده بود. سعی می‌کردم به همه ماجراهایی که اتفاق افتاده بود خوشبین باشم. مدام فکر می‌کردم که اگر نتوانستم به خاطر مشکلات جسمی صاحب فرزندی شوم لااقل اکنون با بچه‌های شوهرم می‌توانم لذت بچه‌دار بودن را بچشم. اما زندگی کردن در کنار آنها بسیار سخت بود. یکی از مشکلات بزرگی که وجود داشت این بود که آنها به مادرشان علاقه زیادی داشتند و هرگز نمی‌توانستند مرا به جای او ببینند یا حتی سعی کنند مرا هم دوست داشته باشند. ملاقات‌های هفته‌ای یکبار آنها باعث می‌شد که وجود مادرشان را واقعا در زندگی حس کنند و همین کار مرا سخت و سخت‌تر می‌کرد. اوایل ازدواجم بود و به اندازه کافی در تفاهم با جورج دچار مشکلات زیاد بودم و وارد شدن دو کودک به خانه‌ای که همیشه در آن آرامش حکمفرما بود، همه معادلاتم را بهم ریخته بود، سعی می‌کردم با تلقین این که آنها خیلی زود از زندگی‌مان خارج می‌شوند اوضاع را تحمل کنم، اما هرچه که بیشتر زمان می‌گذشت متوجه می‌شدم که انگار قرار نیست که ما زندگی بدون آنها را تجربه کنیم. بالاخره بعد از 2 ماه دل را به دریا زدم و از جورج پرسیدم که تا چه زمانی باید از بچه‌ها نگهداری کنیم. او در حالی که با تعجب به من نگاه می‌کرد جواب داد که آنها از این پس با ما زندگی می‌کنند و او در تمام طول این مدت تصور می‌کرده که من از بودن با آنها لذت می‌برم. او می‌گفت برای من که بچه‌دار نمی‌شوم در کنار آنها بودن یک نعمت بزرگ است که می‌توانم به وسیله آن طعم مادر بودن را هم بچشم. حرف‌هایش مثل یک آوار روی سرم خراب می‌شد. این زندگی نبود که من برای آن برنامه‌ریزی کرده بودم. من می‌خواستم با شوهرم تنها باشم و این فرصت هرگز به ما داده نشد.» خانم ‌«ماریا پاراگودیس» 47 ساله به اتهام به قتل رساندن دو فرزند خوانده 4 و 9 ساله‌اش در دادگاه حضور یافت و به 30 سال حبس محکوم شد. خانم ماریا که هرگز اعتراف نکرده که با خوراندن سم به این دو کودک مرگشان را رقم زده است، به خاطر مشکلات روحی و روانی شدیدی که به آن مبتلاست، دادگاه رای 30 سال حبس را برایش صادر کرده و او را متهم شناخته است. جسد بی‌جان دو کودک که در تخت خوابشان خوابیده بودند توسط پدر آنها «جورج» کشف شده و به بیمارستان منتقل شد. خانم ماریا که پس از خوراندن مقدار زیادی سم حیوانی به دو فرزند‌خوانده‌اش، خودش هم از آن خورده بود با تلاش پزشکان در بیمارستان از مرگ جان سالم به در برد، اما دو کودک بی‌گناه توسط او به قتل رسیدند. از زمان مرخص شدن ماریا از بیمارستان او در بازداشت به سر می‌برد و پزشکان تایید کردند که او به خاطر مشکلات روحی و روانی شدید دست به چنین اقدام هولناکی زده است. اقدامی که او هنوز هم آن را انکار می‌کند.

«وقتی فهمیدم باید با بچه‌ها سر کنم تصمیم گرفتم رفتارم را تغییر بدهم. بالاخره احساس می‌کردم عاقلانه‌ترین کار این است که بتوانم رابطه خوبی با آنها برقرار کنم تا شاید زندگی برایم آسان‌تر باشد اما هر چه که بیشتر سعی می‌کردم نتیجه عکس می‌گرفتم.

جاسمین اصلا حاضر به همکاری کردن با من نبود‌ و با روش‌های بچه‌‌گانه برادرش را هم از من دور می‌کرد. مدام به او می‌گفت که من قصد آزار و اذیتشان را دارم و بهتر است که همیشه از من دوری کنند.

آنها حتی زمانی که من وارد اتاقشان می‌شدم خودشان را زیرتخت‌ها قایم می‌کردند تا من نتوانم به آنها دست بزنم و یا نزدیکشان شوم. کم‌کم از وضعی که داشتم کلافه و درمانده شدم. ماه‌ها که می‌گذشت احساس مستاصل بودن بیشتری می‌کردم. انگار در زندانی گیر افتاده بودم که راه خروجی برایش وجود نداشت. با شوهرم که حرف می‌زدم احساس می‌کردم که به جای سبک‌تر شدن بیشتر احساس گناه می‌کنم. طوری به من نگاه می‌کرد که انگار متهمی هستم که از این که از نگه داشتن فرزندخوانده‌‌هایم خسته شدم باید اعدام شوم. نگاه‌های جورج را نمی‌توانستم تحمل کنم.

خودم می‌دانستم حال خوشی ندارم و بهتر است از شرایطی که در آن قرار گرفته بودم بیرون بیایم اما راه فراری هم نبود. شوهرم حتی اجازه نمی‌داد برای دیدن خواهرم برای چند روزی به مسافرت بروم. مدام به من سرکوفت می‌زد که می‌خواهم از شرایط فرار کنم و او این اجازه را به من نمی‌دهد. می‌گفت باید یاد بگیرم که در زندگی مسوولیت‌پذیر باشم و نگهداری کردن از بچه‌هایش برای چند سالی از وظایف من خواهد بود. هر چه بیشتر به من فشار می‌آمد بیشتر فکر می‌کردم که به نقطه پایان نزدیک‌ و نزدیک‌تر می‌شوم.

ماه‌های سختی را پشت‌سر می‌گذاشتم که تحمل هر روز آن، برایم یک سال بود .
چندین‌بار حتی خواهرم واسطه شد تا شاید بتواند مرا برای چند مدتی از خانه‌‌مان بیرون ببرد اما شوهرم حاضر نبود مرا از دست بدهد. انگار در حصاری گرفتار بودم و حق اعتراض کردن هم نداشتم. کم‌‌کم رو به مصرف قرص‌های مسکن آوردم که می‌دانستم از احساس کردن مشکلات رهایی‌ام می‌دهد.

سال‌های سال قبل به استفاده از این قرص‌ها اعتیاد داشتم اما بلاخره این عادت را ترک کرده بودم. وقتی بار دیگر وارد این بازی شدم احساس کردم کمی سبک‌تر شدم. دیگر به اندازه سابق اذیت نمی‌شدم و برایم مهم نبود که خانه‌ای که دوستش داشتم تا چه حد توسط دو بچه شیطان هر روز به هم می‌ریزد و نظم‌پذیر هم نمی‌شود. برایم همه چیز بی‌اهمیت شده بود انگار دیگر نسبت به اوضاعی که داشتم بی‌حس و تفاوت شده بودم. وقتی راه فراری از شرایط نمی‌دیدم خودم را تسلیم قرص‌ها کردم. بیشتر از سه بار از شوهرم خواستم تا مرا طلاق بدهد و اجازه دهد که من زندگی خودم را به تنهایی بار دیگر از سر بگیرم، اما زیربار نمی‌رفت. نمی‌دانستم چطور از وضعیت موجودم می‌توانم خلاص شوم. خستگی زیاد، مغزم را هم از کار انداخته بود.

بالاخره یک روز تصمیمم را گرفتم تا خودم را از بین ببرم به همین خاطر مقدار زیاد سم حیوانی را در آب حل کردم و سرکشیدم. چشمم را که باز کردم روی تخت بیمارستان بودم، اما خیلی زود متوجه شدم که جک و جاسمین هم بر اثر خوردن سم جانشان را از دست داده‌‌اند و من متهم به قتل آنها هستم. من هیچ‌وقت دست به قتل آنها نزدم. من می‌خواستم خودم را از زندگی و شرایط غیرقابل تحملم نجات دهم. چرا باید آنها را به قتل می‌رساندم.

تنها می‌دانم که اگر همه آنها با خوردن همان سمی که من با آن خودکشی کرده‌ام جانشان را از دست داده‌اند، مطمئنا از ته مانده لیوان که من از آن استفاده کرده بودم نوشیده‌اند. من هرگز از عمد به آنها سم ندادم. درست است که آزار و اذیت‌های زیادی در زندگی برایم به ارمغان آورده بودند، اما می‌دانستم شوهرم آنها را دوست دارد و به همین خاطر هیچ‌وقت حاضر به مرگشان نبودم. من آنها را نکشتم و 30 سال حبس برای من ناعادلانه است.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها