لطفا کمی بی‌خیال شوید

فی‌الواقع، الان که داریم اینها را می‌نویسیم، 4‌‌چشمی کیس کامپیوتر را هم می‌پاییم که این وروجک در اقدامی انتحاری نزند خاموشش کند. چون تازگی‌ها فهمیده کامپیوتر از کجا خاموش می‌شود و احتمالا از دیدن قیافه ما وقتی کامپیوتر یکهو خاموش می‌شود، کلی تفریح می‌کند. نتیجه این که اگر دیدید زیاد چرت و پرت گفتیم، به دل نگیرید. حواسمان باید به 80 جای دیگر هم باشد.
کد خبر: ۲۹۷۹۰۹

به‌به، چه عجب مهناز خانم عالمی! چه عجب یاد ما کردی؟ بله؟ یاد ما بودی ما نبودیم؟ عرض شود به خدمتتان که فکر می‌کردیم دیگر دانشجو شده‌ای و کلی سرت شلوغ شده، به خاطر همین ما را فراموش کرده‌ای.

اما خب انگار خیلی هم بهت خوش نمی‌گذرد. قرار نیست نه تو شبیه چیزی شوی که دیگران دلشان می‌خواهد، نه دیگران شبیه آن‌چیزی شوند که تو دوست داری. پس آدم‌ها را همان جوری که هستند، دوست داشته باش و سعی کن خاطرات خوشی برای خودت... اه اه اه، همه‌اش از عوارض همنشینی با این رفیق شفیقمان شترگاوپلنگ است وگرنه ما را چه به این حرف‌ها! منتظر نامه‌های بعدی‌ات هستم.

بابا مهسا مهرآذین! از این که دیدیم این همه اهل کتابی، کلی کیف کردیم. من هم با تو موافقم که کتاب‌های سلینجر بی‌نظیرند. البته تازگی‌ها همه چرکنویس‌هایش هم در ایران ترجمه می‌شود ولی خب، شاهکارهایش خیلی خوبند. راستی تو که «ابله» و «جنایت و مکافات» داستایوسکی را خوانده‌ای، «برادران کارامازوف» او را هم بخوان و البته اگر وقت داشتی رمان «آنا کارنینا» تولستوی را هم بخوان. خیلی خوب کتاب‌ها را تحلیل می‌کنی. جدی می‌گویم.

به‌به جوادالممالک، حالت چطور است؟ تو هم که بله... این هفته انگار قرار است ما با تمام کتاب‌هایی که شما پیشنهاد می‌دهید موافق باشیم. بله، «سور بز» هم خیلی کتاب خوبی است.

نسیم خانم، ما هم با نظرات شما در مورد درس و مشق در سنوات ماضی، آی موافق بودیم، آی موافق بودیم ... اما خب حالا می‌بینی که به چه روزی افتاده‌ایم. پس بهتر است به جای عروسی رفتن و این جور کارها، بروی درست را بخوانی. تولدت هم مبارک!

استاد! کاراته‌کار! کمربند مشکی! ما چاکریم. خدا وکیلی، هوس مسابقه دادن با ما به سرت نزند عاطفه خانم! این قدر هم نزن بچه‌های مردم را ناکار کن. ببینم کی بهت موج منفی می‌دهد؟ اصلا بدهد، تو چرا می‌گیری؟ تصمیم گرفتی یه سال دیگر درس بخوانی خب بخوان. به این حرف‌ها هم گوش نده. مردم بیکارند خواهر... حالا نگفتی، حالت فقط به خاطر همین بد بود؟ راستی شعرت هم بدک نبودها! جدی می‌گویم.

متین و مونا هم شعری نوشته‌اند و برای ما فرستاده‌اند که ایراد وزنی و قافیه‌ای زیاد دارد، اما به هر حال با همین ایرادها می‌چاپیمش: «تو یه کافه‌ای نه از جنس قمار و مستی/ تو فقط یه کافه‌ای که تو کاغذ نشستی/ میون این همه دایی توی این دنیا تکی / ولی حیف تو بچه دایی اون وروجکی/ بابای همه مونی، ولی فقط 30 سالته/ داشتن این همه بچه‌ام لابد تو فالته/ باهامون حرف می‌زنی اما ندیدیم عکستو/ میشه بچه باباشو نبینه؟ اینه رسم تو؟/ شتر و ایادی رو میذاری توی جیبت / نامه‌هامون همه گم میشن رو میزت/ تا میایم حرف بزنیم می‌گی داری می‌ترکی/ عکس صفحه رو کوچیک کن نزن حرف الکی/ ولی با این همه ماها همه‌مون دوست داریم/ توی این دنیا که ما یه کافه بیشتر نداریم» خیلی با این شعر حال کردیم... خیلی...

مهسا رجبی گفته با خواندن نامه عرشیا حسابی مشتری کافه شده و به نظرش این هنرمندانه‌ترین طنزنوشته‌ای بوده که خوانده است.

اما مهسا رجبی تنها کسی نبود که راجع به نامه عرشیا نوشته است. بقیه هم نوشتند. بخوانید:

محسن: «خیلی عالی بود. مطلب امروزتان خیلی عالی بود. اینقدر عالی بود که من تصمیم گرفتم هر جوری هست ایمیل بنویسم و تشکر کنم از شما و از عرشیا. به ذهن هیچ کس خطور نمی‌کرد که وحشت از آمپول را به این قشنگی بشود طنز کرد... واقعا شاهکار بود. برای آقا عرشیا آرزوی سلامتی و بهبودی می‌کنم و امیدوارم هرچه زودتر سلامتی خودشان را به دست بیاورند و بهتر از این بنویسند.

نیلوفر گل مرداب: «نامه‌ای دارم برای عرشیا. خندیدن گاهی آسان است، اما خنداندن همیشه سخت است. وفا کردن گاهی آسان است اما وفادار ماندن همیشه سخت است. دوست داشتن گاهی آسان است اما دوست داشتنی شدن همیشه سخت است. دل به دست آوردن گاهی آسان است اما دلدار ماندن همیشه سخت است. به‌‌یاد‌‌آوردن گاهی آسان است اما در یاد ماندن همیشه سخت است و تو سخت‌ها را برگزیدی.

خنداندی، وفادار ماندی، دوست داشتنی شدی، دلداری کردی و حتما در یادها می‌مانی.

عجیب است. ندیده را دوست داشتن عجیب است برای ندیده دلتنگ شدن. عجیب است برای ندیده دعا کردن. عجیب است ندیده را شاد کردن و تو خیلی عجیبی که تو را ندیده‌ایم اما دوستت داریم، برایت دلتنگ می‌شویم، برایت دعا می‌کنیم تا شاد باشی و شادمان کنی. چشم به سه‌شنبه‌ها می‌دوزم تا خبر سلامتی‌ات را بخوانم.»

نگین: «راستش ما یعنی من و دوستانم دیگه از عرشیا خان ناامید شده بودیم. اما دوستانم گفتند جام‌جم رو حتما بخونه. همون لحظه فهمیدم که ممکنه عرشیا خان برگشته باشه. سریع به روزنامه‌فروشی رفتم و کافه کاغذی رو باز کردم. وقتی دیدم که نوشته‌اید کافه امروز دربست تقدیم می‌شود به عرشیا خان شفیعیون، کلی ذوق کردم. واقعا دستتون درد نکنه. خیلی کار بزرگی انجام دادید. از این‌که به نظر و علاقه ما احترام گذاشتید از شما ممنونم. به قول عرشیا عجب قندی در این دل آب کردندی. کمی از عمق دل یاه یاه. خدا می‌دونه از دیروز تا حالا، 20 بار از اول تا آخر صفحه را خوندم. البته مریضی بی‌محل که نوشته بودید بدجور توی ذوق ما زد. امیدوارم یه سرماخوردگی باشه و نظر دوستان من که می‌گن آنفلوآنزای خوکی است، غلط باشه. اما ما به سرماخوردگی ایشان هم راضی نیستیم.»

ما رفتیم که رفتیم. عزت همگی زیاد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها