قاسم زارع به قول خودش زندگیاش سراسر حادثه بوده است. میگوید: «کار بازیگر یعنی حادثه. از اول تا آخرش همین است، اما در زندگی واقعی مهمترین حادثه زندگی من این بوده که به جبهه و در خط مقدم رفتم. بیشتر اطرافیانم شهید شدند، اما من زنده ماندم».
او اتفاقات دنیای بازیگری را این گونه توضیح میدهد: «در صحنههای زد و خورد حادثه زیاد اتفاق میافتد. مثلا مشت کسی میخورد توی چانه من. چون ما در این زمینه کار حرفهای نمیکنیم در بعضی از این صحنهها فیلم به واقعیت تبدیل میشود و ما حسابی کتک میخوریم».زارع میگوید که بیشتر صحنههای تابستان در زمستان و صحنههای زمستان در تابستان گرفته میشوند: «در فیلم مزرعه پدری ساخته زندهیاد رسول ملاقلیپور وسط زمستان در سرمای شدید مجبور شدیم نیمههای شب داخل کانال آب سرد بپریم. با لباسهای معمولی. واقعا وحشتناک بود».او ادامه میدهد: «جمشید هاشمپور بازیگر دیگر این فیلم میگفت، قاسم خدا کند از این فیلم جان سالم به در ببریم. فیلم پر بود از صحنههای انفجار پی در پی. گلوله باران و آتش».
اما اتفاقات تنها محدود به دنیای بازیگری نمیشود: «من در پاوه درگیر فیلمبرداری شدم و مدام با خانوادهام در تماس بودم. از احوالشان میپرسیدم و میگفتند همه چیز خوب است، اما وقتی به تهران رسیدم با صحنههای وحشتناکی روبهرو شدم».زارع به خانه میرسد و میبیند که دیوارهای راهرو سیاه است: «به در خانه رسیدم و دیدم در سوخته. خیلی ترسیده بودم که همسایه بیرون آمد و گفت آقای زارع نترسید فقط خانهتان آتش گرفته، اما خانواده همه خوبند. آنقدر راحت میگفت خانهات آتش گرفته که انگار اتفاقی نیفتاده بود».
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم