در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
هر چقدر والدینش او را نصیحت میکردند فایدهای نداشت تا اینکه من تصمیم گرفتم داستان زندگی خودم و پدربزرگش را برایش تعریف کنم و راز خوشبختیمان را برایش بگویم.
راستش من در سال 1941 در سن 11 سالگی با تشویقهای والدینم به یک کلاس موسیقی رفتم.
مادرم معتقد بود که موسیقی میتواند انعطاف لازم و شادابی را در افراد تقویت کند و حالا میفهمم که حق با او بوده است.
در کلاس ما لویی هم بود و ما مانند دو هنرجوی عادی به تبادل اطلاعات و تمرینات میپرداختیم.
هیچ اتفاق خاصی نیفتاد تا وقتی که هر دو دبیرستان را تمام کردیم و فارغالتحصیل شدیم. تقریبا 20 ساله بودیم که با هم ازدواج کردیم.
لویی به عنوان هدیه ازدواج یک ماشین بیوک برایم خریده بود و ما هم تصمیم گرفتیم ماه عسل را با همان ماشین برویم اما دقیقا فردای عروسی که میخواستیم حرکت کنیم ماشین خراب شد و راه نیفتاد. پدرم میگفت خدا کند ازدواجتان اینطوری نباشد. اما مادر میگفت با کمی نرمش و عقل میتوان همه چیز را درست کرد.
من هم به جای دلخوری به لویی گفتم که با اتوبوس میرویم. سالها را با هم گذراندیم. لویی یک شرکت مکانیکی زده بود و من هم به کارهای هنری میپرداختم.
راز خوشبختی ما در این بود که هر دو میدانستیم ازدواج مثل یک گل است که نیاز به مراقبت و توجه دارد.
من و لویی سعی میکردیم به علائق یکدیگر علاقهمند شویم و توجه نشان دهیم. صبح و شب که در کنار هم بودیم و موقع صرف غذا به جای تماشای اخبار تلویزیون و یا روزنامه خواندن با یکدیگر گفتگو میکردیم اما سعی میکردیم در این گفتگوها به جای شکایت از مشکلات به هم نزدیکتر شویم. هر روز صبح قبل از خروج از منزل آهنگهای شاد رادیو را گوش میکردیم و با انرژی سر کار میرفتیم.
من تمام سعی خود را میکردم که لویی در منزل احساس آرامش کند و گاهی دوستانم میگفتند تو او را بد عادت کردهای تا اینکه یک روز مچ پایم شکست و پزشک گفت که تا چند ماه نمیتوانم براحتی راه بروم.
محبتهای من کارخود را کرده بود. لویی در این چند ماه چنان به من رسیدگی کرد و از من پرستاری کرد که باورم نمیشد. غذا را از بیرون تهیه میکرد و یا خودش شام سادهای درست میکرد و برایم در سینی میگذاشت و در حالی که با شوخی و خنده به اتاق میآمد با هم گفتگو میکردیم و غذا میخوردیم.
او میگفت باید هر کاری که میتوانی برای کسی که دوستش داری بکنی و این شخص برای من تو هستی.
من واقعا از او قدردانی میکردم. سعی میکردیم هر کاری را با هم انجام دهیم.
مساله دیگر این بود که هرگز وقتی عصبانی یا ناراحت بودیم عجولانه تصمیم نمیگرفتیم و یا حرفی به یکدیگر نمیزدیم. همین امر موجب میشد احترام میان ما حفظ شود.
وقتی همسرم به چیزی مانند فوتبال علاقه داشت حتی اگر این رشته مورد علاقه من نبود سعی میکردم او را در تماشای آن همراهی کنم تا احساس بهتری داشته باشد و بتدریج میدیدم که بد هم نیست. او هم همین طور بود.
حالا من و لویی بیش از نیم قرن یعنی در حدود 60 سال است که در کنار هم هستیم و روز به روز هم علاقه میان ما بیشتر میشود.
بسیاری از افراد هستند که تا سی و یا حتی سیوپنج و شش سالگی ازدواج نکردهاند اما هنوز مهارتهای لازم برای یک زندگی خوب را ندارند اما هستند جوانانی که در آستانه 20 سالگی هستند اما به قول مادرم عقل کافی برای زندگی مشترک را دارند و میدانند خودخواهی بدترین چیز و محبت بزرگترین سرمایه در ازدواج است. پس از بتی خواستم با توجه به این مسائل تصمیم بگیرد و با رعایت رازهای خوشبختی ما ازدواج کند.
حالا بتی و همسرش بسیار شاد هستند و فرزندشان نیز به زندگیشان رونق بیشتری بخشیده و ما بسیار خوشحالیم که هنوز در کنار هم هستیم تا نتیجه خود را هم ببینیم.
مترجم : سحر کمالینفر
منبع: msn.lifestyle
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: