در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
مهر هفتم فیلمی درباره مرگ است. نگاه اینگمار برگمان به مرگ در این فیلم، چه منشأ و منبع فکری و فلسفی دارد؟
این دیدگاه برگمان ناشی از فلسفه اگزیستانسیالیسم است. متفکران این فلسفه بویژه هایدگر، نگاهشان به جهان با مرگاندیشی همراه است.
در واقع آنان به واسطه مرگ، جهان و زندگی را تعریف میکنند.
بله. آنان با همین توجه به مرگ است که هستی را به 2 دسته تقسیم میکنند. به نظر آنان، یک دسته از زندگیها همراه با دغدغه مرگ و آگاهی از مرگ است که به آن هستی اصیل گفته میشود. هستی غیراصیل هم آن زندگیای است که توجه به مرگ در آن وجود ندارد.
در این فلسفه، توجه به مرگ یک ترسآگاهی به همراه دارد که موجب اضطراب و دلهره آدمی میشود؛ تشویش و اضطرابی که نتیجهاش این است که انسان بفهمد در زندگی مجبور به انتخاب است.
این مرگآگاهی شخصیتهای فیلم مهر هفتم، چه نسبتی با مرگآگاهی قهرمانان تراژدیهای یونان باستان دارد؟
در تراژدیهای یونانی، بحث تقدیر و اراده خدایان خیلی پررنگ است؛ البته میدانید که خدایان آنان صفاتی بشری دارند و شبیه انسانها هستند.
اما در کار برگمان، خدای واحد پرستیده و آموزههای ادیان الهی مطرح میشود. از نظر ادیان توحیدی، جهان پس از مرگ برای مومنان (یا همان بهشت) بسیار بهتر از زندگی دنیوی است.
تشابه نگاهها به مرگ در تراژدیهای یونان و کارهای برگمان هم در این است که مرگ امری قطعی، حتمی و اجتنابناپذیر است که میتواند برای عدهای وحشتناک و برای برخی بسیار طبیعی جلوه کند.
اشاره به تاثیر اگزیستانسیالیستها بر برگمان و نگاهش به مرگ داشتید؛ اما دیدگاه این فیلمساز دارای رویکردی دینی هم هست. درباره منشأ این بخش از افکار برگمان توضیح دهید.
دیدگاه دینی برگمان از 2 جا نشأت میگیرد. اول آنکه او در یک خانواده مذهبی به دنیا آمده و رشد کرده و پدرش کشیش بوده است.
از طرف دیگر، برگمان تحت تاثیر افکار دینی کییر کهگارد دانمارکی است و نگاه مذهبیاش را از او وام میگیرد. این فیلسوف در آرا و نظراتش، بین مسیحیت و کلیسا تفاوت قائل میشود و اعتقاد دارد کلیسا در طول تاریخ، مسیح را به صلیب کشیده است. او آنقدر با کلیسا دشمنی دارد که وقتی میمیرد، میگوید هیچ کشیشی حق ندارد بر سر جنازهاش و در مراسم تشییعاش حاضر شود.
برگمان هم به پیروی از کییر کهگارد بین ایمان و دینداری و کلیسا تفاوت میگذارد و روی خوشی به کشیشان نشان نمیدهد.
در مهر هفتم این رویکرد و موضع برگمان صریح و شفاف است.
بله. این فیلم را در واقع باید نزاع بین ایمان اصیل با دستگاه کشیشان دانست. انتقاد برگمان این است که کلیسا به جای ایجاد عشق و محبت به خدا، تخم رعب و وحشت از پروردگار را در دلها میکارد.
این رابطه انسان و خدا هم از آموزههای کییر کهگارد میآید.
دقیقا. چون کییر کهگارد اعتقاد دارد رابطه انسان با خدا، انسان را انسان کرده است. این عقیده در مهر هفتم پررنگ است.
از زیربنای فکری و فلسفی فیلم مهر هفتم گفتیم تا برسیم به اقتباس تئاتری شما از این فیلم. در این کار اگرچه تا حد زیادی به ایده، موضوع و داستان فیلم وفادار بودهاید، اما رگههایی از فلسفه اسلامی و دینی خودمان را هم به آن افزودهاید که به نظر میآید خوب در دل نمایش نشسته و تضاد و تناقضی به بار نیاورده است.
خب در اسلام و از منظر عرفای ما، زندگی اصلی پس از مرگ آغاز میشود. این تعبیر از حضرت علی(ع) است که میفرماید انسانها خوابند و وقتی میمیرند، بیدار میشوند.
اما چنین عقیدهای در نمایش شما بصراحت بیان نمیشود. حال و هوای کارتان به گونهای است که بیشتر فضایی برزخگونه را به صحنه میآورد.
این به خاطر همنشینی تفکرات فلاسفه ایرانی با فلسفه اگزیستانسیالیستی در نمایش ماست. برای مثال در این کار تفکرات ملاصدرا را مطرح کردهام، بویژه آنچه با عنوان عالم خیال از آن یاد میکند. او اعتقاد دارد انسان وقتی از عالم اصلی (بهشت) به زمین هبوط میکند، آن دنیای ملکوتی از یادش میرود و تنها پس از مرگ است که به خانه مالوفش رجوع میکند.
آن فضای برزخگونه حاکم بر نمایش مهر هفتم از همین تفکرات ملاصدرا میآید، چرا که او میگوید وقتی انسان میمیرد، قیامت صغری برایش آغاز میشود که تا قیامت کبری (قیامت برای همه جهان) ادامه مییابد.
همان عالم برزخ؟
تقریبا همین است. ملاصدرا میگوید انسان در قیامت صغری میتواند چیزهایی را به یاد بیاورد. برای همین هم ابتدای نمایش که شوالیه از تابوت برمیخیزد، مونولوگی دارد و میگوید: در برزخ میان 2 جهان، نمیدانم که مردهام، قیامت را میبینم و زندهام، خاطراتم را مرور میکنم.
پس با این که معلوم است به آثار و افکار برگمان علاقه دارید و تاکنون 2 فیلم او را به صحنه آوردهاید، اما از این کار به عنوان بستری برای بیان عقاید خودتان هم استفاده کردهاید.
همان طور که گفتید من به این فیلمساز علاقهمندم؛ البته او را بیشتر باید یک هنرمند تئاتر دانست، چرا که بیش از 100 نمایش را روی صحنه برده است. مجذوب نوع نگاه دینیاش و دغدغه ایمانیاش نیز شدهام. با این حال چون مطالب و دغدغههای خودم را در کارهایش میبینم، از تفکر و آثارش کمک میگیرم تا مفاهیم خودم را نشان دهم. پیش از این فیلم «نور زمستانی» را به نمایش برگردانده بودم، حالا به سراغ مهر هفتم رفتهام و در آینده کار دیگری از او را به صحنه میآورم.
طرح مرگ در این نمایش، هدف غایی نیست، بلکه بهانهای است تا از طریق آن به خدا و معاد بپردازیم.
در واقع مرگ یک پل است.
همینطور است. وقتی ما بدانیم مرگ سرانجام همه ماست و باید با آن روبهرو شویم، به طور عمیق به کیفیت زندگی و چگونه گذراندن عمر فکر خواهیم کرد. آن وقت است که زندگی مفهوم دیگری مییابد.
تبدیل فیلم به نمایش، فرآیندی سخت و دشوار است؛ چرا که ناگزیر میشوید آنچه را فیلمساز با دست باز به تصویر کشیده، بسیار فشرده کنید. چگونه با حذف و تعدیلها کنار آمدید؟
ما 3 جور اقتباس داریم: انتقالی، قیاسی و تفسیری. در این کار من از روش تفسیری سود جستم. برخی از صحنههای کلیدی اثر را بیهیچ تغییری نگاه داشتم، پارهای جاها را تغییر دادم، بعضی از بخشها را حذف و تعدادی از صحنهها را در هم ادغام کردم. به این ترتیب به تفسیر جدیدی از فیلم رسیدهام که روی صحنه به نمایش درآمده است.
یکی از تغییرات، حذف شخصیت اسلحهدار فیلم است.
به دلیل محدودیتهای صحنه تئاتر، تعدادی از شخصیتها و ماجراها را حذف کردم که اسلحهدار هم یکی از آنان بود. البته از آنجا که شخصیت او اهمیت داشت، پارهای از دیدگاهها و حرفهای مادیگرایانه او را به شخصیت شوالیه دادم.
این که فیلم مهر هفتم برگمان تا حد زیادی فضای تئاتری دارد، چقدر در برگردان این اثر به نمایش به شما کمک کرد؟
خیلی زیاد. تازه چون خود این فیلم اقتباسی از نمایشنامه نقاشی روی چوب برگمان است، بسیار به تئاتر نزدیک است.
با این حال سینما تکنیکهایی دارد که نمیتوان از آنها در صحنه تئاتر استفاده کرد. برای مثال در نمایش شما، چون برای قطع میان صحنهها فکری تئاتری نشده است، انقطاع محتوایی و حسی را موجب میشود که به کار لطمه میزند.
چون میخواستم یک جورهایی خط داستانی فیلم را به پیش ببرم، به این قطعها تن دادم؛ البته اگر این فاصله بین صحنهها تو ذوق شما میزند، بخش عمدهای از آن برمیگردد به کمبود امکانات فنی سالنها بویژه در بخش نور.
مثلا نمیتوانستید به جای قطع، از تداخل صحنهها استفاده کنید، جوری که پایان یک صحنه و آغاز صحنه بعد در هم وارد شوند؛ چیزی مثل دیزالو در سینما.
این هم یک پیشنهادی است که اتفاقا خیلی جاها میتواند جواب دهد؛ اما من به همان دلایل که گفتم فاصله انداختن بین صحنهها را انتخاب کردم که متاسفانه امکانات نورپردازی جواب نداد.
برای همین نورپردازی شما خیلی تخت بود؟
نه سالن قشقایی که دیگر تالارهای تئاترشهر هم از امکانات و وسایل قدیمی نورپردازی استفاده میکنند. وقتی تجهیزات نوری متعلق به 30 سال قبل است، کم است، ناقص است، چگونه میتوان انتظار داشت هر آنچه را فکر و طراحی میکنیم، بتوانیم روی صحنه تحقق بخشیم؟
پروژکتورها و منابع نوری سالنهای تئاتر ما تنها ایجاد روشنایی میکنند و برای ما که نیاز به نور متمرکز و موضعی داشتیم، کارساز نبودند.
در عوض طراحی صحنهای داشتید که در خدمت محتوا و مضمون نمایش بود.
با همفکری سپهر گودرزی به عنوان طراح صحنه توانستیم به این چیدمان برسیم.
تابوتهایی که صحنه را پر کردهاند و داستان در ارتباط با آنها جریان پیدا میکند، بسیار به آن فضا و حس برزخی کار کمک میکند.
همین طور است، بویژه که شروع نمایش با برخاستن شوالیه از تابوت آغاز میشود.
و پرسش پایانی. چه شد که برخلاف رسم روزگار در دام افزودن به چاشنی طنز و کمدی کار نیفتادید؟
چون نمیخواهم با هر ترفندی مخاطب را به سالن بکشانم. این کار به هیچ وجه چنین رویکردی را برنمیتافت. اگر قصد شوخی کردن با مرگ را داشتم، به سراغ نمایشنامه «مرگ در میزند» وودی آلن میرفتم که در نوع خودش بسیار ارزشمند است. من به دنبال آن نبودم تا مرگ را دست بیندازم، بلکه خواستم با روبهرو شدن با آن، پرسشهایی اساسی را مطرح کنم.
البته شخصیت نقاش که کمیک شده است.
این شخصیت کمدی است، اما با موضوع اصلی از منظر کمدی مواجه نشدهام. تماشاگران به نقاش میخندند، چون با او احساس نزدیکی و راحتی میکنند. نقاش کسی است که میخواهد از واقعیت فرار کند و همه چیز را به فراموشی بسپرد و این کار موقعیتی کمیک را خلق میکند.
برگمان و مهر هفتم در یک نگاه
یک شهسوار (شوالیه) و دستیارش از جنگهای صلیبی بازگشتهاند. مرگ سیاه در حال درو کردن کشورشان است. وقتی به خانهشان نزدیک میشوند مرگ بر شهسوار متجلی میشود و به او میگوید زمانش فرارسیده است. شهسوار بر سر زندگیاش با مرگ شطرنج بازی میکند. در حالی که این دو شطرنج بازی میکنند شاهد تلاش آدمهای اطرافشان برای گریز از طاعون هستیم.
این خلاصه داستان فیلم «مهر هفتم» است که بیش از 50 سال عمر دارد و حرفش درباره دغدغهای است که از بدو هبوط انسان بر زمین همراهش بوده است: مرگ.
اینگمار برگمان با نام کامل ارنست اینگمار برگمان سال 1918 به دنیا آمد و سال 2007 درگذشت.
وی از برجستهترین فیلمسازان و هنرمندان تئاتر سوئد محسوب میشود که نخستین فیلمش را سال 1945 به نام «بحران» ساخت، اما با فیلم «فریادها و نجواها» بود که مورد توجه منتقدان قرار گرفت. از دیگر فیلمهای مشهور این فیلمساز میتوان به «پرسونا» و «مهر هفتم» اشاره کرد.
مهدی یاورمنش
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: