چند ماهی از مستاجری ما گذشت که به طور اتفاقی سوپری سر کوچه خبر داد که آن پسرشان به علت اعتیاد طرد شده است و گاه و بیگاه سر و کلهاش پیدا میشود. بگذریم، هر چه بود صاحبخانهمان برخوردشان با من و همسرم عین پدر و فرزندی بود و عیال بنده به چشم مادر به زن صاحبخانه نگاه میکرد و انصافا همسر ایشان آنقدر بزرگوار و بامحبت بود که انگار پدر ماست و همیشه به من میگفت، به هیچ وجه احساس غربت نکنید، خانه، خانه خودتان است. همینجا باید بگویم همسر من کارمند ثبت احوال بود و خود من کارمند وزارت کشاورزی که با استفاده از بورسیه وزارتخانه مشغول گذراندن دوره دکترای کشاورزی بودم و به همین دلیل هم از شهرستان به تهران آمده بودیم. عید آن سال مورد نظر، من و عیال که میخواستیم به ولایت برویم به پیشنهاد صاحبخانه، کلید طبقه بالا، یعنی خانهمان را به ایشان دادم. صاحبخانه مدعی بود خانه کلنگی است و همانطوری که دیدهاید، گاه و بیگاه لوله آب به علت زنگزدگی چکه میکند یا سیم برق قطع میشود، یک وقت ممکن است مشکلی پیش بیاید. بهتر است کلید را داشته باشیم که رفع مشکل کنیم. من گفتم اگر اشکالی ندارد یک کلید اضافه تهیه میکنم و این کلید پیش ما باشد. بنده خدا قبول کرد و گفت اشکالی ندارد، انشاءالله که مشکلی پیش نیاید و همین کار را هم کردم. نوروز که شد ما به شهرستان رفتیم و خیلی خوش گذشت و تعطیلات که تمام شد، برگشتیم تهران، که با استقبال صاحبخانه روبهرو شدیم. مقداری هم سوغاتی آورده بودیم که تقدیم کردیم. صاحبخانه همان شب ما را به خانهشان دعوت کرد و شام دادند که عیددیدنی هم باشد. در خانه آنها با جوان 21 ـ 20 سالهای روبهرو شدیم که تابهحال ندیده بودیم.
قد متوسط و جثه نحیفی داشت و به راحتی میشد حدس زد که این جوان، همان پسر معتاد آنهاست. اما نه صاحبخانه علاقهای به معرفی او داشت و نه ما کنجکاوی کردیم. آن جوان بسیار آرام و مودب بود. یکی دوبار در حین آمد و رفت در اتاق زیرچشمی نگاهی به من کرد که بهنظرم معنیدار آمد، حتی موقع خداحافظی که پدر و مادرش ما را بدرقه کردند، نگاه خاصی به من کرد، انگار میخواست چیزی بگوید. وقتی بعدا موضوع را با همسرم در میان گذاشتم او هم نظر مرا تایید کرد، اما اضافه کرد نگاهش شرمگین و خجالتزده بود، تا پرسشگر. من گفتم لابد احساس کرده که ما متوجه شدهایم او احتمالا معتاد است. همسرم گفت: شاید، خدا میداند.
بگذریم، سه چهار روزی گذشت، یک روز تعطیل که من بیرون از منزل بودم همسرم با تلفن همراهم تماس گرفت و پرسید:
- اکبر آقا، رادیوضبط را کجا گذاشتی؟
ـ جایی نذاشتم، همانجایی که همیشه بود، پشت آینه روی میز توالت است.
ـ نه، نیست، همه جا را هم گشتم.
به خانه که آمدم، دوتایی همه جا را گشتیم و زیر و رو کردیم، اما از رادیوضبط که با باتری کار میکرد و اندازه یک کف دست بود خبری نبود، اینجا بود که من یکباره به ذهنم رسید نکند دزدی وارد خانه شده اما چطوری؟! صاحبخانه که خانه بوده، در هم که قفل بوده، وسایل دیگر هم که دست نخورده است.
عیال گفت: کلید دست صاحبخانه بوده.
ـ بوده اما گفت که مشکلی پیش نیامده.
ـ اگر کلید در چنگ پسر معتادش افتاده باشد. چه؟
بعید نیست.
کنجکاو شدم که از صاحبخانه سراغ آن جوان را که به نظر ما پسرش بود، بگیریم، اما کی و چه جوری و به چه مناسبتی؟
چندروزی در این فکر بودم که چه جوری ماجرا را دنبال کنم که دستبر قضا و یا شاید هم با نقشه قبلی آن جوان یک روز عصر همین که در خانه را باز کردم یکهو سروکلهاش رو پلهها پیدا شد، سریع پایین آمد و با من سلام و علیک گرمی کرد و تندی گفت: مسالهای پیش آمده، اگر تلفن همراهتان را بدهید عرض میکنم. نمیدانم چرا احساس کردم موضوع برمیگردد به ضبط صوت، این شد که بدون هیچ توضیحی شماره تلفن را دادم و جالب این که او از پیش قلم و کاغذ آماده کرده بود و بلافاصله شماره تلفن را یادداشت کرد و تندی خداحافظی کرد و از در خانه بیرون رفت. شب ساعت 30/ 9 ،10بود که تلفن همراهم به صدا درآمد. آن سوی خط، آن جوان بود.
اکبرآقا، من افشین پسر صاحبخانهام، رادیوضبط شما را من بردم، برمیگردانم، من تو ترک هستم، اما چون بدهی زیاد دارم، مجبور شدم دست به دزدی بزنم، مرا ببخشید، خواهشا مساله را به پدر و مادرم نگویید، بنده خداها تا جایی که ممکن بوده قرضهای مرا دادهاند، در این مورد مجبور شدم، یارو آمده بود در خانه، مجبور شدم، شرمندهام، امانت دادم و قرار شد پولش که فراهم شد، آن را پس بگیرم، سه روز دیگر صبر کنید پدر که حقوقش را گرفت، رادیوضبط را از گرویی در بیاورم، بالاغیرتا ضایعم نکنید، کمک کنید ترک کنم.مخلص شما هم هستم و بعد تلفن را قطع کرد.
آنقدر تند و پشت سر هم حرفش را زد که فرصت نداد حتی من تعارف کنم که عیبی ندارد. بگذریم چهار روز بعد رادیوضبط را پس آورده گذاشته بود پشت در خانه... به هر حال حالا آن جوان مهندس است، زن و دو بچه دارد، پدرش فوت کرده و آن خانه را بازسازی کرده و در آنجا با مادر پیرش زندگی میکند.
ما به شهرستان برگشتهایم. اما گاه و بیگاه ارتباط داریم. یعنی ارتباط از ایشان است. خوشحالم آن زمان صبوری کردم و آن ماجرا را علنی نکردم و حالا آن بنده خدا به قول معروف یک مرد رشید، موفق و صاحب خانه و زندگی است. میخواهم بگویم همه ما ممکن است در طول عمر با چنین موضوعاتی برخورد کنیم، بیاییم به نیازمندانی که امید به رهایی آنان داریم کمک کنیم. والسلام.
اکبر، ج ـ یزد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم