بعد از طلاق والدین رضا، مادر حضانت او و خواهرش را برعهده گرفت اما مشکلات مالی باعث شد زندگی آنها هرگز سر و سامان پیدا نکند: «یک سال بعد از طلاق، مادرم ازدواج کرد. او چارهای به جز این کار نداشت. بالاخره باید شکم ما را سیر میکرد. ناپدریام 40 سال از مادرم مسنتر بود و پسری داشت که او هم 9 سال از من بزرگتر بود و کارهای خلاف انجام میداد. من اولین بار همراه برادر ناتنی ام به سرقت رفتم و به شدت تحت تاثیر او قرار گرفتم تا جایی که ترکتحصیل کردم و وارد کارهای خلاف شدم.»
رضا پیش از این یک بار دیگر نیز دستگیر شده و زندان را تجربه کرده بود: «در زندان به جای این که اصلاح شوم، راههای جدید خلاف را یاد گرفتم. وقتی بیرون آمدم، دیگر به خانه ناپدری نرفتم و ترجیح دادم برای خودم زندگی مستقلی داشته باشم. با دوستانم دور هم جمع میشدیم و وقتمان را به بطالت میگذراندیم. این طور بود که کم کم به کراک اعتیاد پیدا کردم و از آن به بعد برای تامین مواد مخدرم چارهای غیر از سرقت نداشتم.»
این گونه بود که رضا با همدستی یکی از دوستانش که موتورسیکلت داشت، کیف قاپی را شروع کرد و بالاخره دستگیر شد: «حالا باید دوباره به زندان بروم، تا کی؟ نمیدانم. به هر حال باید رضایت شاکیانم را جلب کنم. دیگر از این زندگی خسته شدهام. نمیخواهم یک پایم در زندان باشد و پای دیگرم در پاتوق خلافکاران.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم