در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
خلاصه قسمت اول
کمیسر، راوی داستان، مشغول بررسی قتلی است که شخصی به نام زیدسن یکی از کارمندان شرکت تنها شاهد آن است. البته زیدسن قاتل را ندیده است. روز حادثه زیدسن بعد از ساعت اداری هنوز مشغول کار است. رئیس شرکت،آقای آلبرتی، با لحن ناخوشایندی از او میخواهد که کارش را رها کرده و شرکت را ترک کند. زیدسن شرکت را ترک میکند، اما کمی بعد یادش میافتد که چیزی را جا گذاشته. مجددا برمیگردد و ناگهان با جسد خون آلود رئیس در دفترش مواجه میشود. صدای دویدن شخصی توجهاش را جلب میکند. همین که به دنبال صدای پای او میدود متوجه میشود که آن فرد وارد آسانسور شده و آسانسور در حال پایین رفتن است. بعد از کمی تعقیب و گریز و گریختن آن فرد به شرکت باز میگردد و با برنیک، شوهرخواهر آلبرتی، مواجه میشود. زیدسن پلیس را خبر میکند و به پلیس میگوید مردی که داخل آسانسور بوده و آلبرتی را به قتل رسانده همان برنیک است. زیدسن برای اثبات حرفش به کدورتی که بین آلبرتی و برنیک وجود داشته اشاره میکند. از طرفی همسر مقتول، کلیا، این احتمال را میدهد که فرد دیگری میتواند قاتل همسرش باشد. پایان ماجرا را در این شماره میخوانیم:
گفتم: مگر آلبرتی شما را در شرکتش مشغول به کار نکرد؟
برنیک لبخند ملایمی زد و در جواب گفت: چرا، او خودش مرا سر کار برد و به من گفت«یوهانس، فقط پشت میز بنشین. لطفا هیچ کاری نکن. من حقوقت را میدهم.» به زیدسن گفته بود «او هیچ کاری نمیتواند انجام دهد. اجازه نده دست به کاری بزند.» البته این نظر او بود. شاید هم راست میگفت.
گفتم: قشنگ بنظر نمیرسد.
برنیک ادامه داد: میدانید، او با ازدواج من و خواهرش موافق نبود و هیچ وقت این موضوع را نپذیرفت. به همین خاطر هم از من تنفر داشت. او میخواست جلوی چشمش باشم و همیشه کاری میکرد که سخت زندگی کنم، بنابر این مرا در شرکتش استخدام کرد. بله او از من متنفر بود و من مجبور بودم این تنفر را تحمل کنم.
میتوانستم درک کنم که برنیک چقدر به هم ریخته و ناآرام است. بنابر این او را تنها گذاشته و تصمیم گرفتم به شرکت آلبرتی نزد گرابرت بروم. بعد از خروج از خانه برنیک کمی آنسوتر از خانه ایستادم. چند ثانیه بعد دیدم که او نیز با عجله از خانه خارج میشود پرسیدم: میخواهید با هم دنبال پسرتان بگردیم؟
برنیک شوکه شد و گفت: هنوز نرفتید؟
نه منتظر شما بودم.
چند لحظهای با ناراحتی نگاهم کرد و راه افتاد من هم همراهش به کافهای در همان نزدیکی رفتم. پرسید: به من اعتماد ندارید؟
گفتم: نه
ناگهان پسرجوانی وارد کافه شد. برنیک نگاهی به او کرد، فهمیدم که باید پسرش باشد. آهسته به طرفمان آمد.
پسر خوش قیافهای بود. برنیک ما را به هم معرفی کرد. پسر با احترام گفت: شب بخیر.
برنیک پرسید: از ماجرا خبرداری؟
پسر جوان گفت: بله یادداشتتان را دیدم. آلبرتی مرده. کسی به او شلیک کرده؟
آنها به من مشکوک هستند.
پسر جوان سرش را بالا گرفت و گفت: به شما؟
برنیک ماجرای آسانسور را برای پسرش تعریف کرد و گفت که زیدسن مدعی است که او داخل آسانسور بوده.
اروین. با آرامش گوش میکرد. او نیز همچون پدرش غمگین و افسرده به نظر میرسید.
سپس گفت: جناب کمیسر، پدرم قادر به این کار نیست. هر که گفته دیوانه است. و از من اجازه گرفت که بروند.
اروین باعشق و علاقه دست پدرش را گرفت و از کافه خارج شد.
به گرابرت که هنوز در دفتر آلبرتی بود تلفن زدم، گفت: چه خوب شد تماس گرفتید. یک خبر برایتان دارم. گرد و غبار روی کت و شلوار برنیک دقیقا با گرد و غبار زیرزمین یکی است. مطمئنم که برنیک در زیرزمین بوده، همچنین مرد داخل آسانسور نیز او بوده و...
پرسیدم: با این تفاسیر آیا او همان قاتل آلبرتی است؟
نظر شما چیست؟
بیآن که پاسخی بدهم گوشی را گذاشتم و از کافه بیرون آمدم. دیدم که پدر و پسر ایستاده و باهم حرف میزنند. آنها متوجه من شدند. اروین برنیک گفت: ما میخواهیم برویم خانه. شما هم میآیید؟
برنیک گفت: البته که میآیند. کمسیر تا از من اعتراف نگیرد که رهایم نمیکند، مگه نه؟
کوتاه گفتم: بله.
بعد که به خانهشان رسیدیم پسر جوان به من گفت: یک بار دیگر هم میگویم، جناب کمیسر، اصلا با عقل جور در نمیآید که پدر من قاتل باشد. او اصلا قادر به چنین کاری نیست.
برنیک با صدای ضعیف گفت: این طورها هم نیست. گاهی آدم کاری میکند که خودش هم فکرش را نمیکرده. باید سعی کنم تا جایی که میتوانم قضیه را برای کمیسر روشن کنم.
به فکر فرو رفتم. یک چیزی اینجا عجیب به نظر میرسید.
برنیک ادامه داد: یکبار آلبرتی روز یکشنبه مرا به شرکت فرستاد و گفت که یک نفر باید روز تعطیل در دفتر باشد. من تا دوشنبه صبح آنجا ماندم بعد که آلبرتی آمد گفت: آخ، فراموش کردم که تو اینجایی.
بعد به پسرش نگاهی کرد و گفت: از شدت خشم نزدیک بود آلبرتی را خفه کنم.
اروین کوتاه خندید و گفت: حرفهای پدرم را باور نکنید.
زمانی که در خانه آنها بودم و این پدر و پسر عجیب و غریب فکرم را مشغول ساخته بودند در دفتر آلبرتی اتفاقاتی افتاده بود که گرابرت تلفنی برایم تعریف کرد:
ساعت 2 بعد از نیمه شب بود که ناگهان صدای بالا آمدن آسانسور نظر هاینس و گرابرت را به خود جلب کرد. بعد در دفتر باز شده و زیدسن همراه خانم آلبرتی وارد شدند. زیدسن فکرش را هم نکرده بود که پلیس تا این وقت شب آنجا مانده باشد.
زیدسن به گرابرت گفت: من و خانم آلبرتی آمدهایم تا شاید مدارک شخصیای پیدا کنیم که به درد پلیس بخورد. میتوانیم وارد شویم؟
خانم آلبرتی حرفی نمیزد. هاینس از زیدسن پرسید که آیا واقعا این وقت شب آمدهاند تا در کشو میز کار آلبرتی دنبال مدارک شخصی بگردند.
زیدسن گفت: چه اشکالی دارد؟
گرابرت مدتی به خانم آلبرتی خیره شد سرانجام پرسید: آیا کلید کشو را دارید؟
بله. این بار خانم آلبرتی پرسید: آیا بررسیهایتان به جایی رسید؟ بعد ناگهان گفت که بنظر او غیرممکن است که برنیک قاتل شوهرش باشد.
زیدسن و خانم آلبرتی خیلی زود برگشتند.
گرابرت به من گفت که برنامه قرارهای ملاقات آلبرتی را پیدا کرده است. نام برنیک در آن به چشم میخورد که سه بار علامت تعجب )!!!( کنارش قرار دارد و پرسید که آیا نمیخواهم او را باز داشت کنم؟
بعد از گرابرت خداحافظی کردم و گوشی تلفن را گذاشتم.
برنیک با احتیاط پرسید: چیزی شده؟ انگار دیگر رمق نداشت، به سختی خود را سر پا نگه داشته بود.
بعد افزود: جناب کمیسر فکر میکنم که دیگر فایدهای نداشته باشد. میخواهم اعتراف کنم.
اروین ناگهان یکه خورد و گفت: نه، شما نمیتوانید اعتراف کنید، پدر! چون قاتل نیستید.
برنیک قاطعانه گفت: چرا. کاملا روشن است که من قاتلم.
در همین لحظه زنگ خانه به صدا درآمد. کلیا بود.
اروین گفت: بموقع آمدید. پدرم همین الان اعتراف کرد.
کلیا نگاهی به او کرد، نفس عمیقی کشید و پرسید: چرا این کار را کرد؟
اروین گفت: او میخواهد نقش قربانی را بازی کند. او عاشق این نقش است.
ناگهان برنیک سر پسرش فریاد کشید: مرد داخل آسانسور من بودم. دوست ندارم کسی به من ترحم کند.
نه پدر، نه. بعد رو به من کرد و گفت: میخواهم همه چیز را برایتان بگویم.
برنیک گفت: لازم نیست چیزی بگویی.
اروین به طرف من برگشت و گفت: امروز بعد ازظهر آلبرتی به من تلفن کرد و گفت: بیا اینجا میخواهم با تو صحبت کنم.
به کلیا نگاه کردم. او ساکت و با صورتی غمگین ورنگ پریده وسط اتاق ایستاده بود.
وقتیآلبرتی به من تلفن کرد، پدرم منزل بود. به من گفت: نمیخواهد بروی. لازم نیست این مرد را ببینی، اصلا با تو چه کار دارد؟ دوست ندارم به آنجا بروی. گفتم: میخواهم ببینم چه کارم دارد. پدرم گفت، پس من هم همراهت میآیم. هر دو با هم رفتیم و هر دو با آسانسور بالا رفتیم.
اروین با آرامش ماجرا را تعریف میکرد و کلیا همچنان ساکت مانده بود.
آسانسور بالا آمد. یک نفر به طرف در آسانسور میآمد و ما صدای آلبرتی را شنیدیم که گفت: یک لحظه صبر کن، نرو. بلافاصله بعد از آن از آسانسور خارج شدیم. آلبرتی همین که پدرم را دید فریاد زد: اینجا چه میخواهی؟ نمیخواهم ببینمت!
از اروین پرسیدم: آلبرتی با شما چه کار داشت؟
اروین آهسته گفت: میخواست راجع به پدرم صحبت کند. احتمالا میخواست من را هم وارد مشکلاتش با پدرم کند.
برنیک آهسته پرسید: واقعا قصدش این بود؟
پدرم چیزی نمیداند. وقتی من با آلبرتی حرف میزدم او بیرون اتاق بود.
از برنیک پرسیدم: همین طور است که میگوید؟
برنیک قادر به حرف زدن نبود.
اروین به سردی گفت: پدرم شاهدی برای آنچه اتفاق افتاده نیست. بعد افزود: او بالحن بدی راجع به پدرم حرف زد. من هم نتوانستم طاقت بیاورم و به او شلیک کردم.
پرسیدم: اسلحه از کجا تهیه کردید؟ از قبل با خودتان آورده بودید؟ میدانستید که میخواهید این کار را بکنید؟
اروین گفت: نه. اسلحه در کشوی میزش بود. میدانستم آنجاست. باز کردن کشو و برداشتن اسلحه کار سختی نبود.
گفتم: و شلیک کردن.
اروین گفت: آن هم برایم سخت نبود.
از برنیک پرسیدم: صدای شلیک را شنیدید؟
پسرش گفت: البته که شنید. او ترسیده بود نمیدانست چه کار باید بکند. آن وقت آسانسور بالا آمد. زیدسن بود.
بعد از ورودش آلبرتی را دید که خون آلود روی زمین افتاده. خواست تلفن کند. در این لحظه بود که صدای دویدن پدرم را شنید. زیدسن هم از پلهها پایین دوید. بقیه ماجرا را هم که میدانید. پدرم قاتل نیست. مرا دستگیر کنید.
ناگهان بعد از سکوتی طولانی کلیا لب به سخن باز کرد: نه، او را دستگیر نکنید. او قاتل نیست.
پسر جوان فریاد زد: کلیا!
کلیا گفت: او قاتل نیست. او همه ماجرا را تعریف نکرد. فقط بخشی از آن را گفت.
اروین گفت: هیچ میدانی چه میگویی، کلیا!
کلیا گفت: بله و ادامه داد: همسرم از اروین خواست که به دفترش برود. اما او تنها نبود، من هم آنجا بودم. شما همسرم را نمیشناسید، او نه تنها با برنیک، بلکه با من هم با خشونت و بیرحمی رفتار میکرد. من با او زندگی خوبی نداشتم. شوهرم علاوه برخشونت فوقالعاده هم شکاک و بدبین بود. این بار هم به اروین شک کرده بود، البته شک او بدون دلیل نبود. آدم ناشناسی به او نامهای نوشته بود و در نامهاش ادعا کرده بود که بین من و اروین رابطهای وجود دارد.
اما این فرد آن را از خودش درآورده بود و فقط میخواست شوهرم را ناراحت کند. به همین خاطر هم شوهرم از اروین خواسته بود که نزدش برود. دلیل آنجا بودن من همین بود. همسرم اروین را کتک زد. گلویش را گرفته بود و میخواست او را بکشد. ناگهان احساس کردم که حالت جنون پیدا کردهام. سالها سرکوب کردن نفرتی که از شوهرم داشتم در من این حالت را به وجود آورده بود. از خشونت و تهمتهای او خسته شده بودم. میدانستم که در کشوی میزش اسلحه دارد. آن را برداشتم و به او شلیک کردم.
کلیا ناگهان سکوت کرد. تمام بدنش میلرزید. فورا فهمیدم که حقیقت ماجرا همین است.
اروین به زمین خیره شده بود.
اروین گفت: بسیار خوب. من نمیخواستم، اما کلیا همه چیز را گفت. او جان مرا نجات داد، چون چیزی نمانده بود آلبرتی مرا بکشد.
گفتم: بله. میدانید که نویسنده ناشناس آن نامه چه کسی ممکن است باشد؟
ناگهان رنگ از چهره اروین پرید. کلیا به او نگاه کرد. او میدانست چه کسی آن نامه بی نام و نشان را نوشته. فهمیده بود که نفرت اروین برنیک از شوهرش آنقدر زیاد بوده که حاضر شده برای انتقام گرفتن از او آن نامه دروغین را برایش بنویسد.
سکوت همه جا را فرا گرفت. سکوتی کشنده!
«پایان»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: