چه اتفاقی افتاد که حالا در زندان هستی؟
من مرتکب قتل شدم و یک ماه بعد از این حادثه دستگیر شدم. البته بهعمد نبوده است، اما مدارک من مورد تایید دادگاه قرار نمیگیرد.
با مقتول آشنایی داشتی؟
نه او را نمیشناختم. او فقط یک رهگذر بود. ما هیچ شناختی از هم نداشتیم.
درگیری شما بر سر چه مسالهای بود؟
البته من زمان درگیری را اصلا به خاطر نمیآورم، اما مطابق آنچه دوستانم گفتهاند دعوا بر سر آدرس پرسیدن بود. ظاهرا مقتول از ما آدرسی پرسیده بود و ما به اشتباه به او آدرس دادیم. مقتول به خاطر این مساله ناراحت شده و به ما معترض شده بود. من هم با او درگیر شدم و بعد هم این قتل اتفاق افتاد.
قتل چطور اتفاق افتاد؟
دوستانم میگویند من با کارد میوهخوری به سراغ مرد معترض رفتم و بعد یک ضربه به سینه او زدم و متواری شدم.
چرا خودت به یاد نمیآوری که چه اتفاقی افتاده است؟
چون مشروب خورده بودم به درستی یادم نمیآید. من خیلی زود تحت تاثیر مشروب قرار میگیرم. آنقدر مشروب خورده بودم که کاملا اختیار از کف داده بودم. مشکلاتی هم برایم پیش آمده بود که شرایط را برایم بدتر کرده بود. آنقدر بیاختیار بودم که حتی نمیتوانستم پشت فرمان بنشینم و مجبور شدم که سوئیچ ماشین را به دوستم بدهم تا او رانندگی کند.
چرا مشروب خورده بودی؟
من به اتفاق دوستانم به یک تالار رفته بودم تا یک اختلاف قدیمی را حل کنم و با کسی که از مدتها قبل با او قهر بودم را ببینم و با هم آشتی کنیم. در آن آشتیکنان بود که مشروب خوردم و این اتفاق رخ داد.
اما دوستانت گفتهاند که تو هیچ مشروبی نخوردی و دروغ میگویی؟
نه این طور نیست. من مقدار زیادی مشروب خورده بودم. آنها به خاطر این که خودشان شلاق نخورند مدعی هستند که من دروغ میگویم. من دروغ نمیگویم چون از زمانی که بازداشت شدم تا روز محاکمه حرفم را تغییر ندادم، اما شاهدان پرونده چندین بار حرفشان را تغییر دادند.
گفتی در ماشین اتفاقی برایت افتاد که ناراحتی تو را دوچندان کرد. آن حادثه چه بود؟
این مساله را هم دوستانم برایم تعریف کردند. ماجرا از این قرار بود که من از مدتی قبل با دختری در ارتباط بودم و میخواستم با او ازدواج کنم. روز حادثه در ماشین با او تماس گرفتم تا در مورد مسالهای با هم حرف بزنیم. متوجه شدم که گوشی او دست مردی است. از آن مرد پرسیدم تو که هستی؟ با تندی به من گفت که به تو ربطی ندارد و دیگر با الهه تماس نگیر. من هم ناراحت شدم چون احساس کردم آن دختر از احساسات من سوءاستفاده کرده و به دروغ من را در این مدت امیدوار کرده بود.
برگردیم به حادثه قتل. گفتی در آن زمان هوشیار نبودی، کی متوجه شدی که مرتکب قتل شدی؟
زمانی که من به خانه آمدم لباسهایم خونی بود. بچهها من را تحویل خانواده دادند و رفتند. فردای آن روز که به خودم آمدم دیدم لباسهایی که دیروز پوشیده بودم خونی است. پرسیدم برای من چه اتفاقی افتاده است بچهها گفتند که تو کسی را با چاقو زدی. من نیز چون هم چاقوی خونی داشتم و هم لباسهایم خونی بود حرفشان را قبول کردم.
اگر این طور است چرا هرگز دنبال آن مرد مجروح نرفتی تا ببینی چه اتفاقی برایش افتاده است؟
دوستانم به من گفتند که به بیمارستان رفتهاند و مخفیانه در مورد وضعیت آن مرد پرس و جو کردهاند و گفتهاند که او خطر را پشتسر گذاشته است وزنده میماند. من هم دیگر به سراغش نرفتم.
به هر حال تو او را با چاقو زده بودی و حداقل این که زخمی شده بود نباید خودت به سراغش میرفتی و از او عذرخواهی میکردی؟
قبول دارم اشتباه کردم. خودم باید به آنجا میرفتم و میخواستم که من را ببخشد، اما سن کم من باعث شد تا بترسم و دیگر دنبال او نروم.
چطور دستگیر شدی؟
یک ماه بعد از این ماجرا بود که ماموران یک روز به خانه ما آمدند و به من گفتند که باید به اداره آگاهی برویم. آنها ابتدا گفتند مساله مهمی نیست، اما بعد از این که من را به آنجا بردند گفتند که مرد مجروح جان باخته است و من متهم به قتل هستم. من هم از همان ابتدا همه چیز را توضیح دادم و پذیرفتم.
فکر نمیکنی اگر خودت را به پلیس معرفی میکردی یا به سراغ خانواده مقتول میرفتی و از آنها طلب بخشش میکردی وضعیت فرق میکرد؟
چرا فکر میکنم این اتفاق میافتاد، اما من اشتباه کردم و میدانم که اشتباه من آنقدر بزرگ بود که قابل جبران هم نیست امیدوارم بتوانم رضایت اولیای دم را جلب کنم.
تا به حال اقدامی در این خصوص کردهای؟
بله خانوادهام خیلی به سراغ آنها رفتهاند و تقاضای بخشش کردهاند، اما آنها قبول نمیکنند و میگویند پسرشان کشته شده است و فقط قصاص آنها را آرام میکند. من نمیدانم باید چه کنم. من بشدت از مرگ میترسم و از خدا میخواهم که من را از این گرفتاری نجات دهد. من روزهای سختی را در زندان میگذرانم و سپری کردن این روزها کار هر کسی نیست. تا به حال چندین بار به خودکشی فکر کردم، اما با خودم میگویم باید به خدا توکل کنم خودم را از این گرفتاری نجات دهم و خودکشی چارهساز نیست.
نماز میخوانی؟
تا پیش از این که وارد زندان شوم نماز نمیخواندم. خوبیای که زندان برای من داشت این بود که رابطهام را با خدا نزدیک کرد و من خیلی خوشحالم که خداوند را شناختم و دوباره به سمت او برگشتم.
چه تقاضایی از اولیای دم داری؟
من از آنها درخواست بخشش دارم. من 19 سال بیشتر ندارم. داشتم درس میخواندم تا در این مملکت کارهای شوم و بتوانم به مردم خدمت کنم و کشورم را آباد کنم. کاری که من کردم از سر نادانی و ناآگاهی بود. من نمیخواستم برای خانوادهام دردسر درست کنم و خانواده دیگری را هم داغدار کنم. از آنها میخواهم که من را ببخشند.
چه اطمینانی وجود دارد که تو بعد از گذشت آنها و رهایی از قصاص باز هم از این کارها نکنی؟
هیچ کس نمیداند شرایط زندان چقدر سخت است. اگر بداند هرگز مرتکب قتل نمیشود. من در این مدت به شدت تنبیه شدهام. تقاضا دارم من را ببخشند و قول میدهم هر تضمینی که بخواهند برای اینکه نشان دهم پشیمان هستم بدهم.
توصیهات به همسالان خودت چیست؟
توصیه میکنم هرگز سراغ مشروب و مواد مخدر نروند، چراکه آنها را به جنایت وامیدارد و روزگاری مثل من پیدا میکنند و بعد هم نمیتوانند ادعای خود را ثابت کنند و دچار دردسر میشوند.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم