گل‌های جاده بهشت زهرا

«خیار چنبر بسته‌ای هزار تومن. سه بسته اگه بخوای میشه دو تومن.» کیسه فریزرهای آفتاب خورده حجم خیارهای نه چندان سبز را دو برابر نشان می‌دهد. مانند سایه دختر که زیر تیغ آفتاب تابستان در امتداد اتوبان، چندین برابر کشیده شده است.
کد خبر: ۲۸۲۶۳۱

هفت سالش هست و پشت کهریزک خانه دارند. خواهرش که 9 ساله است، گل می‌فروشد و او به واسطه کشت و کارهای جالیزهای حاشیه شهر، قرعه‌اش افتاده که بسته‌های هزار تومنی خیار نوبرانه بفروشد به ماشین‌هایی که از بهشت‌زهرا باز می‌گردند و غم دارند برای از دست دادن عزیزشان.

ماشین طوسی رنگ که کنارش ترمز می‌کند، مانند برنامه‌ای تعریف شده دوباره جملات را به زبان می‌آورد؛« خیار چنبر بسته‌ای هزار تومن. سه بسته اگه بخوای میشه دو تومن.» مرد درون ماشین که کراوات سیاه بسته، در‌حالی‌که سرش را تا نیمه به بیرون می‌کشد، به دختر می‌گوید: گرون می‌فروشی. 3 بسته هزار تومن..می فروشی؟

مرد دود سیگارش را به آسمان فوت می‌کند و دختربچه با سر به علامت منفی جوابش را می‌دهد. دختربچه نای ایستادن ندارد. دمپایی‌های روباز زرد رنگش در روزهای تابستان از پاهای ظریفش، پوستی زمخت ساخته است که با جنسیتش همخوان نیست.

«نمی فروشم... اصلا فروشی نیست.» دختر که انگار احساس خطر کرده، چند قدمی به عقب می‌رود و این جمله را به زبان می‌آورد. مرد دست بردار نیست. دنده عقب می‌گیرد ورو به دختر باز می‌گوید: گفتی چند؟ مرد که این جمله را می‌گوید: دختر دوباره تکرار می‌کند: «بسته‌ای هزار تومن... می‌خوای اذیت کنی یا واقعا می‌خوای بخری؟»

هر چند ثانیه یکبار صدای رد شدن ماشینی دیگر، سکوت جاده را می‌شکند. مرد پک به پک دود به آسمان می‌فرستد و دختربچه که انگار دیگر احساس ترس کرده است، قدم به قدم عقب‌تر می‌رود.

مرد دیگر داخل ماشین که تا به حال ساکت بوده رو به مرد سیاه‌پوش می‌کند و با غیظ می‌گوید: «بابا اذیت نکن. خیار چنبر می‌خوای چیکار. خیر سرت الان عزاداری. معلومه چه غلطی می‌کنی. اگه زنت ببینتمون، چه غلطی می‌خوای بکنی؟.»

ماشین سکوت را می‌شکند و سرعت می‌گیرد و دور می‌شود. گل‌های چسبانده شده روی سقف ماشین، تاب باد را ندارند. جاده پر می‌شود از گل‌های زردرنگی که ماشین طوسی رنگ به یادگار روی جاده جا گذاشته است.

مهدی نورعلیشاهی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها