اندر احوالات حال شلغمی‌ ما

فی‌الواقع الان که داریم اینها را می‌نویسیم، می‌گویند پشت پنجره‌مان چنان برفی می‌بارد که بیا و ببین. همین است که ما هم خوشحال می‌باشیم و مدام با خودمان خیالات می‌فرماییم که اگر برف ببارد و بعد بنشیند و بعد همه جا را سفید کند و ما بمانیم و یک روز تعطیل و یک وروجک که بدجور دلش می‌خواهد از ما آدم برفی بسازد، چه شود... ولی از آن جایی که اصولا خیالات خوش به ما نیامده، سرمان را می‌اندازیم پایین و مثل بچه آدم و حوا، می‌نشینیم پای مشق‌هایمان تا تمام شوند.
کد خبر: ۳۰۰۶۶۵

اشکان امامی! آخر آدم معماری را ول می‌کند می‌رود کامپیوتر؟ آن هم به خاطر این که بعضی آدم‌های دیگر دارند کامپیوتر می‌خوانند؟ آخر چه جوری اینقدر زندگی را شوخی می‌گیری؟ البته شاید هم علاقه داشته باشی... نمی‌دانم. به هرحال امیدوارم موفق باشی. حالا جدا با رشته علوم انسانی، در دنیای کامپیوتر چه می‌کنی؟

بابا؛ زهره شیر علی‌پور، ما که انصافا هر هفته به ایمیلت جواب می‌دادیم. حالا اگر چند هفته‌ای به خاطر تراکم ایمیل‌ها، خدای نکرده نتوانستیم جواب بدهیم که تو نباید ناراحت شوی دخترم.

ف. مرضیه، چرا اینقدر متراکم؟ تا 9 شب سرکار؟ آپولو هوا می‌کنی؟ ای بابا... یک خرده برای خودت وقت تهیه کن دخترم. این جوری خدای نکرده مریض می‌شوی‌ها!

فرشید خان پس چی شد آن 30 صفحه‌ای که می‌گفتی؟ آخر یعنی چی؟ همه‌اش وعده، همه‌اش وعید، پس کی می‌خواهید عمل کنید؟ فکر نمی‌کنی این جا یک آدم هست که بی‌صبرانه منتظر است تا 30 صفحه صحبت‌های شما را بخواند؟ چرا با احساسات یک کافه کاغذی بازی می‌کنید؟ آخر این چه وضعی است. اینقدر هم امتحان‌های میان ترم را نپیچان. آخر و عاقبتت می‌شود مثل ما! آن‌وقت نگویی کافه، چرا نگفتی؟

جوجه فوکلی هم اندر باب ارتباطات مقدماتی جام جهانی و زندگی گفته است: «زندگی سخته مثل صعود آرژانتین، زندگی پر اضطرابه مثل بازی پرتغال و بوسنی. زندگی قشنگه مثل کریس رونالدو. زندگی جالبه مثل کاکا. زندگی تمام می‌شه مثل 90 دقیقه فوتبال...» خلاصه این جوری.

مریم از اصفهان؛ راست می‌گویی، خانه سالمندان واقعا یکی از غم‌انگیزترین مکان‌های دنیاست. آنقدر غم‌انگیز که زبانم لا‌ل آدم از فکر یک روز زندگی کردن در آن ترجیح می‌دهد رسما جوانمرگ شود برود پی‌کارش! استاد شما کی ایمیل دادی که ما جواب ندادیم؟ در مورد نجوم هم هر چه دلت می‌خواهد بنویس. سعی می‌کنیم چاپش کنیم. راستی از زاینده رود چه خبر؟ شنیدم آب افتاده؟ راست می‌گویند یا همه توهم زده‌اند؟

فرشته کوچولو از اهواز، نفهمیدیم چطور شد؟ دانشگاه رفتن و دپ زدن یعنی چه؟ خب دخترم واضح‌تر صحبت کن بفهمیم چه می‌گویی. آن نرم‌افزاری که انگلیسی را به فارسی تبدیل می‌کند چه نرم‌افزاری است؟ معرفی‌اش کن ما اینجا چاپش کنیم تا بعد از این اینقدر نامه فارگیلیسی برایمان ننویسند. بدین ترتیب کافه‌ای را از نگرانی و چپول شدن چشمانش نجات داده‌اید.

به به یلدا خانم! همان بنده خدا از یه جایی! چه عجب حال ما را پرسیدی. بعد از یک سال دوباره سراغ ما را گرفته‌ای و تازه می‌گویی چرا نشناختی؟ ای... روزگار نامراد... هی...

دختر شمال؛ اولا که بابت مرگ پدر بزرگت تسلیت می‌گویم. دوم این‌که چه خوب که می‌خواهی بروی کلاس سنتور؛ ولی منظورت دقیقا در مورد چاپ مطلبی درباره آموزش سنتور چیست؟ خب، کتاب‌های زیادی در این باره هست. البته سوژه خوبی است این که یک گزارشی در مورد کلاس‌های موسیقی بگیریم اما... به هرحال ما می‌گوییم. خوب درس‌هایت را بخوان تا این قدر دپ نزنی. دیگر چه می‌خواستیم بگوییم؟ ... آهان راستی چه عجب!

بهناز از اندیمشک؛ اولا کلی از دستت خندیدم، مخصوصا آنجا که گفته بودی شما را به 7 جدتان قسم این عکس‌هایی که می‌چاپید از سر بنده بزرگ‌تر می‌باشند... اما جدای از اینها واقعا آنفلوآنزای خوکی گرفته بودی؟ ای بابا وقتی داشتی ایمیل می‌فرستادی سرفه‌ای عطسه‌ای چیزی که نزدی؟ راستش را بخواهی ما هم از آنفلوآنزای خوکی به خاطر مرگ‌آور بودنش نمی‌ترسیم، به خاطر سوپ‌های شلغمی می‌ترسیم که مادر جان‌مان درست می‌کنند و برای این که گول‌مان بزنند تویش میگو هم می‌ریزند. آخر حیف آن میگوهای عزیز دل نیست که حرام سوپ شلغم شوند؟ یعنی به من بگویند جناب سقراط کاغذی این جام شوکران را لطفا برو بالا، خیلی بهتر است تا این که بگویند یک قاشق از این سوپ‌ها را نوش جان کن. بس که حال مان از شلغم به هم می‌خورد. از لیمو شیرین و اینجور چیزها که دیگر نگو... خلاصه که یعنی می‌خواهیم بگوییم از حاشیه‌های سرماخوردگی بیشتر از خود سرماخوردگی می‌ترسیم. حالا خدا را شکر که تو خوب شده‌ای و کماکان آتش‌ات را می‌سوزانی. خدا باقی سرماخورده‌های عالم را هم خوب کند.

ای زهره! الهی که این کافه کاغذی ترک بخورد! ما که هر بار داریم جواب ایمیل‌های تو را می‌دهیم. بابا یک هفته جواب ندادیم... دیگر این قدر دپ زدن داشت؟ چرا شایعه درست می‌کنی خواهر؟ کدام تنبیه؟ کدام مجازاتی؟ ما خودمان سرآمد تنبیه شدگان عالمیم، ما را چه به تنبیه دیگران! ای بابا... تو هم ما را بنواز...

پژمان از اراک، بهترین کتابی که در مورد داستان نویسی می‌توانم بهت معرفی کنم کارگاه داستان و نقد داستان با ترجمه احمد گلشیری است. البته کتاب در این باره زیاد است و با یک جستجو در اینترنت می‌توانی به راحتی کلی منبع به دست بیاوری. اما خب این هم خیلی کتاب خوبی است.

اشکان امامی؛ بگو یکهو عکست را صفحه اول چاپ کنیم دیگر خیال همه راحت شود برادر جان! ما همان شعرهایت را هم با کلی من بمیرم تو بمیری چاپ می‌کردیم، آخر مگر می‌شود اینجا وبلاگ معرفی کرد؟ آخر این چه حرفی است؟ البته رفتیم و به وبلاگت سر زدیم. امیدواریم از این به‌بعد مطالب دندان گیرتری در آن بنویسی.

پیکاسو جان! آن کتاب‌هایی را که از نمایشگاه کتاب مدرسه گرفته‌ای من نخوانده‌ام. اما در مورد کتاب دیگری که اسم برده بودی من هم با نظر همان خیلی‌ها موافقم. دلایلش هم خیلی مفصل است که من قبلا در نقد کتاب یک جایی که الان یادم نیست کجا نوشته‌ام. ولی خوب کردی که خواندی. آفرین دخترم.

خب ما رفتیم. فی‌الواقع آی برف می‌بارد، آی برف می‌بارد... جان؟ چی؟ بالای صفحه گفته بودیم... ای بابا... حواس نداریم که، فکرش را بکن با هزار جور ذوق و شوق بروی از این کتاب‌هایی که برچسب (همان عکس برگردان خودمان) دارند برای وروجک بخری که بنشیند و چند دقیقه‌ای سرش گرم شود، آن وقت... آن وقت... (اینجا را با بغض بخوانید) دریغ از یک برچسب که به کتاب چسبانده شود. همه‌اش چسبیده شده به شخص شخیص خودمان. تا روی پلک‌های‌مان هم برچسب نچسبانده برویم خودمان را یک جایی سر به نیست کنیم. تا هفته بعد عزت همگی زیاد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها