در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
سید رضا: چهچه بلبل، شکوفه گل/ عطر گل یاس، سوسن و سنبل/ بوی گل رز، ماهیهای حوض/ امواج دریا، کنار هرمز/ تصویری زیبا، از زندگیهاست/ زندگی زیباست، زندگی زیباست/ سرود جوها، خروش رودها/ دریای آبی، شنای قوها/ پرنده شاد، رهایی باد/ لبهای خندان، با دلهای شاد/ تصویری زیبا، از زندگیهاست/ زندگی زیباست، زندگی زیباست...
نگار کتابچی از گرگان: ...اون اوایل که تازه با چاردیواری آشنا شده بودم اصلا حوصله نداشتم نوشتههای پر از غم بروبچ رو بخونم. میگفتم اَهاَه! این چه صفحه مزخرفیه که این همه طرفدار داره...! ولی بعضی مواقع که حوصلهم سر میرفت، میرفتم سراغ این صفحه و جوابای پاسخگو رو میخوندم. یعنی اصن پایه و اساس اینکه کمکم طرفدار پروپاقرص این صفحه شدم همین جوابای پاسخگو بود... الان که دیگه از یه حرف این صفحه نخونده رد نمیشم و حتی اون قوانین فرستادن متن رو هر دفعه میخونم!... یه چیزیام بگم که اگه میشه به سردبیرتون بگو من یه داداش کوچیکتر دارم که همیشه دوشنبهها میره سراغ خونه شکوفهها و اون صفحه رو برمیداره... اینجاست که دعوا شروع میشه. میخواستم بپرسم نمیشه جای خونه شکوفهها رو تغییر بدین یا یه صفحه از اون دو صفحه خونه شکوفهها رو حذف کنین به جاش اضافه کنین به بروبچ. ها؟ چطوره؟ این جوری میشه پشت و رو مختص صفحه بروبچ. دیگه اون وقت من و داداشم هم دعوامون نمیشه...
آهااااااا... اینجا دیگه پاسخگو بودن پاسخگوی صفحه بروبچ دو پول سیاه هم نمیارزه! اگه گفتی چرا؟ معلومه: چون پاسخگوی یه همچی مواردی دیگه پاسخگو نیس! چه در معنای اسمیش چه در معنای مفهومیش! (اگه از این همه پاسخگو تو دو تا خط ناقابل چیزی دستگیرت شد به منم بگو!)
هدیه 22 ساله از رشت: ...من سالهاست آتش گرفتهام. به واژههایم اتهام شعر نبند، پارهی روحند...
محمد جواد جانفدا: امروز فضای اتاقم لبریز از دلتنگی بود. نگاهم به دستانی بود که 15 سال پیش برای گرفتن دستان او خیلی کوچک بود و دستانم براحتی از او جدا شد. اکنون خالی بودن این دستها آزارم میدهد. 15 سال است که موهایم در حسرت یک نوازش او بیتابی میکند. چه زود رها کردی دستان کوچکم را مادر...
پریسا، روانشناس جوان از سقز: به خودم قول داده بودم دیگه هیچوقت گریه نکنم ولی سر قولم نموندم. مگه میشه غذا نخوریم؟ یا نخوابیم؟ یا... گریه اگه بجا باشه، مسکنه... زیاد گریه کردن هم مثل بارونِ زیاده که با خودش سیل داره. جوری گریه نکنی که سیل وجودت رو با خودش ببره و ویرونت کنه.
مهتاب 17 ساله از ابهر: باورم نمیشه. تو خودتی؟! یعنی تو همون پاسخگوی سابق خودمونی؟ کی برگشتی؟ چقدر جات خالی بود. انقدر که من بعد از تو دیگه چاردیواری نخریدم تااااا امروز! یعنی یک بار بعد از رفتنت خریدم دیدم نوشته من به اسم یکی دیگه چاپ شده! نوشتههای خیلی رایج تو به اسم بعضی دوستان! خلاصه بعد از رفتنت اوضاع خفن خراب بود. امروز هویجوری یهو یاد چاردیواری افتادم و رفتم یکی خریدم و دیدم که بله... ولی چرا صفحه بروبچ شده یک صفحه؟ حق ما همین قدره؟ خدمت مسئولان محترم بگید خانه شکوفهها دو صفحه اون وقت خانه بروبچ یک صفحه؟!!...
بدون نام: ...همه تو رو توصیف میکنن. بذار نظر منم بدونن: تو یه دختر خانم 23 تا 28 سالهای شبیه بقیه دخترها از نظر ظاهری، ولی ایدههات و رفتارها و شیطنتهات با بقیه دخترها فرق داره. مهربون و خوشبرخوردی ولی یکم هم مغروری... شاید اگر همدوره یا همکلاسی یا نزدیکم بودی صمیمیترین دوستم بودی...
از توهم دست بکش بابام جان! آخه ندیده و نشناخته از کجا میدونی قدم 165 یا تیپ ظاهرم سنگین یا پوستم چه رنگیه؟! هاااااااننن؟! این جور نظرا کار میده دست زندگیتونهاااااا...
رضوان یتما از کنگاور: ...اگه این نوشته من قراره توی تلگرافخونه یا پستخانه چاپ بشه اصلا چاپ نکنید بهتره...
اونوخ اگه امکان چاپش چه به خاطر کمبود جا، یا بیان نادرست نگاهت به زندگی و احتمال اینکه کسانی اونو درست بپندارن و آینده و زندگیشون کج و معوج بشه یا اصلا به هر دلیل دیگهای مهیا نبود، چه طوری باس بهت میگفتم که نامهت رسیده؟ هوم؟!
جوجه تیغی: درست زمانی که فکر میکنی همه چیز تموم شده، میبینی خیلی چیزا شروع شده و برعکس، درست زمانی که فکر میکنی دیگه راهی برای ادامه نیست، هزار تا راه برات باز میشه که بتونی ادامه بدی. زندگی هم واسه خودش چه قانونایی دارهها.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: