در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
فائزه نوشته چرا خودت کم مینویسی؟ حتی طی یک عملیات ایثارگرانه گفته جواب ایمیل مرا نده و خودت بنویس، اما راستش را بخواهید ما چند وقتی هست که دیگر از خودمان گفتنمان نمیآید. حالا نمیدانیم به خاطر همنشینی با شتر است یا چیز دیگر، اما به هرحال این جوری است. البته احتمال میدهیم افسردگی هم گرفته باشیم اما از آنجایی که نیشمان مدام تا بناگوشمان باز است، بعید میدانیم. بگذریم آقاجان، عرشیاخان شفیعون دوباره نامه داده و کلی از کسانی که نسبت بهش ابراز محبت کرده بودند تشکر کرده و برایمان یک فایل صوتی هم فرستاده که هنوز گوش نکردهایم. بعد در مورد این همنشینی اجباری خطاب به سردبیر نسل سوم شعری سروده است که میخوانید: «سردبیرا! نامه دارم، خانهام را پس بده /سردبیر محترم! کاشانهام را پس بده / سردبیرا! خانهام ویرانه شده از دست تو /مرحمت فرما همین ویرانهام را پس بده/ ای دریغا خانه را خوردند و آبی هم به روش/ خانه شد غمخانه، این غمخانهام را پس بده/ آن ستون روزی محل عشق و شادی بوده است/ بار دیگر کلبه شادانهام را پس بده/ همجوار کافه بودن همجواری با گل است (داشتی؟/ )تا خوشاخلاقم بیا گلخانهام را پس بده /تا نگشته دیر جنت را برای خود بخر/ جان من تعجیل کن جانانهام را پس بده/ دیو بیاحساسیات آتش به قلب من نهاد / مرهم درد دل دیوانهام را پس بده / سردبیرا! دست از دامان کافه بازدار/ کافه چون دُرّیست، آن دردانهام را پس بده /مسکن زرافه را جای دگر احداث کن/ بیدرنگ آن مامن شیرانهام را پس بده(همینه/ )!کن برون از خانه آن مستاجر پرغصه را / اینچنین کن، خنده مستانهام را پس بده/ خانه باید مال شاه نسل3: کافه شود /هرچه زودتر خانه شاهانهام را پس بده/ با کمال احترام عرضم به پایان میبرم/ سردبیرجان! لطف میکن خانهام را پس بده» بعد هم گفته: «اگر این نامه نتیجه داد، که داد. اگر نداد باید طور دیگری اقدام کرد. یعنی این بار زبان خوش دیگر در کار نیست و باید به موارد دیگری متوسل شد. مثلا بنده و سایر کافهدوستان جلوی ساختمان روزنامه جامجم جمع میشویم با یک عالمه پوستر، بنر، پرچم، عروسک زرافه برای به آتش کشیدن و مواردی از این قبیل و با تمام وجود فریاد سر میدهیم: تنگ است ما را خانه تنگ است ای برادر... برجای ما زرافه ننگ است ای برادر. نه قرمز، نه آبی... خانه دوست کجایی؟ کافه امپراتور...!!! خانه دوست قهرمان... محبوب نصف جهان! قاعدتا باید غائله همینجا ختم شود و خانه دوست را پس بدهند. گیریم اینبار خلاف قاعده پیش رفت و سردبیرخان هم انگار که نه انگار که نه انگار... پس خودمان برای خودمان یک روزنامه تاسیس میکنیم اسمش را هم میگذاریم «کاپجم!» و آن وقت تیتر میزنیم که بیا و ببین: شکایت مایلی کهن از شتر، گاو، پلنگ، بیل گیتس اسپانسر کافه کاغذی در فصل جدید، حمله چند ناشناس به اتومبیل سردبیر، برگزاری مسابقات چهارجانبه جام جهانپهلوان کافهکاغذی! با حضور تیمهای بارسلونا، چلسی، کافه یونایتد و رئال کاغذ« !!!دیشب کافه کاغذی خوندم آیدا!» محصول عرشیا فیلم به اسکار 2010 راه یافت. ایادی به کمیته انضباطی احضار شد. این تمام ماجرا نیست... ما میتوانیم بادکنک بچه کوچک سردبیر را با سوزن به طور غافلگیرانهای بترکانیم... ما میتوانیم زنگ «خانه دوست» سابق و منزل فعلی شتر گاو پلنگ را ساعت 3 بعدازظهر بزنیم و فرار کنیم... ما میتوانیم به پیتزافروشیها زنگ بزنیم و به جای آقای سردبیر کلی پیتزا سفارش بدهیم... ما میتوانیم تعدادی شبح وارد «خانه دوست» که الان به مسکن شترگاوپلنگ مبدل شده وارد کنیم تا شترگاوپلنگ را بترسانیم و از خانه فراری دهیم... ما میتوانیم با همین کارها 14صفحه از ضمیمه نسل 3 را به کافه و 2 صفحه باقیمانده را به خانه دوست اختصاص دهیم...!!! اصلا هم پررو نیستیم به جان خودمان!!!
اگر فکر میکنید که ما بیخیال خانه دوست میشویم، باید بگویم که واقعا چرا فکر میکنید ما بیخیال خانه دوست میشویم؟ هان؟»
خب... دیگر نمیتوانیم بیشتر از این نامه عرشیا را چاپ کنیم. چون جا نداریم. اما از آن سوی (کدوم سو؟ همون سویی که کافه گاو داره ای بنه) داشرضا فلاحتی هم شاکی، نامه نوشته و گفته: «دیگه نمینویسُم. تحریم مُکنُم. از ان.پیتی میام بیرون. از کافه میام بیرون. مُرُم اون کافه رقیبت. برای چی؟ ها. برن با همون شفیعون بچرخِن. مو شاکیم. مُرُم به شورای امنیت کافهکاغذیها عریضه مینویسُم. وقتی برای شتر نامه دِدُم، مِفهمی. شتر، کجایی بیا که مُخوام کاری کنم 3صفحه بهت بدن (یعنی میگی بالا میارم؟.) کافه نامرد. 2 تا انتگرال دوگانه نامعین میندازم به جونت. وقتی از شدت گشنگی، مساحت زیر منحنی را حساب کردی، مِفهمی. این سردبیر یه چیزی میدونه که ستون ازت میگیره. دستش درد نکنه. اون مَرده. شفیعون جون، شفیعون. حالا واستا. آدم نمیدونه دیگه با کافه چه کار کنه. بیلهجه مینویسم دیگه. دیگه برگشتنم محاله. حس خوبی ندارم. چشام همش به نسل3. میپرسم این چه حسیه؟ یکی میگه خیانته. متاسفم برات ای دل ساده. دل به هرکی دادم از سادگی دادم. زندگیم رو پای کافه کاغذی دادم و دیگر هیچ. نمیخرم. روزنامه نمیخرم. 100 تومان میدم کیک میخرم، شکمم سیر میشه. اون آهنگ از کرخه تا راین هم قطع نمیشه. یکی بره عوضش کنه. خاک سرخ بذاره.» البته بعدش حرفهایش را پس گرفته و اینها.
بانوی نیمهشب، وبلاگت را خواندم و خیلی از نثرت خوشم آمد. اگر خوب پیگیر شوی ادبیات دوره قاجار را خوب بخوانی میتوانی حسابی برای خودت کارشناسی در عرصه نثر دوره قاجار شوی. جدی میگویم. دامنه لغاتت هم خیلی وسیع بود. چرا با همان نثر واسه کافه نامه نمینویسی بچهجان؟
پری آسمونی از بروجرد، بهت شدیدا اخطار میکنیم تا یک سال سوار ماشینی که خواهر محترمتان میراند، نشو. چون ما شدیم ( البته منظورم خواهر خودمان است) و ملاقات به قول فرنگیها فیس تو فیسی با دیوار و تیر چراغ برق و اینا داشتیم. از ما گفتن بود.
«به یارو میگن اگه تو دریا کوسه بهت حمله کنه چیکار میکنی؟ میگه میرم بالای درخت. میگن تو دریا که درخت نیست. میگه: مجبورم میفهمی؟! مجبورررررررررم»، «عزرائیل میاد سراغ یکی.طرف خودش را میزنه به مردن» اینها را هم زهره شیرعلی پور فرستاده که نمیدانیم چرا از دست ما شاکی است چون ما هر هفته به ایمیلهایش جواب میدهیم، فکر کنم کافه را نمیخواند...
آقا ما رفتیم، تا با لگد پرتمان نکردهاند بیرون، خودمان مثل بچه آدم برویم. تا هفته بعد عزت همگی زیاد!
شتر، گاو، پلنگ
هیچ حواست هست؟
خب راستش این طرفداران کافه آن قدر به ما محبت دارند که دیگر کم کم داریم افسردگی میگیریم. ولی عیب ندارد ما هم دلمان خوش است به نامهها و ایمیلهایی که هر روز میرسند و ما را حسابی از تنهایی به در میآورند. این هفته میخواهم به نامه فاطمه از خرم آباد جواب دهم. فاطمه عزیز، اول از همه بگویم که خواستهات را نمیتوانیم برآورده کنیم، چون اصلا در حدود اختیارات ما نیست. اما اگر دوست داری بدانی که چه کار باید بکنی، به تو میگویم که خواهر خوبم، به کلی همه این ماجراها را فراموش کن و به درست برس. لابد میگویی که خب همه این حرف را میزنند، اما دوست خوبم من دلایلی منطقی برای این حرفهایم دارم. نخست این که اگر دقت کنی تو در یک دور تسلسل افتادهای که با ادامه دادنش فقط حلقههای زنجیر بیشتر و بیشتر میشوند، بدون آن که بتوانی یکی از آنها را باز کنی. تازه باز کردن آن هم هیچ فایدهای ندارد. فرض بگیر که آن مزاحم تلفنی از طرف پسرخالهات به تو زنگ میزده، دراصل ماجرا چه تغییری میدهد؟ تو با آدم خودخواهی روبهرو شدهای که برای رسیدن به خواستهاش از هیچ کاری فروگذار نمیکند و برایش مهم نیست که در این میان به تو چه ضرر و آسیبی میرسد. به خاطر همین باید به کلی این آدم را از زندگیات حذف کنی و تمام حاشیههایش را هم پاک کنی. در واقع من هم گمان میکنم که حدس تو درباره این مزاحم تلفنی درست است. آنها میخواهند از تو مدرکهایی به دست بیاورند که بعد بتوانند تو را زیرفشار بگذارند. به خاطر همین است که میگویم باید همه چیز را فراموش کنی. سیمکارتت را عوض کن یا حتی اصلا بیخیال داشتن موبایل شو. چون بهش واقعا احتیاج نداری. با مادرت همه ماجراها را در میان بگذار و اجازه بده او در روند همه اتفاقات قرار بگیرد چون نشان داده است که غیرمنطقی نیست. اصلا هیچ حواست هست که چه زمان زیادی را به جای درس خواندن و تلاش کردن برای رسیدن به هدفت صرف موضوعات بیهوده کردهای؟ چرا اینقدر اصرار داری کنجکاویات را ارضا کنی؟ البته من به تو حق میدهم که بخواهی بدانی چه کسی دارد تو را بازی میدهد، اما آنها از همین کنجکاوی تو دارند نهایت استفاده را میبرند، به خاطر همین اجازه نده بیشتر از این به هدفشان برسند. من اگر جای تو بودم، همه چیز را فراموش میکردم و برمیگشتم به خانه اولم؛ یعنی درس خواندن برای کنکور. آن هم برای تو که در مدرسه تیزهوشان درس خواندهای و احتمال قبولیات در یک رشته عالی بسیار بالا است. امیدوارم از حرفهای من ناراحت نشده باشی و آنها را به گوش بگیری. مرا از تصمیمت با خبر کن و اگر اتفاق جدیدی افتاد که ناراحتت میکرد، برایم بنویس. موفق باشی.
خب دیگر جا نیست... تا هفته بعد درود و بدرود.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: