نیم‌روزی با دختران کانون اصلاح و تربیت تهران

اینها فرشته‌اند

برای دیدن فرشته‌ها حتما نباید به اوج آسمان رفت و آنجا در انتظار لطف خدا نشست تا مگر پرده از چهره‌شان بردارد و چشم را به جمالشان روشن کند.
کد خبر: ۲۷۹۵۴۶

کافی است دستت را دراز کنی و چشمت را خوب بچرخانی تا هزاران فرشته زمینی را که مدام می‌آیند و می‌روند را ببینی و گرمای تنشان را حس کنی. آنها همه جا هستند، حتی کنار تو و حتی نزدیک‌تر از یک سایه به ما شاید هم جایی در همسایگی‌مان، اما چه می‌شود کرد یک فرشته زمینی آنقدر لطیف است که نمی‌تواند مثل همتای آسمانی‌اش باشد. آخر او هم دل دارد و قلبش با یک عشق فشرده می‌شود و یک نامهربانی از پا درش می‌آورد.

گاهی او آنقدر کم‌سن و سال است که خنده‌ات می‌گیرد از این‌که مجرم بدانی‌اش. آخر چشم‌هایش که هنوز رنگ معصومیت دارد، نمی‌تواند دروغ بگوید حتی اگر قاضی پرونده برایش حکم سنگینی بریده باشد. وقتی یکی از این هزاران فرشته‌ای را که حالا مجبور است، به خاطر تاوان اشتباهاتش پشت دیوارهای بلند و بی‌منفذ کانون اصلاح و تربیت بماند و دلش را به پرواز گنجشک‌های درون حیاط خوش کند می‌بینی، دلت می‌گیرد. از این همه جوانی و شادابی که نه او که دیگران برایش بر باد داده‌اند.

وقتی می‌شنوی که فرشته زمینی 15 ساله در سرقتی مسلحانه دست داشته، خنده‌ات می‌گیرد، از اندام نحیفش؛ مگر می‌شود؟! وقتی می‌گویند یکی دیگر از این فرشته‌ها هم جرمی بزرگ‌تر از قد و هیکلش انجام داده، باز هم نمی‌توانی جلوی زهر خنده‌هایت را بگیری. البته می‌گویند دختران کانون زیاد دروغ می‌گویند و از این‌که کسی دلشان به حالشان بسوزد و اشکی برایشان بریزد، خوششان می‌آید، ولی وقتی در یک روز عادی مثل همه روزهای زندگی این دختران در کانون به سراغشان می‌روی و پای داستان بدبختی‌هایشان می‌نشینی، حتی از این‌که برای دروغ‌هایشان گریه کنی هم ابایی نداری. آخر در نظر تو، آنها همان فرشته‌های دست نخورده دیروزند که اگر زمانه کمی با آنها مهربان‌تر بود، حالا باید برای دیدنشان به جای زندان به اوج آسمان‌ها می‌رفتی.

مدتی طول می‌کشد تا در سفید بلند و بزرگ کانون به رویت باز شود، اما وقتی مجوز عبور داشته باشی، کارهایت خیلی سریع راه می‌افتد. حیاط نه‌چندان بزرگ اما دل‌انگیز کانون پر است از درخت‌های سرسبزی که زیر پایشان علف سبز شده است و گنجشک‌های شاد و بی‌خیال دور و بر را به سمت خود کشیده است.

از درون حیاط کانون هیچ جا را نمی‌توان دید، مگر آسمان بی‌ابر شهر را با آن پرنده‌هایش که گاه و بیگاه درون حیاط سرک می‌کشند تا مگر طعمه‌ای غافل از خود را به چنگ بیاورند و جسم بی‌جانش را به گلوی جوجه‌هایشان بریزند. وقتی آدم به کانون اصلاح و تربیت می‌آید، حال عجیبی دارد؛ آنقدر عجیب که فکر می‌کنی به دنیای ناشناخته‌ای آمده‌ای؛ دنیایی که مردمی که بیرونند فکر می‌کنند آدم‌های درون آن آنقدر خطرناکند که باید از آنها هراسید.

ولی اینجا هیچ چیز ترسناکی نیست. اینجا همه‌اش تلنباری از معصومیت است که حالا از دست رفته. اینجا شام غریبان نوجوانانی است که بیشترشان کسی را برای محبت کردن به خود ندارند و آنقدر با واژه محبت بیگانه بوده‌اند که برای گدایی عشق به خیابان‌ها رفته‌اند و برای این‌که همیشه همان حرف‌های قشنگ را از زبان غریبه‌ها بشنوند، برای آنها دست به هر کاری زده‌اند، حتی اگر مثل امروز به قیمت از دست رفتن عمرشان تمام شده باشد.

مسوول کانون وقتی بعد از مدتی انتظار دختر کم‌سن و سالی را پیش من می‌آورد، ناخودآگاه برایش بلند می‌شوم و دستم را به سمتش دراز می‌کنم تا نشان دهم که من از قبیله آدم‌های سنگدلی که همیشه آنها را با سنگ پرانده‌اند، نیستم. وقتی فهیمه دستش را آرام در دستم می‌گذارد، خوشحالم از این‌که انگار او به من اعتماد کرده است و می‌خواهد داستان تلخ زندگی‌اش که می‌دانم علاقه‌ای به تکرارش ندارد را برای هزارمین بار برایم تعریف کند.

برای توصیف زیبایی فهیمه، واژه‌ها کم می‌آورند. او درست مثل یک تابلوی نقاشی است که هنرمندی چیره‌دست با تمام عشق و توان او را نقاشی کرده است. او زنی 17 ساله است که زمانی که خیلی کوچک‌تر از امروز بود، مادر معتادش برای این‌که به قول خودش نان‌خوری اضافه را از خانه بیرون کند، او را به دست مردی معتاد سپرده و به امان هیچ‌کس ولش کرده است و فهیمه هم با آن که دل خوشی از این شوهر نداشته، خیلی زود از او بچه‌دار شده است. این را که می‌گوید، دلم هری می‌ریزد؛ از مادر شدن بچه‌ای که خودش هیچ وقت مهر مادر را ندیده است و مادر برای او سمبلی از غول ترسناکی است که او را سال‌ها به مردها اجاره می‌داده است. برای فهیمه خیلی سخت است که بگوید مادرش با او چکار کرده است، چون وقتی خیلی سربسته اینها را برایم می‌گوید، سرش را پایین نگه می‌دارد تا شاید شراره‌های نگاهش با نگاهم تلاقی نکند.

او 6 ماه است در کانون زندگی می‌کند؛ شاید امن‌ترین جایی که تا حالا دیده است، اما 6 ماه دیگر هم باید اینجا بماند. البته او اصلا نگران شوهرش نیست، چون می‌داند او هم پشت دیوارهای زندان روزگار می‌گذراند و هیچ عشقی هم آنها را به هم پیوند نمی‌دهد، ولی فهیمه نگران دختر کوچکش است.

او که نمی‌دانم اسمش چیست و حالا در شیرخوارگاه حتما اوضاع بهتری از کودکی مادرش دارد. فهیمه می‌گوید خیلی به دخترش فکر می‌کند این‌که سرنوشتش چه می‌شود و چطور بزرگ می‌شود. وقتی این جمله‌ها را می‌گوید، به نظر آنقدر واقعی می‌رسد که جوشش عشق به فرزند را در نگاه به‌زیر‌افتاده او می‌توان دید، ولی او یک جمله می‌گوید و همان طور که با ناخنگیر کوچکش مرتب بازی می‌کند، داستان زندگی دخترش را با همان جمله تمام می‌کند و می‌گوید حتما خدا دخترش را دوست داشته که از او جدایش کرده است.

فضای غم‌آلود که رقیق می‌شود، او برایم از جرمش می‌گوید و این‌که با پسری که دوستش داشته 3 بار دست به سرقت خودرو زده، ولی دفعه آخر در حالی که در میانه شب در خوابی عمیق بوده است، تیراندازی شده و مامورهای اداره آگاهی او و مرتضی را دستگیر کرده‌اند، اما مرتضی بجز سرقت به جرم آزار و اذیت هم باید تحمل حبس کند، اما فهیمه آنقدر مشتاق دیدار اوست که می‌گوید برای او صبر می‌کند و اگر آزاد شود، دنبال کارهای آزادی مرتضی می‌افتد تا اگر شوهرش حاضر به طلاق دادنش شد، با او زندگی سالم و آبرومندانه‌ای را درست کند.

فهیمه وقتی حرف می‌زند، خیلی کم سرش را بالا می‌گیرد و مدام به نقطه‌ای که معلوم نیست کجاست، چشم می‌دوزد. او وقتی می‌گوید همیشه در خانواده‌ای بزرگ شده که در آن کسی بویی از ادب و فهم و شعور نبرده است، وقتی می‌گوید 2 سال کارتن‌خوابی کرده و فقط مرتضی مراقبش بوده است تا کسی نگاه چپ به او نیندازد، وقتی می‌گوید هیچ‌کس به ملاقتش نمی‌آید و وقتی آه می‌کشد و می‌گوید دلم برای قبر پدرم تنگ شده است و اگر او زنده بود، هیچ وقت این بلاها بر سرم نمی‌آمد، آنقدر دلم تنگ می‌شود که خود را مسخ شده‌ای می‌بینم که تاب شنیدن بدبختی‌های دختری کم‌سن و سال را ندارد، ولی فهیمه هنوز امیدش را از دست نداده است. او در دنیای بی‌کسی خودش به دنبال زندگی‌ای آبرومندانه می‌گردد و به روزهایی چشم دوخته که از کانونی که به قول خودش دستش را از همه جا کوتاه کرده، خارج شود و با کمک خدا که خیلی به آن دل بسته است، زندگی را بدون هیچ پشتوانه‌ای یک بار دیگر برای خودش طراحی کند.

اینجا شام غریبان نوجوانانی است که با واژه محبت بیگانه بودهاند و برای گدایی عشق به خیابان رفته‌اند

فهیمه که می‌رود، دختری لاغراندام و شیطان وارد اتاق می‌شود. اسمش... است، اما می‌گوید بنویس الهام. او هم 17 سالش است و 2 ماه است که در کانون زندگی می‌کند، ولی هنوز دادگاه حکم قطعی برایش نبریده است و تا مشخص شدن تکلیفش باید اینجا بماند. او با نگاه شرربارش به گنجشک‌های درون باغچه اشاره می‌کند و آه می‌کشد که ‌ای کاش مثل آنها آزاد بود و از بالای دیوارها پر می‌کشید و می‌رفت، ولی خودش خوب می‌داند که به خاطر اشتباهش نمی‌تواند مثل گنجشک‌ها بپرد و برود. مسوول کانون دختران می‌گوید همه فکر می‌کنند الهام عقل درست و حسابی ندارد، ولی او خیلی باهوش است و همه چیز را خیلی خوب می‌فهمد. او راست می‌گوید. الهام اگرچه از لابه‌لای حرکات متعدد دست و پایش نوعی بلاهت را به نمایش می‌گذارد، ولی درکش خیلی از سن و سالش بیشتر است.

با او که حرف می‌زنم، فضای تلخ صحبت با فهیمه درهم می‌شکند و تلخی‌های یک زندگی اشتباه زناشویی در زندگی نوجوانی 17 ساله با چاشنی طنزی که الهام بر آن می‌زند، برایم تداعی می‌شود. الهام 7 سالش بود که پدر و مادرش از هم جدا شدند و هر کدام سوی خودشان رفتند و زندگی تازه‌ای را شروع کردند. پدر الهام در حالی که هنوز با زن اولش زندگی می‌کرد، عاشق زنی دیگر شد و به خاطر او دل از زندگی نخست برداشت و طلاق را تنها راه شروع زندگی با زن تازه از راه رسیده دید. مادر الهام هم که بعد از طلاق دختر کوچکش را با خود نبرده بود، با دوست همسر اولش ازدواج کرد و داستان ناپدری را برای دختر کوچک به راه انداخت. البته الهام هیچ گلایه‌ای از نامادری‌اش ندارد. او هرچه می‌گوید از پدرش می‌گوید که او را آزار می‌داده و در را به رویش قفل می‌کرده است و با این ادعا که مادرش مرده، لباس سیاه بر تنش می‌کرده و او را سر قبری بی‌نام و نشان می‌برده است.

اما این اوضاع زیاد طول نکشیده است و با اصرار الهام، پدر راضی شده تا خانه را برای آمدن همسر اولش خالی کند و خود به دنبال زندگی با زن تازه‌اش برود تا مگر درد بی‌مادری برای الهام و خواهرش جبران شود. مادر که آمد، اوضاع خوب شد، ولی الهام که روح سرکشی دارد، بارها از خانه فرار کرد و با پسری که فکر می‌کرد همه چیزش خواهد شد، راهی خیابان‌ها شد تا روزی که پدر فهمید و به خاطر بی‌لیاقتی، مادر را از خانه بیرون انداخت و الهام هم به جرم سرقت گوشی همراه دستگیر شد.

وقتی الهام این ماجراها را البته با آب و تاب زیاد تعریف می‌کند، خوشحال می‌شوم از این‌که او به منجلابی که می‌گویند در آمدن از آن خیلی سخت است نیفتاده. او با روح پسرانه‌اش می‌خواهد مجتبی را که به سرقت وادارش کرده سرجایش بنشاند. هر چند می‌ترسد این ماجراجویی‌اش به قتل منتهی شود. وقتی از قتل حرف می‌زند، خیلی زود حرفش را پس می‌گیرد و در حالی که با نگاهش به عمق چشم‌هایم خیره شده است، آرزو می‌کند ای کاش یک بار دیگر زندگی کوچک و شاد چهار نفره‌شان را از سر بگیرند.

هنوز شادی هم کلامی با الهام در جانم مانده است که زهرا وارد اتاق می‌شود. چهره معصوم و دوست‌داشتنی‌اش آدم را یاد همان فرشته‌هایی می‌اندازد که برای دیدنشان باید تا اوج آسمان‌ها رفت. اندام موزون و موقرش را وقتی روی صندلی روبه‌رویم می‌نشاند با آرامشی که از چشم‌هایش می‌ریزد نگاهم می‌کند که چه باید بگویم. صدایش آرام و نوازشگر است. دختری 17 ساله که خشونت جرمش به چهره‌اش نمی‌آید؛ سرقت مسلحانه. او را اگر بیرون از کانون اصلاح و تربیت ببینی مثل اشراف‌زاده‌ای می‌ماند که خیلی خوب تربیت شده است ولی او عضوی از یک باند 10 نفره سرقت و مالخری است که به همراه نامزدش ماشین می‌دزدیده و کیف مردم را می‌قاپیده است.

زهرا و نامزدش 2 سال بدون آن‌که گیر بیفتند خیلی چیز‌ها دزدیدند، اما روز 26 آبان سال 87 که علی به دام پلیس افتاد، عشق به زهرا فرمان داد تا او هم خودش را تسلیم قانون کند و تحمل 4 سال حبس را به خاطر پسری که دوستش دارد به جان بخرد. وقتی اینها را می‌گوید، عشق چون پاره‌های آتش از چشم‌های بی‌غل‌وغشش می‌ریزد. انگار او الان نه من که علی را می‌بیند که دارند با هم زیر یک سقف زندگی می‌کنند. زهرا می‌گوید علی خلافکار نبود اما به خاطر مادرش که قصد داشت مرا بدنام کند، به خودش قول داد تا خلافکار شود که شد و حالا باید 15 سال در زندان بماند و روزها را بشمارد و شاید به اصلاح شدن فکر کند. زهرا آنقدر عاشق است که می‌گوید اگر علی آدم شود، حاضر است تمام این 15 سال را برایش صبر کند، اما نمی‌دانم آیا علی مردی هست که مفهوم عشق را بفهمد و 15 سال دیگر نیز همانی باشد که دل زهرا برایش می‌تپد؟

اینها را نمی‌خواهم به زهرا بگویم چون به نظر گوش‌های او برای این جور حرف‌های نخ‌نما شده و آنقدر ناشنواست که فقط وقت هر دویمان تلف می‌شود. پس سکوت می‌کنم و از خانواده اش می‌پرسم. پدر و مادر زهرا جدا از هم زندگی می‌کنند، یعنی بزهکاری زهرا باعث شده تا پدر آنها را ترک کند چرا که به قول او کتک‌های مستمر پدر هم اثر نگذاشته و فقط زهرا را برای ازدواج زودهنگام با پسری که او همه چیزش را در او می‌دیده مصمم‌تر کرده است.

اما حالا او برای رسیدن به پسری که جوانی‌اش را برای او هزینه کرده باید آنقدر صبر کند تا به مرز 40‌سالگی برسد ولی انگار 15 سال برای زهرا همین فرداست. زهرا را که درست برانداز می‌کنم فرشته درونش را به شفافیت یک رویای صادقه می‌بینم. کسی که غلیان عشق نوجوانی در او آنقدر زیاد است که وقتی می‌خواهم تا بزرگ‌ترین آرزویش را بگوید می‌گوید زندگی با نامزدم.

زهرا که می‌رود، دوباره رو به من می‌کند و گنجشک‌ها را با دست نشان می‌دهد که اینها هم مثل ما دلشان گیر است. او که می‌رود انگار دوباره فرشته‌ها دور تا دور کانون می‌چرخند؛ همان‌هایی که آمده‌اند فهیمه‌ها و الهام‌ها و زهرا‌ها را نجات دهند، همان‌هایی که مثل مردم بیرون از کانون این نوجوانان به خلاف افتاده را از دست رفته نمی‌دانند و بازگشتشان به زندگی شرافتمندانه را هر روز دعا می‌کنند.

مریم خباز

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها