کوچکترین ستاره آسمان

تا به حال هیچ شده مغزتان باد کند؟ نه، جدی می‌پرسم، تا حالا شده. خب مال ما شده. جان؟ بنده مغزم کجا بود؟ دست شما درد نکند. به هرحال آن چیزی که الان توی کله ما است باد کرده ناجور. این وروجک نفس‌مان را بریده است و در کنار آن جانور مربوطه هم هر روز یک جور ناجوری از خجالت‌مان در می‌آید. این است که در به در دنبال کویری، صحرایی چیزی می‌گردیم برای سر به بیابان گذاشتن... اصلا ببینم چرا می‌گویند بیابان؟ چرا نمی‌گویند مثلا سر به ساحل دریا، به جنگل، به رستوران؟ هان؟ آخر آدم دیگر باید از دست ضرب المثل‌ها هم بکشد؟ خب از این‌ها بگذریم. این هفته هم نامه زیاد داریم هم ایمیل و این یعنی این که بیشتر از این نباید افاضات بفرماییم. چشم نمی‌فرماییم...
کد خبر: ۳۰۷۸۷۵

به به زهرا خانم بزرگی چه عجب! چی شده این طرف‌ها؟ خدا را شکر این قدیمی‌های کافه یاد ما می‌کنند تازگی‌ها! افسردگی گرفتیم بس که احساس فراموش شدگی بهمان دست داد. خاله‌شدنت هم مبارک. خدا صبرت دهد خواهر. ما که دندان‌ها و موهای‌مان با هم ریخت از دست این وروجک.

خانم مهین صدیقی از خواندن نامه‌تان کلی خوشحال شدیم و کلی با دیدن عکس آقا مبین شما توی سر و کله‌مان زدیم و قربان صدقه‌اش رفتیم. خدا حفظش کند. تولدش هم خیلی خیلی مبارک باشد امیدوارم صد ساله شود. چقدر خوب که کتاب‌های پیشنهادی ما را خواندید. کلی مشعوف‌مان کردید.

راستش برای اولین بار ما که کافه کاغذی باشیم احساس کردیم یک بار به یک دردی خورده‌ایم. باز هم از کتاب‌هایی که خوانده‌اید برای‌مان بنویسید. به کافه خوش آمدید.

عاطفه. ح از قم، اولا که دست شما درد نکند برایمان دعا کردی ولی شما که زحمت کشیدی لااقل یک دعای عاجل می‌کردی بلکه هم ما نجات پیدا کنیم. می‌بینم که برای بعضی عجیب دل می‌سوزانی... خدا شانس بدهد، جک و جانور از نوع شترگاو هم نشدیم ملت برای‌مان دل بسوزانند. منتظر نامه‌های بعدی‌ات هستیم. اینقدر هم از این کنکور ننال. حال‌مان دیگر دارد بد می‌شود. هرچقدر جدی‌ترش بگیری بدتر است. باور کن راست می‌گوییم.

اردیا جان نامه‌ات را خواندم. به خاطر اتفاقی که برایت افتاده است متاسفم. اما خوب است که می‌خواهی دنبال علایقت بروی. امیدوارم موفق باشی و این دوران سربازی را هم هر چه زودتر تمام کنی.

کوچک‌ترین ستاره آسمان، نامه‌ات را خواندم. من نمی‌دانم چرا خیلی از ما فکر می‌کنیم وقتی می‌خواهیم از یک چیزی دفاع کنیم حتما باید مقابلش را نفی کنیم. خواندن آثار و ادبیات خارجی هیچ اشکالی ندارد به شرط این که به قول تو در جریان ادبیات روز کشور خودت هم باشی. این دوهمدیگر را نفی نمی‌کنند و ناقض هم نیستند. نه خواندن ادبیات خارجی به صورت صرف کافی است نه برعکسش. تو البته کتاب خوبی را برای خواندن انتخاب نکردی چون به قول خودت آن کتاب بیشتر جنبه سرگرمی دارد هر چند از نظر اسطوره‌شناسی و تاریخ فولکلوریک و کلی از این چیزها می‌شود تحلیلش کرد ولی بهتر است این نگاه خوب یا بد، سفید یا سیاه را کمی معتدل‌تر کنی. برایم از کتاب‌هایی که می‌خوانی بیشتر بنویس. دوستان عزیز این بود سخنرانی من... (یاه یاه یاه) برویم سراغ ایمیل‌ها:

زهره شیرعلی‌پور خدا را شکر که حالت خوب است این دفعه. امیدوارم همیشه در کنار وروجک‌تان بهت خوش بگذرد و خوب باشی.

عاطفه تنهای تنها چرا حال و حوصله نداری دخترم. دیگر امتحان دادن که این قدر گریه و زاری ندارد. البته ما خودمان به مدت یک ماه عزای عمومی اعلام می‌کنیم اما خب... به هرحال تیریپ نصیحت و از این حرف‌ها است دیگه... امیدوارم از این به بعد زود به زودتر یاد ما بیفتی.

فائزه خانم، این که درددل ‌مای بیچاره هم هست. فکر نکن فقط توی دبیرستان از این بساط‌ها داری‌ها، همین روزنامه ما، اگر این روزهای بین تعطیلات را تعطیل کرد من خودم تا آخر عمر قبول می‌کنم شترگاو را بگذارم روی کولم دور خیابان میرداماد بگردم... ولی افسوس، افسوس... کاری‌اش هم نمی‌شود کرد. باید سوخت و ساخت دخترم، بله... هییییییی روزگار... اما در مورد این که چرا خودمان از رونق افتادیم باید بگوییم خیلی دلایل مفصلی دارد که به طور قطع و یقین در این صفحه جا نمی‌شود. به‌خاطر همین در سکوتی ماتم‌افزا زور می‌زنیم که‌دوباره بانمک شویم، هرچند سخت است... بله...

استاد سینا امینی هم فقط در یک خط فرموده‌اند گمان مبر که تو را از یاد برده‌ام... خدا را شکر چون یواش یواش داشت گمان ما را می‌برد که استاد با این جمله حکیمانه ما را از دست گمان نجات دادند. حالا داریم برمی‌گردیم، شما هم خسته نباشید، ای بد نبود، خوش گذشت، نه بابا، هتل‌هاش که خیلی تعریفی نداره... (باز هم یاه یاه یاه)

مهسا از گلستان، به محض این که جواب امتحانات آمد ایمیل بزن ببینیم چند واحد افتاده‌ای، چون ما هر دعایی کنیم برعکس می‌گیرد. به ما چه می‌خواستی نگویی دعا کنیم همه واحدهایت را قبول شوی.

به‌به صوناخانم، چطوری دخترم؟ انصافا با دیدن نامه‌هایت هنوز مقادیر زیادی نیش‌مان باز می‌شود. خوش به حال ماهی‌های تان، یعنی چی که زنده ماند؟ ما این همه توی کافه برایش مرثیه‌سرایی کردیم، آخر چرا احساسات ما را جدی نمی‌گیرند این ماهی‌هایتان؟ حالا دلفین گرفتید به ما هم خبر بدهید، کوسه‌های‌مان را بفرستیم بیایند توی همان تنگ مورد نظرتان با هم خاله‌بازی کنند. خدا را شکر که تو یک نفر از امتحانات و کنکور و این چیزها ننوشتی. باز یک نفر پیدا شد به حال ما رحم کند.

بابا محمود فخرالحاج منظور ما این بود که تو حسابی عصبانی شده‌ای، وگرنه قصد جسارت نداشتیم. در ضمن این جملات را چون خیلی دلمان را خنک می‌کند عینا می‌چاپیم: «واقعا دیگه می‌ترسم که پیشنهاد بدم که این صفحه کافه کاغذی را لااقل به دو صفحه و حتی بیشتر افزایش دهید، چون ممکنه از هفته دیگه همین یک صفحه مربوط به خوانندگان را هم نداشته باشیم. واقعا از سردبیر و دبیر اجرایی ضمیمه نسل سه انتظار چنین کاری را نداشتیم... اصلا شده یک‌بار توی صفحه دوم و یک ستون کوچیک دلیل حذف صفحه شترگاوپلنگ و کوچیک شدن صفحه کافه کاغذی را به اطلاع خوانندگان برساند. هرچند به نظرم هیچ بهانه‌ای قابل قبول خوانندگان نیست...» بعد هم استاد ما فرمایشات شما را به دیده منت می‌گذاریم، شما بیشتر از این چوب‌کاریمان نفرمایید.

همین الان به این نتیجه رسیدم که روی‌هم‌رفته ما آدم بدبختی هستیم. چون هر کس شاکی می‌شود به طور کاملا غریزی و ناخودآگاه دنبال کسی می‌گردد برای این که مقادیر معتنابهی از خجالت‌مان درآید. سردبیر نسل سه، فقط به ما گیر می‌دهد، مشتری‌های کافه همه‌اش سر ما داد و هوار می‌کنند، منم که حساس... منم که طفلکی... فی‌الواقع دلمان برای خودمان کباب شد. تا هفته بعد عزت همگی زیاد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها