جنایت در ساختمان 817

ساعت 7 صبح روز یکشنبه 18 ژوئن بود. کمیسر هوبر آماده می‌شد که روز تعطیل را برای استراحت به کنار ساحل دریا برود. او از قبل با دوستانش قرار گذاشته بود. کمیسر تمام وسایل سفر را داخل خودرویش قرار داده بود و مقابل ساختمان، در انتظار همسرش بود. همه چیز برای رفتن به ساحل دریا برای گذراندن تعطیلات آخر هفته مهیا بود. اما با صدای زنگ تلفن همراه کمیسر، تمام برنامه‌ها به هم خورد. از آن سوی خط از مرکز فرماندهی پلیس به او اطلاع داده شد که جنایتی در ساختمان شماره 817 شهرک اکلاهما رخ داده است و براساس دستور رئیس پلیس، کمیسر می‌باید شخصا در محل حضور یابد و جنایت به وقوع پیوسته را مورد تحقیق و بررسی قرار دهد.
کد خبر: ۲۹۸۱۵۳

کمیسر پس از آن که آدرس دقیق محل حادثه را از افسر نگهبان پلیس گرفت، موضوع را به همسرش گفت و از او خواست با دوستانش تماس گرفته و سفر را کنسل کند. بعد هم خودش به طرف شهرک اکلاهما حرکت کرد.

در آن ساعت صبح روز تعطیل، خیابان‌ها کاملا خلوت و کم‌تردد بود. کمیسر در کمتر از 15 دقیقه در محل جنایت حاضر و تحقیقات خود را شروع کرد.

ساختمان شماره 817 در انتهای خیابان لوراتیک، در غربی‌ترین نقطه شهرک واقع شده بود. یک ساختمان 4 طبقه که جنایت در طبقه 4 رخ داده بود. در مقابل ساختمان، یک مامور پلیس ایستاده بود و اجازه ورود به کسی نمی‌داد. کمیسر پس از این که خودروی خود را متوقف کرد و از آن پیاده شد نگاهی به ساختمان انداخت.

این ساختمان جنوبی، قدیمی به نظر می‌رسید. در هر طبقه یک آپارتمان قرار داشت، کمیسر پس از این که خودش را معرفی کرد، با راهنمایی مامور پلیس وارد ساختمان شد. ساختمان فاقد آسانسور بود. کمیسر از راه‌پله‌های تنگ و تاریک عبور کرد و خود را به طبقه 4 رساند.

داخل آپارتمان پر از مامور پلیس بود. سرگرد جیم مور، رئیس کلانتری منطقه 15 و همکارانش در حال جستجو و بازرسی از نقاط مختلف آپارتمان بودند و چند نفر از ماموران تشخیص هویت نیز در حال انگشت‌نگاری بودند.

کمیسر به محض ورود به داخل آپارتمان، همه جا را از نظر گذراند. اثری از به هم ریختگی و آشفتگی دیده نمی‌شد. همه چیز به ظاهر منظم و مرتب بود. سالن نسبتا بزرگ آپارتمان با مبلمان نسبتا قدیمی تزئین شده بود.

در سمت راست سالن، آشپزخانه کوچکی قرار داشت و در ضلع شمالی سالن، راهروی باریکی دیده می‌شد که به نظر می‌رسید به اتاق خواب‌های آپارتمان منتهی می‌شود.

سرگرد جیم مور با دیدن کمیسر جلو آمد و پس از سلام و احوالپرسی گزارش داد:

ساعت 6 صبح بود که مردی وحشت‌زده و سراسیمه با کلانتری تماس گرفت و اعلام کرد من قاتلم. گفت من دوستم کارل را به قتل رسانده‌ام. گفت من دیشب او را کشتم و الان هم بالای سر او هستم.

وی اضافه کرد آپارتمان من در خیابان لوراتیک در شهرک اکلاهماست. ابتدا تصور ما این بود که وی مجنون و روانی است. به خصوص این که تکرار می‌کرد خودم هم نمی‌دانم چگونه این اتفاق افتاد. دست‌های من به خون آغشته شده است و باید مجازات شوم.

سرگرد ادامه داد: اما وقتی یکی از دوستانش گوشی را از او گرفت و اظهارات او را تایید کرد، بلافاصله به گشتی‌ها اعلام کردیم و دقایقی بعد گشت شماره 2 ما با حضور در محل، حادثه را تایید کرد و اعلام کرد مرد جوان 29 ساله‌ای به نام کارل دانگ در اثر ضربه مغزی به قتل رسیده است. ما هم بلافاصله خود را به این جا رساندیم و تحقیقات پیرامون این جنایت را آغاز کردیم.

متاسفانه کارل دانگ 29 ساله بر اثر خون‌ریزی مغزی، مرگ دردناکی را تحمل کرده بود. ما جسد او را داخل اتاق خوابش پیدا کردیم. این در حالی بود که ویلیام بورک، همان شخصی که با کلانتری تماس گرفته و خودش را قاتل معرفی کرده بود، در گوشه آپارتمان روی مبل لم داده و آرام و بی‌صدا اشک می‌ریخت. بجز ویلیام، مرد جوان قوی‌هیکل دیگری به نام توتی نیز در آپارتمان بود. ما بلافاصله محل را تحت کنترل قرار دادیم و تحقیقات را آغاز کردیم.

جسد مرد جوان قد بلند و لاغراندام در حالی که خون زیادی از سرش آمده بود، در کف اتاق خواب روی قالیچه سبز رنگ افتاده بود. به نظر می‌رسید سرش از پشت با دیوار برخورد کرده و بر اثر شکستگی عمیق شکاف ایجاد شده و خون‌ریزی شدید باعث فوت وی شده است. آثار خون روی دیوار نیز کاملا مشخص بود.

سرگرد جیم مور ادامه داد: به نظر می‌رسد زمان زیادی از وقوع مرگ مرد جوان می‌گذرد و این در حالی است که ویلیام هم چیزی از درگیری با مقتول را به یاد ندارد و فقط تکرار می‌کند من یک قاتل هستم. من دوستم کارل را کشتم.

رئیس کلانتری افزود: در تحقیقاتی هم که از همسایه‌ها انجام دادیم، آنها متفق‌القول اعلام کردند که همواره ویلیام و کارل با هم درگیر بودند و همیشه سر و صدایشان بلند بود. البته گاهی هم بن با آنها درگیر می‌شد اما درگیری بن بسیار کمتر از آن دوستش بود. آنها حدود ساعت 12 شب سر و صدایی را شنیده‌اند که خیلی زود این سر و صدا خوابیده و بعد هم دیگر چیزی نشنیدند تا این‌که صبح اطلاع یافتند، کارل توسط ویلیام به قتل رسیده است و این موضوع را هم بن به آنها گفته بود.

سرگرد جیم مور یادآور شد: این سه نفر یعنی ویلیام، کارل و بن در این آپارتمان با هم زندگی می‌کنند. آنها حدود 7 ماه است که هم‌خانه هستند. هر سه نفر آنها در یک شرکت مخابراتی مشغولند که به صورت نوبتی کار می‌کنند. در واقع هرشب یکی از آنها شیفت است. بنابراین 2 نفرشان شب‌ها در آپارتمان هستند. دیشب هم ویلیام و کارل بوده‌اند که گویا باز هم با هم درگیر و این بار ویلیام در حالی که به قول خودش مست بوده و چیزی یادش نیست، کارل را هل داده که براثر همین عمل، سر کارل بشدت به لبه دیوار برخورد و باعث ایجاد شکاف عمیقی در سرش شده و مرگ او را رقم می‌زند. ویلیام بصراحت قتل را به گردن گرفته ولی اصرار دارد که به ما بقبولاند در حالت عادی نبوده است.

کمیسر چند سوال از سرگرد کرد، آن‌گاه به اتفاق وی به محلی که جسد مرد جوان رها شده بود رفت. جسد در وسط اتاق‌خواب نسبتا بزرگ در کنار لبه دیوار، چسبیده به پنجره افتاده بود. کارل با قدی بلند حدود 190 روی فرش کوچک سبزرنگی افتاده بود. حوضی از خون زیر سر کارل دیده می‌شد. یک پیراهن سفیدرنگ، شلوار سرمه‌ای اتوکرده و کراوات سرمه‌ای به تن داشت که رنگ خون گرفته بودند.

چشمان کارل نیمه‌باز به سقف دوخته شده بود.

کمیسر به‌آرامی به او نزدیک شد، هیچ‌گونه آثار ضرب و جرح روی صورت او دیده نمی‌شد. کمیسر جسد را برگرداند و به بررسی سر مقتول پرداخت. شکاف عمیقی در پشت سر او دیده می‌شد. تمام موها و پشت سر جسد خون‌آلود بود. کمیسر بدقت همه‌چیز را از نظر گذراند و آن‌گاه دستور انتقال جسد به لابراتوار جنایی را صادر کرد. آن‌گاه به بازرسی از نقاط مختلف اتاق پرداخت. یک نقطه خون‌آلود بر روی لبه دیوار کنار پنجره دیده می‌شد که در فاصله یک متر و پنجاه سانتی‌متری زمین قرار داشت. در اطراف جسد لباس‌آویز چوبی روی زمین افتاده بود و کمی به هم‌ریختگی مشاهده می‌شد. کمیسر بدقت به بازرسی از داخل اتاق پرداخت آن‌گاه به سراغ ویلیام که همچنان آشفته و سراسیمه بود رفت و به بازجویی از او پرداخت.

ویلیام با صدایی لرزان و بغض‌آلود به کمیسر گفت: دیشب طبق معمول با دوستانم به کافه رفتیم. مقداری مشروب خوردیم و کمی قمار بازی کردیم. دیروقت بود که به خانه آمدم. آنقدر مست بودم که اصلا اراده‌ام دست خودم نبود و نمی‌دانم چگونه پله‌ها را بالا آمدم. بعد هم دیگر چیزی نفهمیدم تا این که صبح زود با فریادهای بن از خواب پریدم. بن تا چشمش به من افتاد به طرفم حمله کرد یقه‌ام را گرفت و مرا به دیوار چسباند. گفت: احمق چه کار کردی؟ بالاخره دستت به خون دوست و رفیقت آلوده شد و او را کشتی؟ به بن گفتم از چی حرف می‌زنی؟ گفت: کارل مرده. او به قتل رسیده و تو او را کشتی! آنقدر با کارل درگیر شدی، آنقدر سر به سرش گذاشتی تا بالاخره اتفاقی که نباید می‌افتاد، افتاد. هاج و واج مانده بودم. چیزی از شب قبل به یاد نداشتم. بن مرا بالای سر کارل برد. وقتی جسد او را دیدم، ‌میخکوب شدم. من او را کشته بودم. آره من قاتل بودم. به بن گفتم چه‌کار کنیم؟ او گفت با پلیس تماس بگیر و همه چیز را بگو. گفتم می‌ترسم. اما او قانعم کرد تا با پلیس تماس بگیرم.

ویلیام افزود: کارل خیلی با من درگیر می‌شد. او عصبانی و پرخاشگر بود. هر وقت دیر به خانه می‌آمدم با من دعوا می‌کرد. آنقدر اذیتم کرد که تصمیم داشتم همین هفته از پیش آنها بروم که این اتفاق وحشتناک افتاد و من رفیقم را کشتم.

ویلیام درباره جزئیات حادثه گفت: چیزی یادم نیست. ساعت از یک نیمه شب گذشته بود که جک از دوستانم مرا به خانه رساند. آنقدر مست بودم که اصلا مغزم کار نمی‌کرد. اراده‌ای نداشتم. نمی‌دانم چه کار می‌کردم. اصلا یادم نیست چه اتفاقی افتاد و چطور مرتکب این جنایت شدم.

کمیسر چند سوال دیگر از او کرد و سپس دستور داد دوست او، جک را دستگیر کنند. تا بازداشت جک، کمیسر به بازجویی از بن، دیگر دوست آنها پرداخت. بن هم که بسیار ناراحت و غمگین بود با صدای دورگه‌ای گفت: ساعت حدود 9 شب بود که کارل به آپارتمان آمد. خیلی خسته و بی‌حوصله بود. آنقدر خسته بود که شام هم نخورد و یک دوش گرفت. به اتاق خودش رفت و خوابید. من وقتی برای رفتن به سرکار آپارتمان را ترک می‌کردم او خواب بود. دیگر خبری نداشتم تا این که ساعت حدود 6 صبح وقتی وارد آپارتمان شدم با جسد خون‌آلود او در اتاق خواب روبه‌رو شدم. او به قتل رسیده بود. وحشت‌زده ویلیام را که در خواب بود صدا زدم. او اعتراف کرد که کارل را به قتل رسانده است. البته او چیز زیادی یادش نبود. اما در حرف‌هایش گفت بر اثر درگیری او را هل داده و باعث مرگش شده است.

بن افزود: متاسفانه ویلیام بسیار بی‌خیال، بی‌بندوبار و معتاد به الکل است. اکثر شب‌ها دیر به خانه می‌آید و موقع آمدن هم آنقدر سر و صدا می‌کرد که باعث ناراحتی کارل می‌شد. همین امر باعث درگیری آنهامی‌شد. آنها اصلا باهم جور نبودند. دائم درگیری داشتند و آخرش هم کار به این جنایت هولناک کشیده شد.

کمیسر نیم ساعت از بن بازجویی کرد. آنگاه به سراغ جک که توسط ماموران آورده شده بود رفت، جک به کمیسر گفت: تا ساعت یک نیمه شب با ویلیام بودم. خیلی در خوردن الکل زیاده‌روی کرد به طوری که حالت عادی نداشت و مجبور شدم او را به خانه‌اش برسانم.

کمیسر چند دقیقه‌ای هم از جک بازجویی کرد. آنگاه آنچه را که اتفاق افتاده بود، یک بار دیگر مرور کرد و رو به سرگرد جیم مور گفت: کارل به دست ویلیام به قتل نرسیده است. قاتل کس دیگری است.

شما خواننده عزیز حدس بزنید: اولا کمیسر از کجا فهمید ویلیام قاتل نیست و کس دیگری است. دوما قاتل چه کسی بود؟ کمیسر حداقل 3 دلیل برای دستگیری قاتل داشت. اگر داستان را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.

حمید موفق

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها