با عباس شیرخدا درباره همه سال‌های اجرایش در رادیو

نیم قرن حماسه‌سرایی

«بسم الله الرحمن الرحیم. یا رحمان و یا رحیم. به نام خدای جهان‌آفرین...» باستانی و غیرباستانی‌اش به کنار، حتی خیلی مهم نیست اهل ورزش باشید یا نه. برای خیلی از ما که صبح‌ها موقع رفتن به مدرسه یا سر کار، روزمان را با برنامه‌های صبحگاهی رادیو شروع می‌شد، این صدای ضرب‌ و زنگ شیرخدا بود که خواب نوشین بامداد رحیل را از کله‌مان می‌پراند و برای شروع یک روز تازه سر شوقمان می‌آورد. صدای این مرشد قدیمی‌که رادیو بیش از نیم قرن است به آن عادت کرده، ویژگی‌هایی دارد که خود او همه آنها را در یک کلمه «حماسی» جمع می‌بندد. سبکی که خودش اسمش را گذاشته سبک شیرخدایی و لابد تفاوتش با سبک و صدای مرشدهای دیگر آنقدر زیاد بوده که ورزش باستانی در این سال‌ها برای ما با نام و تقلید از نحوه خواندن او مترادف بشود؛ چیزی هم ردیف اذان ماندگار مرحوم موذن‌زاده اردبیلی یا ربنای شجریان که برای چند نسل بار نوستالوژیک دارد. این که چطور پای مرشدها به رادیو باز شده، شاید منبع خیلی دقیقی وجود نداشته باشد. همین قدر می‌دانیم که قبل از افتتاح رادیو، مسوولان برای این که کسی را پیدا کنند تا بتواند شاهنامه را با آهنگ بخواند، تلگرافی به فرمانداران و بخشداران زدند و 616 نفر مرشد و نقال از اطراف و اکناف به اداره موسیقی تهران آمدند و هیاتی متشکل از ذکاء‌الدوله غفاری، لقمان‌الدوله، ملک‌الشعرای بهار و ابوالحسن صبا مدت 3 ماه از داوطلبان امتحان گرفتند تا بالاخره 3 نفر انتخاب شدند. شیرخدا اولین مرشدخوان رادیویی نیست، ولی قطعا معروف‌ترین و ماندگارترین آنهاست. موضوع صحبتمان با او، نسبت او و هنرش با رسانه‌ای مثل رادیوست؛ ولی وقتی این گفتگو را بخوانید می‌بینید او خیلی بین آنها تفاوتی نمی‌گذارد و در نگاه او اینها با هم عجین‌اند. آپارتمان شیرخدا در اکباتان جایی نیست که او بتواند از همه توانایی‌های ضربش استفاده کند. بخصوص وقتی یکی دو ساعت بیشتر از ظهر نگذشته. ولی نوار صوتی این گفتگو پر است از آوازش و ضرب‌هایی که روی مجله‌ها، سینی کنار دستش و دسته مبل گرفته است.
کد خبر: ۲۷۵۵۰۵

بچه کجای تهرانید؟

متولد 1312 بازارچه سعادت هستم. بعد خانه‌مان عوض شد و رفتیم بازارچه حاج غلامعلی نزدیک باغ فردوس مولوی و من هم رفتم مدرسه صبا. طیب هم بچه همان طرف‌ها بود.

چه شد که خواندن را شروع کردید؟

اول می‌رفتم مدرسه سعادت. بعد رفتم مدرسه صبا زیر بازارچه حاج غلامعلی. ماجرای خواندنم این بود که آنجا کاپیتان والیبال بودم. وقتی می‌‌خواستم صفر را بزنم، اول می‌زدم زیر آواز و می‌خواندم: «چو ایران نباشد تن من مباد ... بگیر که اومد»! بعد توپ را می‌انداختم. اعضای تیم مقابلمان هم گیج می‌شدند و نمی‌توانستند توپ را بگیرند و ما می‌بردیم.

چند سالتان بود؟

کلاس اول بودم. تقریبا 7 سالم بود.

اصلا این ماجرا از کجا شروع شده بود؟ پدرتان باستانی‌کار بود؟

پدرم در بازار عباس‌آباد مغازه خرازی‌فروشی داشت. زورخانه هم می‌رفت. من پدر به خودم ندیدم. خیلی کوچک بودم که فوت کرد. الان اسم پدر که می‌آید، آه می‌کشم.

ببخشید، نمی‌خواستم ناراحتتان کنم. پس از همان دوره مدرسه بیشتر برایمان بگویید.

وقتی والیبال بازی می‌‌کردیم معلمی‌ داشتیم به اسم پرویز والی‌زاده. برادر همان هنرپیشه معروف بود. پسرش الان گوینده ورزشی است. بعد این که توی صبحگاه بچه‌ها می‌آمدند شعر می‌خواندند، حالا شعرهای خودشان یا دیگران را. من هم می‌رفتم سر صف شاهنامه می‌خواندم. از همان جا شاهنامه‌خوانی را یاد گرفتم.

چه جوری با شاهنامه مانوس شده بودید؟

از همان مدرسه کتاب فارسی را جلویم می‌گذاشتم، درس جنگ رستم و سهراب را با آهنگ می‌خواندم و روی میز ضرب می‌گرفتم. معلم هم خوشش می‌آمد و به من 20 می‌داد. با آن بیست‌ها حسابی تشویق می‌شدم.

تلفیق شاهنامه خواندن و ضرب زدن را جایی دیده بودید یا ابتکار خودتان بود؟

ضرب و زورخانه از سال‌ها قبل بوده. آن موقع‌ها خیلی بیشتر از الان توی زندگی‌ها بود. زمان ما توی 100 تا خانه یک رادیو هم پیدا نمی‌شد. بعد کم‌کم آمد. خلاصه بعد از همین خواندن‌ها، یک کلاس را تبدیل کردم به زورخانه. به بچه‌ها درس ورزش می‌دادم و ضرب می‌زدم و آنها هم ورزش باستانی می‌کردند.

خودتان زورخانه می‌رفتید که این فضا را ببینید و یاد بگیرید و بعد بخواهید جایی پیاده‌اش کنید؟

بله. از همان وقتی که خیلی کوچک بودم و هنوز نرفته بودم مدرسه، می‌دانستم فضای زورخانه چیست. بعد از این که تیم والیبالمان مسابقه‌ها را می‌برد، برمی‌گشتیم و جشن می‌گرفتیم. خلاصه شور و حالی داشتیم. از اول تا آخر درس خواندنم یک چوب هم نخوردم.

واقعا؟ ولی قدیمی‌ها خیلی‌ از کتک معلم‌ها تعریف می‌کنند.

خب من نمره‌هایم بالا بود. به هنر هم خیلی علاقه داشتم. مثلا وقتی می‌خواستند نمایشنامه اجرا کنند، برایشان آواز می‌خواندم. بعد یواش یواش آمدم رادیو، بعد هم تلویزیون آموزشی.

کی دعوت شدید به رادیو؟

سنم ‌خیلی کم بود. سالش یادم نیست. فقط یادم است که آقای میرآفتابی از من دعوت کرد. تهیه‌کننده برنامه مرحوم منصور والامقام بود. الان هم در رادیو جوان لک‌لری از من برنامه ضبط می‌کند، آن موقع هم ایشان بود. حالا می‌گوید صدایت از قدیم‌ها خیلی بهتر شده. می‌گویم به خاطر این است که تخمه و پسته نمی‌‌خورم.

چرا؟

به خاطر همین صدایم. توی مهمانی‌ها دیگران پسته می‌خورند، من غصه!

جالب است. دیگر چه چیزهایی را رعایت می‌کنید؟

چربی هم نمی‌خورم. شب‌ها هم کم غذا می‌خورم. مراعات صدایم را می‌کنم. یک خواننده مال خودش نیست، مال مردم است. ان‌شاء‌الله اگر دعوتم کنی، توی عروسی‌ات قیامت می‌کنم.

حتما. دست شما درد نکند. توی عروسی هم همان شعرهای زورخانه را می‌خوانید؟

نه، ‌در مدح داماد می‌خوانم. مثلا می‌گویم امشب آقا جابر می‌شود داماد، خداوند عطا کن بهر ایشان یک دو جین اولاد، به حق مهدی و‌ هادی مبارک باد... خلاصه کلی به برنامه هیجان می‌دهم. در محفل‌های ورزشی، ضرب هم می‌برم. همیشه دوست دارم به جمع شور و هیجان بدهم؛ البته من هیچ‌جا نرفتم ضرب بزم بزنم. برای عروسی هم که می‌روم، ضرب زورخانه را مطلقا نمی‌برم. ضرب رزم مال مولاست. من هم به ائمه خیلی علاقه دارم. هر چه ‌خواسته‌ام از آنها گرفته‌ام. از نظر خانوادگی هم شرایطم خیلی خوب است. 2 تا دختر دارم به اسم شیرین و شبنم که هردوشان ورزشکارند. پسرم فرهاد هم فوتبالیست است. از زندگی‌ام خیلی رضایت دارم. خودم هم از اول جوانی‌ام تا حالا لب به سیگار نزده‌ام. در هیچ مرحله‌ای راهم را گم نکرده‌ام یا وارد بازی‌های سیاسی نشده‌ام.

فقط به عشقتان و کارتان پرداخته‌اید.

بله.

شغل اصلی‌تان چی بود؟

بازنشسته یکی از ادارات هستم. ولی همه جا دوست دارم بگویم حماسه‌سرایی.

برگردیم به همان روزهای مدرسه...

برای همین روزهایی که ورزش داشتیم، خیلی شور و هیجان داشتیم. یکی از بچه‌هایی که پدرش کله‌پزی داشت، یک کاسه بزرگ کله‌پاچه می‌آورد مدرسه. بچه‌ها لحظه‌شماری می‌کردند ورزش تمام شود و کلکش را بکنند. یکی از بچه‌ها هم که پدرش نانوایی سنگکی داشت، هفت هشت تا نان سنگک خشخاشی بزرگ می‌آورد. خلاصه بساطمان حسابی به‌راه بود.

چه کسانی مشوق شما بودند؟

خیلی‌ها. یک شب داشتم جایی می‌‌خواندم که مرحوم آقای تختی آمد. تا دیدمش گفتم: «جهان‌پهلوان تختی نامدار، که هست از برای جهان افتخار....» این «افتخار» را آنقدر کشیدم که آمد جلو و یک گل بهم داد. گفت: فلانی، برای من نخوان. گفتم چرا؟ گفت من که کسی نیستم. از مولایم علی بخوان. عکسش را هنوز دارم. این را در حالی می‌گفت که قهرمان المپیک بود، پهلوان پایتخت بود، بازوبند طلا داشت و رودست هم نداشت. یکی دیگر هم مرحوم محمود نامجو که وزنه‌بردار بود، قهرمان بود و دومین کسی بود که بعد از جعفر سلماسی مدال وزنه‌برداری آورد. توی قهرمان‌های آن دوره، 3 نفر باستانی هم کار می‌کردند. یکی همین محمود نامجو، آقاتختی و یکی هم علیرضا سلیمانی. تختی و سلیمانی کشتی‌گیر بودند و نامجو وزنه‌بردار.

اینها به همان اندازه‌ای که در رشته خودشان موفق بودند، در ورزش باستانی هم موفق بودند؟

بله، چون قهرمان دنیا بودند، مردم خیلی خوششان می‌آمد که آنها میل بگیرند و کباده بزنند.

به نظر شما چرا ورزشکاری مثل تختی اینقدر معروف شد؟ شما چه خاطره‌ای از او دارید؟

دقیقا یادم هست وقتی با آن کشتی‌گیر روسی که دستش شکسته بود، کشتی می‌گرفت، از اول تا آخر کشتی، دست طرف را نگرفت. این را با چشم‌های خودم دیدم.

شما آنجا حاضر بودید؟

بله. دیگر این که به من گفت برای من نخوان، برای مولایم علی بخوان.

این اولین برخورد شما بود؟

نه، تختی بچه خانی‌آباد بود و من بچه بازارچه سعادت. تقریبا 2 ایستگاه با هم فاصله داشتیم. هفته‌ای یکی دو روز با هم می‌رفتیم استخر.

شنایش هم خوب بود؟

خیلی عالی بود. در جواب حرفت، عبدالله موحد از او خیلی بیشتر مدال آورد، ولی همه می‌گفتند تختی؛ برای این که جوانمرد بود. نمونه‌اش زلزله بویین‌زهرا بود که خودش برایشان پول جمع کرد. غیر او کی می‌توانست این کار را بکند؟ بیخودی اسمش نیفتاده سر زبان‌ها.

قبل از این که وارد رادیو بشوید، توی زورخانه خاصی هم می‌خواندید؟

نه، اصلا وقتم را تلف زورخانه نکردم. از اول همیشه سعی کرده‌ام در رادیو بخوانم. چون توی زورخانه همه‌ می‌خوانند. ولی اگر در رادیو برنامه اجرا کنم، همه استفاده می‌کنند. توی زورخانه جمعیت خیلی کمتر است. برای همین سعی می‌‌کردم بلندپروازی کنم. الان هم همین‌طوریم. توی ایران کسی را نداریم که نیم قرن بخواند. یک ساعت که توی زورخانه بخوانی، دیگر برایت انرژی نمی‌ماند؛ ولی من یک بار می‌روم رادیو و چندتا نوار پر می‌کنم و نوار آخرم از نوار اولم بهتر است. خیلی‌ها با خواندن من ورزش نمی‌کنند. فقط دوست دارند صدایم را گوش کنند. همین که طرف با خواندن من روی فرمان ماشینش ضرب می‌گیرد، برایم قشنگ است.

خودتان هنوز ورزش می‌کنید؟

بله. صبح‌ها توی یکی از اتاق‌ها ورزش می‌کنم. میل می‌زنم و شنا می‌روم. ولی کباده نه. به خاطر سروصدایش می‌ترسم همسایه‌ها اذیت بشوند.

دیگر برای ورزش به زورخانه نمی‌روید؟

چرا. وقتی زورخانه‌ها دعوتم می‌کنند، می‌روم. بیشتر می‌روم زورخانه‌ای به اسم باب‌الحوائج. گاهی هم برایشان می‌خوانم.

الان کس دیگری هم غیر از شما در رادیو می‌خواند؟

بله، مثلا در رادیو ورزش چند نفری هستند که می‌خوانند.

توی آن دوره برای کدام یکی از شخصیت‌ها برنامه اجرا کردید؟

شخصیت‌های مختلف دعوتم می‌کردند، ولی همه را قبول نمی‌کردم. اگر خوانده بودم که الان نمی‌‌توانستم در رادیو بخوانم. می‌خواستم برای مردم بخوانم.

سعی نمی‌کردند پیشنهادهای مالی بهتری بدهند که راضی‌ بشوید؟

چرا، قبول نمی‌کردم. همه چیز که پول نیست. الان هم خودم را قاطی هیچی نمی‌کنم. من فقط یک شاهنامه‌خوانم. امثال ما باید از نظر اخلاقی خیلی چیزها را رعایت کنیم، چون مردم می‌خواهند بچه‌هایشان را بسپارند به ما که بهشان درس ورزش بدهیم. من اول باید خودم درست باشم که بتوانم بچه مردم را آموزش بدهم.

هیچ وقت هوس نکردید غیر از مرشدی و خواندن برای زورخانه و ورزش باستانی، خواندن با آهنگ و موسیقی را هم تجربه کنید؟

دوست دارم. می‌توانم بخوانم، ولی نباید بروم دنبالش. کار من نیست. آدم باید در یک مسیر جلو برود. من حماسه‌سرای این مملکتم. مردم را به ورزش تشویق می‌کنم. آنها از من توقع ندارند ترانه بخوانم. خیلی از مرشدها شعرهایشان را مثل ترانه می‌خوانند. ولی من همان بیت را مناسب ورزش و با حال و هوای حماسی می‌خوانم. ترانه مال یکی دیگر است. من باید کار خودم را بکنم.

ورزش باستانی از خیلی وقت پیش در کشور ما برپا بوده، ولی خیلی‌ها بخصوص نوجوان‌ها شاید منشا این ورزش را ندانند. می‌شود تاریخچه‌ مختصری از ورزش باستانی را برایمان بگویید؟

ورزش باستانی از قدیم بوده. قبل از این که من به دنیا بیایم این ورزش برپا بوده. میل، نمادی است از گرز جنگ، کباده هم نشانه کمان است. تخته هم نماد سپر است. هرکدام داستان خودش را دارد. به نظرم باید در مدرسه‌ها به بچه‌ها آموزش ورزش بدهند.

الان ورزش‌های جدیدی مثل ایروبیک و یوگا و بدنسازی و این جور چیزها بیشتر توی بورس است.

آنها هم خوب است. هر چیزی به جای خودش؛ ولی ورزش باستانی با همه ورزش‌ها فرق می‌کند. اولش با صلوات شروع می‌شود تا آخرش. جنبه‌های دینی و مذهبی اش خیلی پررنگ است.

شما قبلا در رادیو ایران برنامه اجرا می‌کردید. ولی انگار نقل مکان کرده اید به رادیو جوان. درست است؟

بله. مجری‌ برنامه هم مهران دوستی است که برایم قیامت می‌کند و حتی گاهی خودش هم می‌زند زیر آواز می‌گوید پاشید استاد شیر خدا آمده....

برنامه‌هایتان زنده است؟

قدیم‌ها برنامه‌ام بیشتر زنده بود. ولی حالا هفته‌ای یک روز می‌روم و چند تا برنامه ضبط می‌کنم. فقط در بعضی روزهای خاص زنده می‌خوانم. خودم زنده خواندن را با وجود سختی‌هایش بیشتر دوست دارم. آنقدر می‌‌خوانم تا ساعت بشود 6 صبح

نه، قدیم‌ها بیشتر زنده بود. ولی حالا هفته‌ای یک روز می‌روم و چند تا برنامه ضبط می‌کنم. فقط در بعضی روزهای خاص زنده می‌خوانم. خودم زنده خواندن را با وجود سختی‌هاش بیشتر دوست دارم. برای من زنده خواندن هم هیچ مشکلی ندارد. چون نه تپق می‌زنم، نه شعر را عوض می‌کنم. آنقدر می‌‌خوانم تا ساعت بشود 6 صبح.

یادتان است اولین بار در رادیو چه شعری خواندید؟

بله. بخت بازآید از آن در که یکی چون تو درآید/ روی زیبا تو دیدن، در دولت بگشاید.

شاعرش کیست؟

مال سعدی است. یادم است این را برای میل گرفتن خواندم. اولش هم شاهنامه خواندم «به نام خدای جهان‌‌آفرین/ خداوند خورشید و ماه و زمین/ به نام خداوند یزدان پاک/ که دارد کتابی چو قرآن پاک/ کتابی که ما را به حق، رهبر است/ کتابی که قانون پیغمبر است.»

هنوز هم اول کارتان را با همین بیت‌ها شروع می‌کنید، درست است؟

بله. ولی روزهای عزا مدل خواندنم با روزهای معمولی یا اعیاد و روزهای شادی فرق می‌کند. این‌جور وقت‌ها غمگین‌تر می‌خوانم و ریز ضرب می‌گیرم. در روزهای شادی بیشتر به صدایم هیجان می‌دهم و ضرب را هم شلاقی می‌زنم. انتخاب شعر هم خیلی مهم است. تازگی‌ها خیلی کم می‌خوانم که شنونده‌ها تشنه بشوند. اگر زیاد بخوانم خسته می‌شوند. کم‌و‌زیادی‌ا‌ش هم دست خودم است. بعضی جاها می‌بینم که بعضی از مداح‌ها هم شیرخدایی می‌خوانند.

شما مداحی هم کرده‌‌اید؟

اصلا. می‌توانم بخوانم، ولی نخوانده‌ام. غیر کار خودم در هیچ رشته‌ای نرفته‌ام.

اشعاری را که می‌خوانید، از کجا می‌آوردید؟ منابعتان چیست؟

از جاهای مختلف گلچین می‌کنم؛ مثلا شعر برای وفات حضرت زینب یا مثلا امام علی‌النقی خیلی کم است. ولی برای امام حسین زیاد شعر می‌گویند. در صورتی که همه‌شان امامند دیگر، نباید پارتی بازی بکنند (خنده.) برای همین وقتی می‌خواهم یک شعر برای آنها پیدا کنم، تا نصف شب بیدار می‌مانم. تا پیدا نکنم، نمی‌خوابم. کسی هم موظفم نمی‌کند. خودم عشقش را دارم.

شعرهایتان را چه جوری انتخاب می‌کنید؟ از چه کتاب‌هایی؟

شعرهایی که انتخاب می‌کنیم، باید به حال و هوای صبح بخورد. نمی‌شود همه‌اش شاهنامه خواند. شاهنامه مال وقتی است که شنا می‌روند. غزل مال میل است. پا رفتن هم شعرهای مخصوص خودش را دارد که مرشد باید حواسش به آنها باشد.

این قاعده‌ها از کجا آمده؟

معمولا کسی که شنا می‌رود، دوست دارد رزمی‌گوش کند. رزمی‌را هم باید از فردوسی خواند. البته می‌شود از سعدی هم خواند، ولی نمی‌چسبد. وقتی آهنگ رزمی‌را می‌شنود، قشنگ‌تر و بهتر شنا می‌رود.

می‌خواهم ببینم اینها از اول بوده یا خود شما به مرور زمان کم‌کم به آن رسیده‌اید؟

از اول بوده. فرقی نمی‌کند کی بخواند. ورزش باستانی روی حکمت پهلوانی و نیرومندی و حق‌شناسی و خداشناسی است؛ بنابراین کسی که مرشد و مسوول اجرای این برنامه است، اول از همه باید خودش پاک باشد. دوم این که ورزشکار باشد. اگر کسی اشتباه چرخید، بفهمند که او دارد اشتباه می‌کند.

نقش مرشد آموزش هم هست؟

بله، اگر کسی اشتباه کرد باید تذکر بدهد. میاندار هر کاری می‌کند، باید بقیه به فرمان او باشند. اگر او هم اشتباه کرد، مرشد بهش تذکر می‌دهد. اگر خود مرشد ورزش کار نباشد، نمی‌تواند بزند و بخواند.

توی این 50 سال که شما در رادیو می‌خوانید، این رسانه چه تفاوت‌هایی کرده؟ چه چیزهایی از آن بهتر یا بدتر شده؟

برای من هیچ فرقی نمی‌‌کند.

بالا و پایین نداشته؟ مثلا زمان انقلاب برنامه شما چطور بود؟

من از روز دوم انقلاب شروع کردم به خواندن. اشعارم را هم مناسب این ایام انتخاب کردم. زمان جنگ هم شعرهای حماسی می‌خواندم که بفرستند برای رزمنده‌ها که آنها به نشاط بیایند. مثلا می‌خواندم «آفرین بر ارتش ایران زمین/ بر شما شور آفرینان آفرین.» در روحیه آنها خیلی تاثیر داشت.

غیر از آنهایی که اسم بردید، کس دیگری تهیه‌کننده برنامه‌تان نبوده است؟ هیچ وقت برنامه تان اوج و فرود خاصی نداشت؟

چرا، خانم عذرا وکیلی هم بود. نه، چیز خاصی پیش نیامده.

برنامه شما همیشه آیتمی‌از برنامه‌های صبحگاهی بوده دیگر؟

بله.

خودتان هم شعر می‌گویید؟

نه آن چنان. مثلا این شعر را الان برای شما گفتم: خوش قدم در این گلستان آمدی، خیرمقدم خوش‌تر از جان آمدی.

خانواده‌تان با کار شما چه جوری برخورد‌ می‌کردند؟

وقتی رفتم خواستگاری، مادر همسرم می‌گفت همسرم قبل از این وقتی من را در تلویزیون می‌دیده، می‌گفته این از بس می‌خواند، سر زن و بچه‌اش را می‌برد. خدا به دادشان برسد! همسرم فامیل دورمان است. ترک است و زن‌های آذری هم خیلی بسازند. خیلی هم در این راه به من کمک می‌کند.

الان که در آپارتمان هستید، وقتی در خانه می‌خوانید و ضرب می‌زنید و تمرین می‌کنید اهالی خانه یا همسایه‌ها اعتراض نمی‌کنند؟

دیگر تمرین نمی‌کنم. زمان تمرین من گذشته. دیگر چی را تمرین کنم؟

از همان اول یک ضرب داشته اید؟ در این سال‌ها عوضش نکرده اید؟

نه بابا، همین حالا 3 تا ضرب دارم. یکیش مخصوص برنامه‌های رسمی‌است. یکیش که سبک‌تر است، برای برنامه‌های عادی است. آخرینش هم که از همه کوچک‌تر است.

ضرب زورخانه را آدم‌های خاصی می‌سازند؟

ضرب زورخانه گلی است. پوستش هم پوست بز است که خیلی محکم است. دو سه تا کوره‌پزخانه در شهرری هست که آنها درست می‌کنند.

شده وسط برنامه برای ضربتان اتفاقی بیفتد؟

یک بار قبل از یک برنامه تلویزیونی، بچه‌ها ضربم را گرم کردند، ولی چون بلد نبودند که باید موقع گرم کردن آن را بچرخانند، فقط یک جایش را حرارت دادند. برای من که آوردند، تا ضربه اول را زدم، از بغل پاره شد. من هم ضرب را چرخاندم و شروع کردم به ریز زدن که کسی نفهمد. فیلمبردار هم تصاویرش را بسته‌تر می‌گرفت و خیلی توی کوک ضرب نمی‌رفت.

در برنامه‌های زنده باید از این جور اتفاق‌ها زیاد افتاده باشد. برایمان تعریف می‌کنید؟

شعرهایی که در برنامه می‌خوانیم، از قبل باید تایید شود. یک بار که داشتم می‌خواندم، دستم خورد و برگه‌ها افتاد پایین. کسی هم نبود که آنها را به من بدهد. هنوز 2 دقیقه وقت مانده بود. گفتم حالا چه کارکنم؟ فکر کردم خوب است نرمش سر و گردن بدهم. شروع کردم به شمردن و از شماره 50 رفتم پایین. آنقدر «یکی و دو تا» خواندم که گفت ساعت 6 بامداد.

یک بار هم روز میلاد امام جعفر صادق رفته بودم تلویزیون. هوا خیلی سرد بود. به مجری گفتم ضرب من اینجا سرد می‌شود. گفت اتفاقا خیلی خوب است. چون از دهانت بخار بیرون می‌آید! ولی وقتی داشتم می‌خواندم، باد آمد و شعرم را برد و خودم ماندم و ضربم. یک شعر از خودم خواندم و برنامه را جمع کردم.

اولین بار که در تلویزیون برنامه داشتید، یادتان هست؟

خیلی خیلی قدیم بود.

سالش خاطرتان نمی‌آید؟

شاید 37 یا 38 بود. تلویزیون آموزشی دعوتم کرد. هنوز هم به مناسبت‌های مختلف در تلویزیون می‌خوانم.

در آمد تلویزیون از رادیو بهتر است؟

به پولش کاری ندارم. یک هنرمند نباید به پول فکر کند. باید فکر مردم باشد. اگر قرار باشد برای پول بخوانم، دیگر محبوبیت ندارم. ولی اگر برای مردم کار کنم، خود به خود خدا می‌رساند. خیلی‌ها پول دارند، ولی راهشان نمی‌دهند از دم در رادیو بروند تو.

خواندن توی رادیو و تلویزیون چه فرقی دارد؟

در رادیو هر کاری بکنی، کسی شما را نمی‌بیند. ولی تلویزیون این جوری نیست. برای همین باید سنگین و رنگین باشی.

کدامش راحت‌تر است؟

رادیو.

کدامش را بیشتر دوست دارید؟

رادیو را بیشتر دوست دارم، چون سال‌هاست که صدایم از رادیو به گوش مردم می‌رسد.

برای جوان‌ها در مورد ورزش باستانی چه توصیه‌ای دارید؟

باید جوری بشود که ورزش باستانی از این که هست، بیشتر پیشرفت کند. بهترین جا برای این کار، آموزش و پرورش است. آموزش و پرورش باید با هماهنگی تربیت بدنی، ورزش باستانی را به دانش‌آموزان تعلیم بدهد. این ورزش مال خود ماست و تازه از اینجا به کشورهای دیگر هم رفته. دیگر این که دست‌اندرکاران ورزش باید به زورخانه‌داران و مرشدها بیشتر کمک کنند. آن‌ها هم زن و بچه دارند، خرج دارند. اگر تربیت‌بدنی به آنها کمک کند، جای دوری نمی‌رود. برای همه قشرها حقوق گذاشته‌اند، جز مرشدها و زورخانه‌‌دارها.

آخر همه برنامه‌هایتان تکیه کلامی ‌دارید. موافقید این گفتگو را با همان تکیه کلام تمام کنیم؟

هموطنان، جوانمردان، ورزشکاران، خدا یار و علی یاور شما.

جابر تواضعی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها