در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
تو متهم هستی با ضربات چاقو جوانی به نام حمید را به قتل رساندی، این درست است.
نه، من این کار را نکردم. دوستانم این قتل را گردن من انداختهاند و من اصلا قبول ندارم.
دعوا گروهی بود؟
بله چندین نفر آنجا بودند و تنها من و مقتول نبودیم.
چرا در میان افرادی که در آن دعوا حضور داشتند، فقط تو بودی که متهم به قتل شدی؟
نمیدانم شاید چون من فرار کردم.
اما شاهدان همگی به پلیس گفتهاند که ضارب تو بودی و در حالی که چاقو به دست فرار میکردی، تو را دیدهاند؟
نه اینطور نیست من فرار نمیکردم بجز من فرد دیگری هم در آن دعوا بود که نامش شاهین بود شاید شاهدان او را گفتهاند.
میگویی تو مرتکب قتل نشدهای، چرا فرار کردی؟
من ترسیده بودم . فردی جلوی چشمانم داشت جان میداد من باید چه میکردم خیلی ترسیده بودم.
به نظر میرسد بسیار هوشمندانه عمل کردی چون تو هنگام فرار به یکی از اقوامت گفتهای که به جنوب میروی اما به مشهد رفتهای. این نشان میدهد که تو آگاه بودی و میدانستی که چون مرتکب قتل شدهای ممکن است بازداشت شوی و پلیس از اطرافیانت خواهد خواست که مخفیگاه تو را نشان دهند،
بنابراین تو به دروغ گفتهای که به جنوب کشور خواهی رفت
نه اینطور نیست من نمیخواستم این کار را بکنم. من واقعیت را به آن پسر جوان که از اقوامم بود گفتم. به او اعتماد داشتم اما زمانی که به ترمینال رفتم تا از تهران خارج شوم به من گفتند که برای جنوب هیچ بلیتی نیست به همین خاطر هم به سمت مشهد رفتم.
زمانی که در مشهد بودی چه میکردی؟
در حرم آقا امام رضا میخوابیدم و از او میخواستم که کمکم کند تا از مخمصهای که گرفتارش شدهام بیرون بیایم. بعد از مدتی هم که خودم را تسلیم پلیس کردم.
اگر تو حمید را به قتل نرساندی چه کسی این کار را کرده است؟
گفتم که من ندیدم چه اتفاقی افتاد من فقط بدن زخمی حمید را دیدم و از ترس فرار کردم.
چرا به حمید کمک نکردی شاید اگر او را زود به بیمارستان میرساندید حالا زنده بود؟
بله قبول دارم اما از آنجایی که همه فرار کردند من هم این کار را کردم فکر میکردم اگر فرار نکنم به جرم قتل بازداشت میشوم که متاسفانه این اتفاق هم افتاد.
با مقتول بر سر چه موضوعی درگیر شدی؟
من با او درگیری نداشتم ما هم محل بودیم و سلام و علیک هم داشتیم اما نمیدانم چه شد که این اتفاق افتاد. اصلا مقتول در درگیری که اتفاق افتاده بود نقش نداشت ما هر دو بی طرف بودیم.
پس چرا او را کشتی؟
من او را نکشتم.
اما تو با او درگیر شدی؟
بله درست است با این حال ضربه را من نزدم. ضمن اینکه درگیری بین کسان دیگری بود و من و حمید در واقع در حمایت از دوستانمان وارد این درگیری شده بودیم.
موضوع درگیری را از ابتدا تعریف کن؟
من و امید روز قبل از حادثه در خیابان ایستاده بودیم که پسر موتور سواری آمد و با موتورش از روی پای من و دوستم رد شد. ما به او اعتراض کردیم و گفتیم که چرا حواسش را جمع نمیکند او با عصبانیت با ما حرف زد و فحاشی کرد. این اتفاق آن روز تمام شد. در واقع مردم بودند که دخالت کردند و ما را جدا کردند.
من سر کار بودم که دوستم امید با من تماس گرفت و گفت که به او حمله کردهاند. وقتی به محل رسیدم دیدم پسر موتورسوار به اتفاق دوستش حمید در محل هستند و دوست من را کتک میزنند. آنها امید را به شدت زده بودند. من جلو رفتم تا مانع شوم. درگیری بالا گرفت و من نفهمیدم که چه اتفاقی افتاد
فردای آن روز من سر کار بودم که دوستم امید با من تماس گرفت و گفت که به او حمله کردهاند. وقتی به محل رسیدم دیدم پسر موتور سوار به اتفاق دوستش حمید در محل هستند و دوست من را کتک میزنند آنها امید را به شدت زده بودند. من جلو رفتم تا مانع شوم. اما آنها تعدادشان زیاد بود. افراد زیادی در حمایت از ما و طرف مقابل جمع شده بودند درگیری بالا گرفت و من نفهمیدم که چه اتفاقی افتاد، فقط دیدم که حمید به شدت زخمی شده و خون زیادی از او میرود، بعد هم که بلافاصله فرار کردم.
امید میگوید دیده است که تو با چاقو او را زدهای آیا این درست است؟
نه این طور نیست امید برای اینکه خودش متهم نشود این حرف را میزند. امید و پسر موتورسوار با هم درگیر بودند من برای اینکه به امید کمک کنم وارد این ماجرا شدم و در این موضوع هیچ نقشی نداشتم.
روز دوم چرا امید با پسر موتور سوار درگیر شده بود؟
نمیدانم من فقط تلفنی در جریان قرار گرفتم البته بعدها خودش به من گفت که به او حمله شده و او را کتک زدهاند.
چه کسی حمید را به بیمارستان رساند؟
بعد از حادثه من از محل دور شدم و ندیدم که
چهکسی این کار را کرد فقط میدانم اگر او را زود به بیمارستان میرساندند این اتفاق نمیافتاد.
چه چیز باعث شد تا از فرار پشیمان شوی و خودت را به پلیس معرفی کنی؟
من 17 شبانه روز در حرم امام رضا خوابیدم و شرایط سختی را تحمل کردم. بیگناه هستم با این حال فرار کرده بودم بعد تصمیم گرفتم برای اینکه از این آوارگی بیرون بیایم خودم را تسلیم کنم فکر میکردم که اگر این کار را بکنم واقعیت روشن میشود. اما گرهی در کارم افتاده است و امیدوارم حل شود. من خیلی امیدوارم که بتوانم بیگناهیام را ثابت کنم و یک بار دیگر آسمان آبی را آزادانه تماشا کنم.
دادگاه دلایل تو را قبول نکرده است. اولیای دم هم تقاضای قصاص کردهاند بنابراین تو باید بتوانی رضایت آنها را جلب کنی، در غیر این صورت حکم قصاصی که برای تو صادر شده است اجرا خواهد شد؟
میدانم، من تلاش دارم که بیگناهیام را ثابت کنم اما اگر نتوانستم این کار را بکنم برای طلب عفو و بخشش سراغ اولیای دم میروم، البته من از نگاه کردن به آنها خیلی شرمندهام چرا که در آن درگیری بودهام. زمانی که من بدن خون آلود حمید را دیدم آنقدر ترسیدم که فرار کردم و نمیتوانم درک کنم که مادرش وقتی او را دید، چه احساسی داشت. این خیلی دردناک است.
حرفی برای گفتن به اولیای دم داری؟
من از آنها شرمندهام و خجالت میکشم اما از آنها تقاضا دارم در تصمیم خود تجدید نظر کنند؛ چرا که من فرزند آنها را نکشتهام آنها حق دارند به خاطر اینکه من در آن دعوا شرکت داشتهام از من ناراحت باشند اما من قاتل نیستم و تقاضا دارم آنها هم این موضوع را درک کنند. من شرایط روحی خیلی بدی دارم و بیشتر از
یک سال است که بیگناه در زندان هستم، اگر من نتوانم بیگناهیام را ثابت کنم و اعدام شوم یک بیگناه اعدام شده است، بنابر این از آنها میخواهم که کمی بیشتر در مورد این موضوع فکر کنند.
حالا که ثابت شده تو گناهکاری چه حرفی برای گفتن داری؟
اگر به من به چشم یک گناهکار نگاه میشود، خیلی متاسفم و با این حال طلب عفو و بخشش دارم. صحبت من با مادر حمید است او فرزندش را از دست داده است و میداند چقدر داغ فرزند سخت است پس اگر به من رحم نمیکند به مادرم رحم کند و کمکم کند تا از این زندان رهایی یابم و مادرم داغدار نشود. مادر حمید میتواند بگوید که پسرش بی گناه بوده است و کشته شده است و سرش را بالا بگیرد اما مادر من تا پایان عمرش باید سرش پایین باشد چون دیگر کسی باور نمیکند او گناهکار نیست.
تو درس هم میخواندی؟
زمانی که آزاد بودم و هنوز زندانی نشده بودم این کار را نمیکردم اما از وقتی زندانی شدم بیشتر وقتم را به تحصیل میپردازم. البته قرآن هم میخوانم و از خدا میخواهم که کمکم کند. امیدوارم که صلاح دربرطرفکردن مشکل من باشد.
آخرین جملات را میخواهم خودت بگویی و انتخاب کنی، چه حرفی با مردم داری؟
من حرفم با هم سن و سالهای خودم است بیخود خود را در دعوا شرکت ندهند. من هرگز فکر نمیکردم که این مساله برایم پیش آید، اما پیش آمده و من نمیتوانم هیچ کاری بکنم. بهترین دوستان هم در اینجور مواقع غریبه میشوند، بنابراین خود را فدای هیچکس نکنید و به یک زندگی سالم فکر کنید.
مرجان لقایی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: