در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
فروزان. ب، 14 ساله از همدان: سلام، من دختری هستم به نام فروزان که گاهی تنهاست، گاهی خوشحال و گاهی گریان و بیتاب. آنقدر گاهی هست و گاهی نیست که دیگر طاقت من و روحم را برده است. همیشه با گریه، با نماز و با خدا خودم را آرام میکنم. تنها امیدم خداست و خانوادهام. دوستهایی مهربان دارم ولی حیف که مشکلات آنها بیشتر از من است. احساس میکنم یک جوری به اجبار دارم خودم را در این دنیا و در دل دیگران جا میکنم. احساس میکنم زندگی سراسر دروغ است ولی تنهایی واقعیتی است که از هر راستی راستتر است. همه ما آدمها زندگی را دوست داریم چون زندگی دروغ است و مرگ را دوست نداریم چون راست است. مادرم بهم میگوید تو سادهای، هیچی بلد نیستی، کاش فلانی دختر من بود... خب من هم که احساساتی و تنها، خیلی زود حرفهایش را باور میکنم و به خاطر همین از خودم بیشتر وقتها بدم میآید. اما برعکس پدرم آنقدر مهربان است و دوستم دارد که جای این نامهربانی را در دلم پر میکند. با این همه حتی او هم وقتی دیگران به او فشار میآورند، گرفتاریهایش را به من ربط میدهد. دلم میخواهد با یکی حرف بزنم و او بهم بگوید که عشق قشنگ است، اما انگار هیچ کس نیست. فقط شما نسلسومیها هستید که میتوانید به من کمک کنید. خواهش میکنم جواب مرا بدهید و من را از تنهایی و مدام گریستن رهایی بخشید. امیدوارم هیچ وقت تنهایی اذیتتان نکند. خداحافظ.
یک انتخاب سخت
انگار قرار است صفحه این هفته دربست متعلق به کسانی باشد که تازه میخواهند به سنین جوانی پا بگذارند. چرا؟ چون سهند از شیراز برایمان نامه نوشته و به مشکلی اشاره کرده که به نوعی همه ما با آن درگیر بودهایم. نامه را که بخوانید از چند و چون آن بیشتر مطلع میشوید.
سلام من سهند هستم و از شیراز برایتان نامه مینویسم. راستش من بر خلاف اکثر کسانی که برایتان نامه مینویسند، هنوز دبیرستان را تمام نکردهام و امسال قرار است انتخاب رشته کنم و دقیقا هم به خاطر همین برایتان نامه نوشتهام. چون بر سر این انتخاب رشته آنقدر مشکل پیدا کردهام که روز به چشمم تار شده است.
همانگونه که حدس زدهاید، من پسری هستم از خانوادهای تحصیلکرده. پدرم پزشک است و مادرم سرپرستار. تمام وابستگان نزدیکم هم مدارک بالای تحصیلی دارند پس نتیجه میگیریم که درس خواندن در خانواده و کل فامیل نه تنها یک امر واجب که بدتر از آن، چنان بدیهی است که هیچ کس حق ندارد بر خلاف جریانش شنا کند. اما مشکل من درس خواندن نیست. چون به طور ذاتی آدم درسخوانی هستم و هیچ حال و حوصله مشکلاتی که ممکن است در اثر درس نخواندن گریبانم را بگیرد، ندارم. اما مساله اصلی اینجاست که همه افراد خانواده ما ازجمله پدر و مادرم و 2 برادر بزرگترم یا در رشتههای پزشکی درس خواندهاند یا مهندسی و از این جور چیزها. اما من دلم میخواهد در رشته ادبیات و علوم انسانی درس بخوانم. دست خودم نیست. از ریاضی، فیزیک و شیمی بیزارم. حوصلهام نمیگیرد آن همه فرمول و مبحث را در مغزم فرو کنم، اما در عوضش تا دلتان بخواهد ادبیات و تاریخم خوب است. حتی از نظر فلسفه هم کلی از همسن و سالهایم جلوتر هستم و کتابهای فلسفی زیادی خواندهام. خب، با این شرایط من چطور میتوانم رشته ریاضی و فیزیک یا علوم تجربی را انتخاب کنم؟ لابد به خودتان میگویید خب این هم شد غصه؟ برو همان علوم انسانی درس بخوان. اما نمیشود. به این سادگیها نیست. پدر و مادرم اگر بفهمند من میخواهم به جای متخصص فلان رشته پزشکی، باستانشناس یا استاد ادبیات شوم، هر دو دور از جانشان سکته میکنند. آنها اصلا علوم انسانی را رشته نمیدانند و معتقدند هیچ کدام از رشتههای انسانی حتی حقوق به درد جامعه نمیخورد. البته باید مرا ببخشید که این جور صحبت میکنم اما این نظر آنهاست.
حالا من ماندهام چه کار کنم. نمیدانم بر اساس میل آنها رفتار کنم یا میل خودم. اگر بخواهم بر اساس میل خودم رفتار کنم، دل آنها را میشکنم و احتمالا هر شکستی که در زندگی تحصیلیام بخورم، از طرف آنها بخشوده نخواهد شد ولی از طرف دیگر اگر بخواهم بر اساس نظر آنها حرکت کنم و آرزوی خودم را نادیده بگیرم، میدانم که نابود میشوم. برایم قابل تصور نیست که از درسهای مورد علاقهام این همه دور شوم. تا به حال چند بار مثلا به طور اتفاقی نظرشان را در این مورد جویا شدهام، اما چنان برخورد تندی کردهاند که اصلا بیخیال مطرح کردن آن به شکل جدی شدهام.
دو راهی بدی است. از بس به این موضوع فکر کردهام خسته شدهام. بعضی وقتها به خودم میگویم خدا را شکر عاشق بازیگری یا نقاشی و از این جور چیزها نیستم وگرنه باید رسما از خانه بیرون میآمدم. امیدوارم شما کمکم کنید و به من بگویید که کدام راه را انتخاب کنم. شاید این جوری بهتر بتوانم تصمیم بگیرم. شاید بتوانم به کمک شما راهی پیدا کنم که به وسیله آن بتوانم پدر، مادر و خانوادهام را از خواست قلبیام آگاه سازم وگرنه معلوم نیست کارم به کجا میکشد. راستش اوایل خیلی برایم مهم نبود. یعنی به خودم میگفتم حالا اگر اجازه ندادند انسانی بخوانم هم اشکال ندارد، به صورت متفرقه علایقم را پیگیری میکنم. ولی شما حتما میدانید که به صورت متفرقه چنین علاقههایی را پیگیری کردن در کشور ما اصلا وجود خارجی ندارد. یعنی این که شما میتوانید هزار جور کلاس زبان، بازیگری، فیزیک و هندسه پیدا کنید، اما اگر بخواهید فلسفه را به صورت اصولی یاد بگیرید یا ادبیات یا تاریخ، هیچ کلاس فرعیای وجود ندارد. میمانید خودتان و کتابهایی که به صورت پراکنده باید بخوانید. این است که حسابی گیج شدهام. گفتم که اوایل برایم مهم نبود ولی حالا که مخالفت خانوادهام را میبینم، خیلی اصرار دارم که در همین رشته درس بخوانم. خواهش میکنم کمکم کنید. من منتظر نامههای شما میمانم. تا دیر نشده پاسخم را بدهید.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: