در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
در فصل نهایی بوتیک، اثر تحسینشده فیلمساز، دیده بودیم به موازات قتل شاپوری (رضا رویگری)، به دست جهانگیر (محمدرضا گلزار)، عروسی زوج جوانی (کاوه کاویان و صبا کمالی) در حال برگزاری است. حالا هم بیپولی با عروسی 2 جوان (بهرام رادان و لیلا حاتمی) آغاز میشود که میتوانند همان عروس و داماد بوتیک باشند که در آن فیلم حضوری محدود داشتند.
بیپولی برخلاف بوتیک که فیلمی تلخ و گزنده بود، شیرین و در عین حال گزنده است. در آنجا آدمها در فضایی واقعی و باورپذیر در حال دست و پا زدن برای گریز از شرایط بودند و در اینجا نیز همچنین. در آن یکی غم جاری در ماجرا و شرایط کاراکترها بخوبی به تماشاگر منتقل میشد، اما در اینجا فیلمساز میکوشد از هر اتفاق غمانگیزی (بیکاری، بیپولی و تلاشهای معمولا نافرجام برای گریز از موقعیتهای دشوار) خندهای بر لبان تماشاگر بنشاند (نظیر سکانس استخر و عصبانیت دوست ایرج بهرام رادان با بازی بابک حمیدیان از دست او به سبب ناکامی و اصلا بیاعتنایی ایرج در نجات یکی از شناگران ناشنوا در مقام ناجی غریق).
حتی آن جمع مشکلدار و پر مساله بوتیک که همگی در خانهای مجردی زندگی میکردند نیز به بیپولی راهیافتهاند، اما اینها نیز برخلاف آنها در پیشبرد قصهای خندهدار و خندهآفرین ایفای نقش میکنند.
اصلا روایت ماجرای خودبزرگبینی و منیت از شخص مغرور و پرمدعا در نفس خود دارای موقعیتهای کمیک و تراژیک فراوانی است که فیلمساز بخوبی هم به آن جنبهاش پرداخته و هم به این یکی؛ اما آنچه بر فیلم سنگینی میکند و تماشاگر رسوبات آن را با خود به بیرون از سالن سینما میبرد، شادی به جای غم است. شادیای که ناشی از امیدی است که همواره در پس تمامی سختیها وجود دارد و فقط اگر ما بخواهیم میتواند بر کولهباری از غمها سنگینی کند و آنها را به پستو براند.
فیلمنامهنویسان بیپولی (حمید نعمتالله و هادی مقدمدوست) نیز بر همین سیاق کوشیدهاند با همه غم نهفته در رخدادهای فیلم، کفه غمانگیز اثر را بسیار سبکتر از کفه شادیآفرین آن بگیرند، غم را در سطح برگزارکنند و شادی را عمق ببخشند. آنها همچنین از توجه به جزئیات غافل نماندهاند و با گنجاندن المانهای ریز و درشت به باورپذیری شخصیتها کمک زیادی کردهاند. مثلا توجه کنید به پژو 206 ایرج که وسیلهای است برای خودنمایی او و میبینیم که با مقاومت فراوان در سختترین شرایط مالی، ایرج حاضر نمیشود آن را بفروشد و پولش را به زخم زن و زندگی بزند تا مبادا دیگران متوجه وضعیت بحرانی او بشوند. همین خودرو که بعدا میفهمیم لیزینگی و اقساطی است در ادامه اندکاندک اوراق می شود چون صاحب عاریتیاش به روزگار بدی دچار میشود. عنصر دیگر هدیه سرعقدی داماد به عروس است. این جواهر ریز را عروس با ردگیری قلب عاشق داماد در مشت بسته دست چپش (همان سمتی که قلب در آن قرار دارد) کشف میکند و از او هدیه میگیرد. بعد، در زمانی که ایرج میخواهد پنهان از چشم همسرش، آن را از لباس نوزادشان برباید و پول آن را هزینه زندگی کند، این جواهر گم میشود و سرانجام در اواخر فیلم که دلهای هر دو (بویژه ایرج) صاف میشود، این جواهر پیدا میشود و بر سر جای اصلیاش باز میگردد. جالب اینکه جواهر را هم همسر ایرج پیدا میکند که آدمی سالمتر و پذیرفتنیتر از همسر خویش است.
بیپولی فیلمی است خوشساخت و خوش ریتم. بوتیک هم چنین بود؛ ولی اتفاقهای ریز و درشت بیپولی و نیز شاد و خندهآفرین بودن آن، تماشایش را آسانتر مینماید. نعمتالله با 2 فیلمی که ساخته است نشان میدهد هم قدرت عرضاندام در سینمای تراژیک را دارد و هم کمیک؛ هرچند داوران جشنواره فیلم فجر آنچنان که باید او را ارج نمینهند و همین 2 فقره چشم برهم گذاشتن آنها در قبال تلاشهای این فیلمساز خوب، در موقعیتی صددرصد کمیک تراژیک منجر به کوششهای مضاعف نعمتالله برای ساختن فیلمهایی بهتر خواهد شد.
علی شیرازی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: